تبليغاتX
بوطیقا -

دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386

بایدبنویسم این سطرها را تا فراموش نکنم...تایادم باشد هنوزبی قرارم و جریان دارم.

روزهای ابری مدام و تهران که غریب است پر از خطوط آبستره مبهم ...

 

       نباید فراموش کنم:

1- سال هزار و سیصد و هشتاد و پنج.تابستان ویرانگر داراب.شهریور انگار قرار است همه چیز آرامتر شود لبخند روی لبهای ادمهایی که سختند اما سالهاست در تو جریان دارند نه بغض،نه گریه فقط همین لبخند تلخ!گوشه لبهاش سیگار است.پدر حالا فقط یک کلمه نیست.چین و چروکهای عمیق صورتش و نگاهی که نمیدانم چه چیزی را یافته که آرام است.حرفش را باور میکنم.بعضی تصاویر فراموش نمی شوند اینکه روی صندلی بایستی و بعد بخوانند محکومی به اعدام و بعد هزار تصویر از هم گسیخته بریزد درونت ویران شوی و شک کنی به اینکه صدا می ماند و پاهایشان بخورد به صندلی...پاهایت را بگیرند . تو ادامه بدهی!بگویند،بگویی که معتقدی و دیگر یقین نداری به روزهای گذشته و روزهایی که می ایند ، نگویی گذشته ات را باور نداری. و راهی نباشد جز شیراز- چهار راه زند.دستفروشی!بعد بیایی  توی خاطرات سالنهای سینما و برای پسرت رویایی بسازی از سینما و ادبیات.

تلفن زنگ بخورد.افسانه است یک چیزی دارد گلوش را فشار می دهد احسان خودش را کشت.و بعد هیچ چیزی جز خطوط و نقاط آشفته یادت نیاید و بادت بیاید احسان مدام می گفت:"آخر یه روزی با ادورارد مونش مست میکنم!"

 بعد تنها چند برگ بماند از آن همه طراحی دیوانه وار بقیه نیستند و سوختند.امضااحسان محمدی برای امیدبلاغتی" دیدی سوزوندمشون "

2-مهر...احسان محمدی نیست...سینما، ادبیات...و بعد اصلاحیه روی اصلاحیه روی فیلمنامه هایت!دستشویی عمومی را می سازم با پول خودم تا حتی یک دقیقه از راشهایی که عاشقشان هستم بریده نشوند تا فیلمنامه دست نخورده بماند تا فردا بسازمش یا هر وقت دیگری در روزهای تلخ فرداها...عکاسی کردم ازتجریش تا دروازه غار و دیوانه شدم چه قدر تصویر چه قدر شعر.فاجعه بود اما روزهای بی انتها...و غصه هایی که تا همیشه ماندگارند.

 

3-جشنواره لعنتی شعر فجر:مگر در این کشور جشنواره های سفارشی که جز لطمه زدن به ادبیات کاری نکرده اند کم بود که نشستید سرو بلورین تقسیم کردید و دوباره ادبیات را که نه، خودتان را به گند کشیدید.آنهایی که هیچ وقت دوستشان نداشتم برایم مهم نیست که جایزه گرفتند به جهنم که طاهره صفار زاده سرو بلورین میگیرد با نبود اسم فروغ و شاملو و با بودن نام احمد رضا احمدی و شمس!به جهنم که فاضل نظری جایزه می گیرد و نامهایی حتی به یاد نمی آیند! اما کاش اخوان عزیز پسری تا این اندازه احمق نداشت که برود سرو بگیرد تا باور کنم زمستان است..محمد سعید میزایی و محمد علی بهمنی را  دوست دارم اما حرفی نیست خود فراموشی اجباری...خود فراموشی...فراموشی!

