دوشنبه نهم مهر 1386
تاملی بر رمان «از پله صدای دف می آید»
اثر: بابک طیبی
چاپ شده در روزنامه نیم نگاه شهریور ماه 86
در پله صدای دف می ماند!
امید بلاغتی
«من می بینم.ولی از چیزهایی که نمی بینم حرف می زنم و در این موقع است که خواننده من بهتر از من می داند من چه می بینم.» یدالله رویایی
معتقدم،دلایل زیادی در خوانده شدن،تاثیر گذاری و ماندگاری یک اثر وجود دارد! به نظرم در میان همه این دلایل،دلیلی فراموش شده در ادبیات داستانی ایران باعث تاثیر گذاری این رمان می شود:
جسارت در کنار شناخت...!
به نظرم این سالهابانادیده نگرفتن آثارنویسنده های تاثیر گذار دو نگاه تاسف بار بر ادبیات داستانی ایران جریان داشته است.
نگاه اول:
نگاه محافظه کارانه نویسندگان برجسته یی است که با چاپ آثارشان و رسیدن به جایگاهی مشخص مدام دست به تکرار خودشان و آثارشان زده اند.این گروه به دلیل ترس از عدم موفقیت در تجربه کردن حوزه های متفاوت و از دست دادن جایگاهشان ، یا ترس از برچسب خوردن و انگ خوردن(همان بازیهای روشنفکر مآبانه وسیاسی بازی) در خودشان متوقف شده اند.به نظرم در این گروه حتی می توان از برجسته ترین(نمی گویم تاثیر گذارترین!) نویسندگان نسل سوم هم نام برد.این گروه بی شک از عدم جسارت رنج می برند!
نگاه دوم:
نگاه نسلی است که روح جسور و جست و جو گری دارد. بدون هراس از دست دادن جایگاهش و بر چسب خوردن، حوزه های متفاوت را تجربه می کند. ولی رنج بزرگتری دارد و آن عدم شناخت است.افتادن در جریان های بی ریشه و اصالت،ادا و اطوارهای مثلا پست مدرن ،ساختار شکنی بدون شناخت از ساختارهای کلاسیک و مدرن(از تکنیک های داستان نویسی بگیرید تا هر چه به ادبیات بر می گردد!)،جنجالهای ژورنالیستی و تریبونی... می شود یک هیچ بزرگ.(البته هنوز داستان نویسی شانس این را داشته که شبیه شعر با جریان داستان متفاوط روبرو نشده است.)
تلفیق محافظه کاری مذکورو عدم شناخت لازم از نگره های ادبی در نهایت می شود مثلا ویژه نامه داستان روزنامه شرق در تیر ماه 86!!! به زحمت یکی،دو داستان چشمگیر در آن می توان دید.(بهتر است بگویم می توانم ببینم!) هر چند با خواندن نقدهای نوشته شده(که اکثرا چهره های برجسته عرصه نقد و داستان نویسی نوشتند!) بر داستان های این ویژه نامه قطعا به این نتیجه می رسید که این نوشته هاتا اینجا بیهوده و زاییده توهمات ذهن نگارنده است؛ و گرنه همه چیز رو به راه است!
رمان «از پله صدای دف می آید» تجربه یی جسورانه وباشناخت عمیق از ادبیات داستانی است در حیطه ادبیات انقلاب!
چرا می گویم جسورانه و با شناخت عمیق؟!
-رمان با تصویر کردن زندگی شخصیتی واقعی،می خواهد هم خود آن شخص و هم دوره یی را مورد کنکاش قرار دهد. اوایل انقلاب دوره یی است بی شک حساس و چالش بر انگیز.به همین دلیل مخاطب از طیفهای متفاوت با حساسیت رمان را می خواند.قضیه زمانی پیچیده تر می شود که خواننده متوجه می شود این شخص دکتر فقیهی است.فقیهی در 19 مهر 60 به دست یکی از اعضای سازمان مجاهدین خلق ترور شده است.خواننده که حتی اگر قبل از خواندن کتاب از سر حواس پرتی به جلد کتاب و ناشرش نگاه نکرده است لحظه یی به جلد کتاب نگاه می کند!(نشر شاهد!!!)
خواننده اول:دست درموهایش می کند.سیگاری گوشه لبش می گذارد.در یک حرکت آهسته سینمایی فندکش را روشن می کند و سیگار گوشه لب را می گیراند و با نگاهی به دور دست (انگار که لحظه یی تمام رنجهای عالم بر دوشش فرود آمدند!) زیر لب می گوید:
-رمان نوشتن واسه آدمکشا!!! (شنیدم می خواهی در مورد آدمکشا کتاب بنویسی. نهادینه کردن خشونت راههای دیگه یی هم داره!ص 1،پاراگراف اول)امابرگ می زند صفحات را تا ببیند چه خبر است!
