پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388
بهار 88 اتفاق افتاده است و بعد از یک سال و چند ماه احساس می کنم دلم می خواهد کمی در بوطیقا بنویسم.این یکسال و چند ماه پر از اتفاق بوده است شاید در هیچ برهه یی از زندگیم با این همه اتفاق روبرو نبودم.اتفاقهایی که دلم می خواهد درباره بعضی هایشان بنویسم بنویسم.
اتفاق اول:...........این نقطه چینها را تنها یک نفر می تواند پر کند و نه با کلمات با رنگ هایی که شبیه نقاشیهای فوتوریستها پر از بی قراری و التهاب باشد و پر از بودن و شدن...چرا که تنها او می داند در این ماهها چه بر ما گذشت...
(من بودم و شدم...این روزها کمی بیشتر از قبل دوستتان دارم آقای شاملو)
اتفاق دوم: فیلم سطرهای فراموشی را ساختم دغدغه ی این سالهایم را به تصویر کشیدم و آرام شدم و کمی جایزه از فرنگ و ایران گرفتم. و لذتبخش تر از همه جایزه بهترین فیلم مستند جشنواره شیراز نه به خاطر جایزه به خاطر هیئت داورانی که مانی حقیقی و ابوتراب خسروی بودند. حالا می دانم اگر باز بخواهم فیلم بسازم که همین روزها قرار است فیلم تازه ام کلید بخورد گروهی در کنارم هست که با جان و دل در کنار همیم و چه قدر سینمای تجربی و مستقل بی هیایو هست و چه قدر من این بی هیاهویی را دوست دارم...(کجا فلسفه،منطق پوچ تنهایی و نا امیدی...کجا از دل ظلمت و یاس رخ دادن روشنای سپیدی چه قدر در روزهای ساخت فیلم صدای خسته ات را شنیدیم ابراهیم منصفی عزیزم...)
اتفاق سوم: نوشتن هفت هشت تا داستان کوتاه و چند تا شعر و بی قراری چاپ یک مجموعه داستان کوتاه و یک مجموعه شعر با اینکه عجله ای در درونم نیست و هنوز صبر کردن را دوست دارم...جلسه های داستان عصر سه شنبه ها هدایت،گلستان،بهرام صادقی،چوبک، گلشیری،و حالا که رسیدیم به نسل ابوتراب و شهریار مندنی پور و چه قدر حسادت می کنم به همه این نسلها و این یاس لعنتی که می دانم قرار نیست از نسل ما هدایت یا مندنی پوری متولد شود و ...(وقتی رنج پیراهنم را اتو نکرده به تنم کرد دانستم یاس در خانه می ماند...انتهای شعری از همین روزهای تلخ اما پر از امید)
اتفاق چهارم: درباره الی و عشق تمام نشدنیم به اصغر فرهادی و احساس غروری که دارم.سه بار فیلم را دیدم عجیب بود و تکان دهنده.همه چیز درست بود و عمق داشت و همانی بود که باید. درباره الی تصویر درست فاجعه ای است که سالهاست جامعه ایرانی با آن درگیر است.قضاوت...و در عین حال درباره الی تنها درباره قضاوت نیست که فراتر ست درباره دختری است که گم می شود و حالا در دل این اتفاق چهره واقعی آدمهایی که تا انتهای بخش ابتدایی فیلم می شد دوستشان داشت شفاف می شود و چه قدر این شفافیت عذاب آورویرانگر است مثل سکوت سپیده(گلشیفته فراهانی بعد از درخت گلابی دوستت نداشتم اما چه قدر خوب بودی هیچ کس را ندیدم که بتواند این قدر تصویر درستی از فرو خوردن بغض را ترسیم کند و تو با کمک فرهادی این کار را کردی. خانم میم (درخت گلابی) دیگر آن معشوقه ی اثیری نیستی حالا بزرگ شده ای یک زن معمولی مثل سپیده (درباره الی)و مثل ما که بزرگ شدیم مثل همه ما در آن لحظه بزرگ انتخاب کردن قهرمان نبودی دروغ گفتی و من دروغ گفتنت را دوست داشتم...)میدانم رنجی که از گفتن آن دروغ پایانی کشیدی ویرانت می کند مثل تماشاگری که مبهوت به پرده سینما نگاه می کرد و داشت توی ذهنش مرور می کرد چند تا الی را به همین روش به مسلخ قضاوتهای پوچ ذهنی خود و اطرافیانش کشیده است. آقای فرهادی می دانم کسی این حرف را به شما نزده است و این آخرین نوشته من هم به دست شما نخواهد رسید اما به عنوان کسی که دیوانه وار سینما را دوست دارد به شما قول می دهم در تاریخ سینما تنها سکانس اخر فیلم شما در ذهنم بماند که گلشیفته روی صندلی توی آن آشپزخانه رنگ و رو رفته نشسته بود و بغضش را می خورد و دیگران رفته بودند تا ماشینی را که در شن و ماسه ساحل گیر کرده بود در بیاورند و الی نبود هیچ جا...انگار که هیچ وقت نبوده است.(ترانه علیدوستی یقین دارم روزی بزرگترین بازیگر زن سینمای ایران می شوی هر چند برای من همین حالا هم در این جایگاه هستی...) راستی حسین جعفریان فیلمبرداری فیلم شاهکار بود می دانم تنها تو آن لحظه گم شدن الی را دیده ای با چشمهای هوشمند و کنجکاوت...(گم می شوم و کمی بعدتر ویران در همین پیراهنی که هر تکه اش را یکی از شما هفت نفر برایم دوختید...سطری از شعرهای همین روزها)