جشنواره شعر فجر در فارس تاسف بار است خبری از یک داور یا برگزیده شهرستانی در میان نامهای اصلی نیست.کسانی که حتی خودشان خبر ندارند در جشنواره شرکت داده شده اند و خبری از نامهایی که قابل اعتنایند در شعر فارس نیست. شاپور جورکش عزیزم نیست آن قدر بزرگ است که خدا را شکر می کنم مثل آدمهایی که بزرگ بودند اما حالا نیستند خودش را به گند نکشیده تا یا سرو بگیرد یا تقسیم کند .  دکتر محمد حسین بهرامیان  نیست نباید باشد و حق دارد اعتراض کند که سالهاست جریان دارد در شعر فارس، در غزل فارس، اما من با همه وجود خوشحالم که نیست!

و ایرج زبردست ،علی بهمنی ... ، و خیلیهای دیگر نیستندکه تا شعرشان درذهنم هست و نگاه متعهدانه شان به قلمشان(به آنچه می نویسند) درمن جریان دارند و من آرامم و خوشحال که نیستند.آنهایی که زمان به فراموشی می سپاردشان هستند  و باشند تا دلخوش باشند که سرو بلورین در خانه دارند به پاس احترام به روز درختکاری.تنها ادبیات تنهاست و از همین بغضم می گیرد. 

4-جشنواره فیلم فجر: اقای لطیفی راست میگویید فیلم روزسوم  را خدا ساخته است و برای همین داریوش مهرجویی،رخشان بنی اعتماد،بایرام فضلی  و ...دیده نمیشوند تا شما و امثال شما دیده شوید.تا مسعود ده نمکی فیلم بسازد ، چماق دارها هم  به سینما بیایند تا جلوی تانک قمه بکشند و اکبر عبدی ادم برفی بشود قهرمان فیلم اقای ده نمکی...تا شعار بدهد تا دوربین 35 که رویای ماست که مگر در این کشور چند تا از آنها هست از تاور کرین بیفتد و هی شعار پشت شعار... فیلمشان که مقاله هایشان در شلمچه است بشود پر فروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران! من سیگار بکشم و از صفحه سیاه تلویزیون که از آن بیزارم فیلم ناف محمد شیروانی رابینم و بگویم چرا توقیف است این فیلم و یادم بیاید ما همان قهرمان فیلم نافیم که حالا مجبوریم در وان حمام با لباس غواصی زیر اب برویم و رویای سالنهای سینما بشود آتش بس و اخراجیها و ده نمکی و میلانی. و شعر و سینمایی که نیست و دایره و ده نباید دیده شوند روی پرده های سینما.  کیارستمی،پناهی در من جریان دارندو همه بچه هایی که رویای تصویر و دوربین دیوانه شان کرده اما سینما تنهاست.

 

5-جلسات مجله بخارا: از شب بونوئل تا بیضایی هانا آرنت تا پره ور تا شب ادبیات افغانستان دلت بگیرد برای ادبیات ...و اینکه ندانی چرا باید مدام پیرزنهای بزک کرده را ببینی و فسیلهایی که دیگر نه چیزی می گویند و نه چیزی گفته اند.تنها خشایار دیهیمی را ببینی و بگویی دوستش داری  و او هم لبخند تلخی بزند و بگوید تو می دونی اینجا چه خبره؟!!!بغض داشه باشی و بگویی سروهای بلورین فجر هیچ فرقی با شبهای بخارا ندارند... و تنها ادبیات خیلی تنهاست.

 

6-دستهایت را توی جیبت بکنی.شک داری به همه نشستهای ادبی.اما می روی. کتاب صدای موجی زن حرف برای گفتن دارد حتی اگر در مجموع ان را کتابی قوی ندانی.میروی آنهایی که دوستشان داری می بینی و انهایی که میبینیشان و فکر میکنی به آنها نزدیکی که دلت میخواسته  ببینیشان اسماعیل مهرانفر،محمد حسینی مقدم،لیلا اکرمی و...نمیخواهی کلمه یی بگویی اما این حس لعنتی درونت! کوتاه می گویی اما دقیق...یقین داری به حرفهایت و به عمقشان.  سایت عروض را دنبال کردی احساس می کنی جدیند!!! اما گزارش جلسه نا امیدت می کند. همه کسانی که دراین ادبیات بی اعتنا وقت گذاشتند خواندند چند بار!عمیق و با نگاهی نقادانه که دیگر در ادبیات(آن هم در نسل ما) نیست ، نوشتند.(حالا شاید اشتباه و از منظری متفاوت از نگاه های دیگران.)  مورد تمسخر و توهین  قرار گرفتند.(خودت هم قبول داری که نقدهایی که امروز نوشته می شوند سطحیند و گاهی عمیقترین نقدها ربطی به اثر ندارند و تنها تخلیه اطلاعاتی است تا تو بدانی با آدم متفکری روبرویی!!)  و تو مدتهاست از چیزی تعجب نمی کنی.از اینکه نمیتوانیم نگاههای متفاوت با نگاه خودمان را ببینیم.و باید آرام باشی. ادبیات تنهاست!