خواننده دوم:سر بی مویش را می خاراند.با نگاهی حکیمانه به اعضای خانواده اش(انگار که تمام راز های نا گفته جهان در این نگاه نهفته است!)با صدایی بلند و رسا می گوید:
-احسنت!خدا خیرشان بدهد تا می توانند باید از این کتابها چاپ کنند.انقلاب مدیون فقیهی هاست!من خودم یادم نمی رود این مرد حتی یک شب هم نماز شبش ترک نمی شد.البته من خودم ندیدم از دیگران شنیدم ولی برای آدم فاضل ، دانشمندو متدینی مثل او نماز شب خواندن امری طبیعی بود. البته امیدوارم این نویسنده جوان که حتما از نیروهای ارزشی هست حق مطلب را در مورد این شهید والا مقام ادا کرده باشد!برگ می زند تا ببیند چه خبر است!
خواننده سوم:شروع به خواندن فصل دوم می کند!
طیبی وارد حوزه یی چالش برانگیز شده است که بی شک جسارت و شناخت می خواهد.او خواننده یی دارد که قضاوت پیش از خواندن در ناخود آگاهش ریشه یی فرهنگی،تاریخی دارد.اما طیبی هوشمندانه با نگاهی کاملا خاکستری و بی طرف به تمام شخصیتها (از فقیهی تا کسی که او را ترور کرده!) و با آگاهی و استفاده درست از تکنیکهای داستان نویسی بر اساس شنیده ها،تحقیقات و درنهایت نگاه شخصی خود، زندگی فقیهی را در فضایی کاملا داستانی نوشته است. در فصل اول رمان، مخاطب با فضایی کاملا مستند روبرو است؛ آن چنان که گمان می کند اثر یک زندگینامه کاملا مستند در مورد شخصیت دکتر فقیهی است.بیان نظرات افراد مشهور در مورد اثر،بیان نکات مربوط به تحقیق و...(امین فقیری می گوید...ص9،پاراگراف دوم)اما از فصل دوم به بعد قضیه متفاوت می شود و مخاطب وارد فضایی کاملا داستانی می شود.روایت اشخاص متفاوت در لابه لای هم می آید.طیبی روایات متفاوتی را در شکلی داستانی به پیش می برد تا شخصیت فقیهی و التهابات آن دوره را تصویر کند. این بخش از کتاب تا فصل 8 ارجاعات بیرون متنی ندارد و در عین حال خبری از مستندات تاریخی هم نیست. رمان از فصل 8 اوج می گیرد.و تواناییهای نویسنده مشهود تر می شود.دیگر فقیهی نقطه محوری رمان نیست.در فصل 8 خاطرات پرستاری(که آن چنان که از منطق متن بر می آید،ما به ازاء بیرونی ندارد و بر آیند آدم هایی است که در آن روزگار در کردستان بوده اند!) را می خوانیم که در بیمارستانی در کردستان اوایل انقلاب در آن فضای رعب آور در حال خدمت است.(خیلی دوست دارم اگر بمبی کار گذاشتند یا ماشینمان را با آر.پی.جی زدند...ص94 ،پاراگراف آخر)فقیهی تنهادر آن بیمارستان حضور دارد.تا بهانه یی باشد برای تصویر کردن آن فضای تلخ!در فصل 9 نوشته های یکی از اعضای سازمان مجاهدین خلق به سران سازمان را می خوانیم که در حال تحقیق در مورد فقیهی و متقاعد کردن سازمان به ترور فقیهی است (از 347.دبه 278.م مسول محترم شاخه ت53ف...ص96،پاراگراف دوم)در فصل 11 یکی از اعضای ساواک که حالا با وقوع انقلاب فراری شده است و در فضایی اسف بار و وحشتناک زندگی می کند در نامه یی به مهندس فقیهی برادر دکتر فقیهی از خدمات خود به دکترفقیهی می گوید و نوشته ها و تحقیقات ساواک در مورد فقیهی را بیان می کندو از مهندس فقیهی کمک می خواهد.(تعجب نفرمایید چرا پاکت نامه،مهمور به مهر اداره پست نیست.فصل11،خط اول )در فصل 13 راوی با تلنگری به یاد می آورد که نباید سرنوشت کسی که فقیهی را ترور کرده فراموش کند.او صحنه ی باز جویی و اعدام قاتل فقیهی را بازسازی می کند و چه هنرمندانه این کار را می کند.( س:اسم؟ج:چند بار بگویم؟هوشنگ.ص160،پاراگراف آخر)
در فصل های بعد راوی ادامه تحقیقاتش را تمام می کند.تافصل آخرمخاطب حضور خود را در فضایی نیمه داستانی، نیمه مستند پذیرفته است.هر چند نوع پرداخت مدارک ساواک و سازمان مجاهدین خلق و حتی برخی اشاره های نویسنده این فرضیه را برای مخاطب پر رنگ تر می کند که در فضایی بیشتر مستندقراردارد تا داستانی.اما در فصل آخر زاویه دید در تغییری به من راوی تبدیل می شود.من راوی دوباره به مرور کوتاه قضایا و تحقیقات می پردازد و این بار بی پرده به مخاطب خودش می رساند اثری که خوانده نه تنهاواقعیت محض نیست بلکه جنبه داستانی آن غالب برمستنداتش است.(آن ساواکی که یکی دو جمله به مهندس گفته بوده،چه طور است؟نمی تواند نامه یی به مهندس بنویسد و خاطرات دیگران هم از زبان او بیاید؟ص181،پاراگراف آخر) مخاطب متوجه می شود که حتی هتلی که راوی در آن بوده (با آن فضا سازی سینمایی خوب )وجود ندارد.مخاطب مجبور است شبیه راوی دوباره به مرور اتفاقات بپردازد.مخاطب که حالا هیجاناتش فرو کش شده مجبور به اندیشیدن و تامل است.مخاطب احساس نیاز می کند که باید دوباره به شرایط حاکم بر دکتر فقیهی،خانواده و اطرافیانش،قاتل فقیهی،آن عضو سازمان مجاهدین خلق و آن فردساواکی بیاندیشد.باید صفحات رمان را دوباره بازخوانی کند.او حالا می داند به بازخوانی داستانی از مستندات دوره یی تاریخی به بهانه زندگی شخصیتی واقعی از نگاه نویسنده نشسته است.مخاطب ناچار به ستایش نویسنده است.استفاده خلاقانه از لحن برای بازسازی شخصیت ها، تعلیقهای هوشمندانه ،تصویرسازیهای قوی،نگاه بی طرفانه به شخصیتها و پرداخت خاکستری آنها ،مونتاژ بی نقص فصل ها به لحاظ زمانبندی و جعل مدارک در خدمت داستان و پیشبرد روایت و باور پذیری آن هنر نویسندگی طیبی را نشان می دهد و دادن تصویری شفاف و منصفانه از جریانات سیاسی و اتفاقات سالهای 57 تا 60 نشان از شناخت و تحقیقات کامل طیبی از این دوره است.
نکاتی که باید به آنها اشاره کنم:
1-دربخش هایی از کتاب طنز پنهان،تلخ و گزنده یی جریان دارد که دوست دارم به عنوان یکی از نقاط قوت کتاب به برخی از آنها اشاره کنم.( یک دقیقه قبل از مواجهه با آن مقام دولتی،او را در خانه اش تصور می کنی،که با زن و بچه سر سفره ی شام نشسته دیزی می خورد!ص86،پاراگراف دوم،حتی آن دو کلام حرف کتابی و لفظ قلم هم که پدر بزرگ می گوید،عموها یادش داده بودند که این جانب افتخار می نمایم چنین فرزند رشیدی...پیرمرد بیشتر به درد این می خورد که از خاطرات سربازی زمان رضا شاه بگوید...ص155،پاراگراف دوم، جنازه مشکوک به نظر می رسد.با آن شلوغی نمی شده معطل کننندبا همان برانکارد و تخت گذاشتند در آمبولانس . به سپاه بردند.پای قاتل به زمین نرسیده بوده که تحویل خانواده اش می دهند...ص158،پاراگراف دوم)
2-چند مدت پیش نقدی از لاله زارع بر این کتاب خواندم .(اصل عدم قطعیت،چهارشنبه 23 خرداد 86،روزنامه کارگزاران) باید یاد آوری کنم همیشه این دیدگاه را داشتم که بر خود نوشته های انتقادی هم باید نقد نوشت. با اینکه نقد زارع را در مجموع حاصل قلمی آگاه و متخصص می بینم اما ذکر چند نکته ی مهم را در مورد نقد ایشان لازم می بینم.