 

7-جنجال،حاشیه.تمام وبلاگهای ادبی و ادبیات شده اند همین...عده ای مریدند و شاگرد و عده ای استاد...دست برداریم تا کی این بازی مسخره قرار است ادامه داشته باشد تا کی مرید و مراد بازی شاگرد و استاد بازی... ادبیات چیزی بالاتر از اینهاست.اینکه دلمان می خواهد حاشیه بسازیم و دست به تخریب جریانات متفاوت با جریان شعری خودمان بزنیم چه تاثیری بر هنر و ادبیات می گذارد!؟چه قدر باید کوچک بود که با وصل کردن خودمان به آدمهایی که خودشان کوچکند و هیچ نیستند جز حاشیه و حاشیه خودمان را هنرمند بدانیم؟! و تا کی باید جریانات شعری جوان را درنطفه خفه کنیم !؟ جریانات  متفاوت باید باشند و زمان بگذرد...بگذرد...بگذرد...تا آنچه که باید باشد،باشد و بماند...

 

8-ملاقلی پور مرد!هیچ کدام از فیلمهایش را دوست نداشتم اما صادق بود...

اما آقای ملاقلی پور خیلیها که از شما بزرگتر بودند(هر چند شما هم فیلمساز شریفی بودید) در این سینما مردند یا فراموش شدند و ما آرامیم .  شهید ثالث سالهاست مرده! امیر نادری و

 پرویز دوایی نمیدانم کجایند و تقوایی خاموش است. 

 

9-بودریار مرد...و من هنوز کتابهایش برایم تکان دهنده است.غریب است خیلی غریب...!

 

10-من درد در رگانم!حسرت در استخوانم...

پر از نام شد اینجا اما بگذارباشد .  خشم من است نسبت به کسانی که از انها بیزار نیستم اما دوستشان ندارم و ادای دینی است به انها که با نخستین دردشان آغاز شدند و جریان دارند، آنهایی که دوستشان دارم. هستند! متفکرانه و به دوراز تمام این های و هوی شاعرند...نویسنده اند، فیلمسازند و انسانند. و من بیقرارشانم.

پوریا سوری هست ...بابک طیبی هست...علی بهمنی،  

مهراد ابراهیم پور، محمد عصمتی ،امیر پاشا هشیوار..نیما راد،شروین سپتی...سارا بهمنیان، حامد حقیقت نیا.مینا کریمی و شیوا هاشمی که انگار سالهاست میشناسمش  و کتابش باد اصیل است که با رها خواندم سطر به سطرش را و چه قدر شعر بود و ادبیات بود و نگاهش اصالت داشت و یادم نمیرود  شبیه تولدی دیگر بود و  خودش شبیه فروغ بود... 

و آنهایی که هستند درون من.. اما دورند یا من نامشان را نمیدانم یایادم رفته است یا همین نزدیکیها سیگار می کشند و من راز خطوطی را که با دود در هوا می سازند را میدانم.

 

11-باید بنویسم، تصویر بسازم و بگذارم این بیقراری . این دردها در من باشد و بشنوم وببینم آنهایی را که عمیقند و  باورشان دارم.هنرشان را و نگاه عمیقشان را...

 

12- صفحه سیاه تلویزیون ،لبخندم را تاریکتر می کند.گلسرخی ...!!!

                               ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...!

    

نوشته شده توسط امید بلاغتی در 14:43 |  لینک ثابت   •