من بااین تلقی لاله زارع(و دیگرانی که به این قضیه معتقدند) که رمان را در ژانر زندگینامه داستانی قرار می دهد مخالفم.معتقدم این شیوه برخورد با هر اثری سخت سنتی و فرسوده است.اصلا همین قرار دادن اثری مدرن در یک ژانر حاصل دیدگاههای منتقدین چند دهه پیش ادبیات است.قبول که این رمان اصول زندگینامه نویسی مدرن را در خود دارد اما این نکته تنها کافی نیست.مقایسه این رمان با اثری مثل دزیره از پایه غلط است.اصلا اینکه قواعد حاکم بر یک اثر شبیه یا نه، خود قواعد حاکم بر یک ژانر باشد این تصمیم گیری عجولانه است که آن اثر را در ژانری تقسیم بندی کنیم.من به شباهت این رمان با آثار سینمایی که اصطلاحا فیلمهای مستند داستانی می گویند اشاره می کنم.در چنین آثاری مرز بین واقعیت و جهان ذهنی سازنده اثر، مرز خیلی باریک و گاه مبهم و نا مشخصی است.تلقی نویسنده یا فیلمساز از واقعیت مهم است.(واقعیت در خدمت پیشبرد اثر است!) و به همین دلیل رمان طیبی کاملا از ژانر زندگینامه، چه داستانی چه غیر داستانی هوشمندانه دور می شود.بر مخاطب در فصل آخر رمان روشن می شود این پیش فرض که تنها کتابی خوانده است برای شناختن شخصیت فقیهی و نقاط مبهم و روشن زندگی او باطل است.او با غافلگیری فصل آخر مجبور به دوباره خوانی و کشف مجدد اثر،شخصیتها و آن دوره تاریخی می شود.گذشته است دیگر زمانی که نمی شد به مخاطب در اوج فراز و فرودهای هیجانیش فرمان ایست داد.طیبی این فرمان را به مخاطبش می دهد تا به مخاطب یاد آوری کند زندگی فقیهی بهانه ای است برای کند و کاو دربرهه یی از تاریخ معاصر از منظری خاص.همین نکته این اثر را فرسنگ ها از زندگینامه نویسی دور می کند! چرا که در زندگینامه شخصیت،عنصر محوری است اما در این رمان، کند وکاو نویسنده در برشی از زمان. این اتفاق نو و خلاقانه ای است.
اما بی شک هیچ اثر عاری از نقد وجود ندارد.شخصا انتقادهای من به اثر این هاست:
-برخورد راوی در فصل اول (که برای مخاطب قطعا خود نویسنده را تداعی می کند.)با شخصیت فرق وسطو که نمونه های زیادی از این تیپ آدمها را در ادبیات دیده ایم و خصوصیاتش در رمان باور پذیر است همراه با قضاوت و دور از آن نگاه خاکستری حاکم بر کلیت اثر است.دیالوگها و مونولوگهای این فصل در بخشهایی برای من آزار دهنده بود.(جوجه!سال 69 که من اومدم تو فضای ادبیات،تو فقط پنج سال داشتی...ص1،پاراگراف2،این اسم الان به ذهنت آمده؛به خاطر موهاش و آن واو شیرازی ها که اصرار دارد هر طور شده به ته لهجه روستایی اش بتپاند...ص2،پاراگراف اول)به نظرم طیبی بدون این سطرها هم توانسته است شخصیت فرق وسطو وقضاوتهای از پیش تعیین شده اش راپردازش کندهر چندشایدبتوان این توجیه را پذیرفت که خود نویسنده نیز در این فصل یکی از شخصیتهاست.نکته دیگر که درفصل اول و فصل آخربه نظرم مخاطب راآزارمی دهددفاع نویسنده از خودش، بیان بی طرفی و نگاه خاکستریش به شخصیتهای اثرش و بیان دلایلش برای نوشتن این رمان است.به نظرم مخاطب آگاه و منصف که دغدغه ادبیات و هنر دارد با خواندن رمان کوچکترین شکی به صداقت نویسنده نخواهد کرد.این دفاعیات کمکی به رمان نمی کنند و انگار نویسنده مدام می خواهد خودش را اثبات کند!!(تو که می دانی من نگاه شاعرانه و آرمانی به آدم ها ندارم.موقعیتها برایم مهمند.ص3،خط اول،بهش می گویم وسط های تحقیق هم می خواستم این کار را ننویسم و یک جوری از زیرش در بروم،نمی دانم«آدمکش»خواندن تو سر لجم آورد که بنویسم یا «موفق باشید»آن پزشک حاذق.ص183،پاراگراف اول)هر چند شاید بتوان نویسنده را هم در این فصل ها به عنوان یکی از کارکترها به حساب آورد!!
رمان «از پله صدای دف می آید» تجربه مهمی در ادبیات ایران است هم به لحاظ جایگاه ادبی و هنری که گذر زمان به آن خواهد بخشید و هم اثبات مجدد این حکم که همیشه مضمون بی تقصیر است.مهم چگونگی نویسش است نه آنچه نوشته می شود.