اتفاق پنجم:
مجموعه کامل اشعار احمدرضای عزیز و بزرگم را نشر چشمه به چاپ رسانده است(قیمت مجموعه 48000 تومان است و باید به فکر وام باشم)و این فوق العاده است در پست بعدی مقاله ای را که درباره شعر احمدرضا احمدی و مجموعه سطرها در تاریکی جا عوض می کنند گروس عبدالملکیان نوشتم را در وبلاگ می گذارم.(اتاق فرسوده است...آینه کدر شد...صورت من کو؟!من با این صورت عاشق شدم...مادرم را دیدم و... با صدای خود احمدرضا احمدی بشنوید دیوانه اش می شوید)
اتفاق ششم:
برای نوشتن مطلبی برای یک سایت به تماشای اخراجی ها 2 می روم. خانواده ای بغل دستم نشسته اند که از سر و وضعشان مشخص است از طبقه متوسط رو به بالای جامعه هستند تازه یکی از خانومها قبل از فیلم درباره سخت بودن دروسی که پسرش در دانشگاه صنعتی شریف می خواند حرف می زند.خب احساس خوبی دارم حداقل جایی نشسته ام که آدمهایش فرهنگی و تحصیلکرده به نظر می رسند.فیلم شروع می شود. چه اتفاقی دارد می افتد.انگار آمده ام تاترهای لاله زار.شخصیتهای فیلم دارند چه کار می کنند؟ااین تیپهای مصنوعی از کجای این جامعه برخاسته اند؟چرا همه بامتنبه می شوند؟چرا این همه شعار؟!صلا قصه از چه قرار است؟!چرا بازی های این قدر مزخرف و سطح پایین است؟چرا خانم بغل دستی با شازده مهندسش این قدر قهقهه می زنند؟چرا پایان فیلم همه از جایشان بلند می شوند و سرود ای ایران می خوانند؟!(آقای بنان تا به حال این قدر از شما بدم نیامده بود)
........
غم انگیز ترین اتفاق نورز 88.اخراجیها به فروش چهار میلیاردی رسید...(لطفا تمام کسانی که فکر می کنند این یک تز روشنفکرمابانه است اتفاق پنجم را نخوانند)سلیقه فرهنگی مردم ایران به کجا رسیده است که امروز مهم ترین بسته های فرهنگی این کشور در قالب تصویر باید اخراجیها و یوسف پیامبر باشد. و سازندگانش چماق دارهای دیروز و امروز خود را در جایگاهی بدانند که نبض جامعه را به درستی می شناسند...شخصا خوشحالم که امثال ده نمکی و سلحشور چماق هایشان را روی زمین گذاشتند و کار هنری می کنند این اتفاق در بدبینانه ترین شکلش هم مفید است اما چگونه می شود از کنار این ناهنجاری فرهنگی گذشت. اخراجیها سانس 1 نیمه شب هم در سینما آزادی اکران می شود. برای همین سانس هم صف تشکیل می شود. سینما به گردش اقتصادی نیاز دارد و در تمام جهان این وظیفه را فیلمهای بدنه به دوش می کشند اما تمامی سازندگان چنین فیلمهایی در سرتاسر جهان سطح اثر خود را به خوبی می دانند و بی ادعایند در ضمن این فیملها دارای حداقل استاندادهای سینمایی در بخش های مختلف از فیلمنامه تا کارگردانی و بازیگری هستند. اما مشکل اینجاست سینمای بدنه ایران را سطحی ترین لودگیها و شوخیهای مبتذل تر از طنزهای نود شبی تلویزیون اشغال کرده است. فاجعه از اینجا شروع می شود که سازند گان این آثار به پشتوانه مردمی بودن اثرشان(که به نظرم مبتذل ترین ملاک ارزشی برای یک اثر هنری است آن هم در جامعه چهل تکه ایران) فیلم خود را فراتر از آنچه هست می بینند.اخراجیها معجون غریبی از لودگی و شوخیهای کلامی درجه پنج است و تازه بدتر از همه سید جواد هاشمی دارد(که در سرلیست منفور ترین شخصیتهای زندگیم است)که بعد از هر لودگی لاتهای بی سر و پای اخراجیها را پند می دهد و آنها هم متنبه می شوند.حالا توی این معجون گرایش به موضوعاتی مثل انسانیت و وحدت ملی و...را هم اضافه کنید.(از مقاله ای که برای یک سایت سینمایی نوشتم) حالا به بررسی همه پارادکسهای حول فیلم بپردازیم
الف: مسعود ده نمکی که روزی مثل برادر دینی اش محسن مخملباف می خواست نارنجک به خودش ببندد و داریوش مهرجویی و ... را بغل کند و سر فیلم آدم برفی ان همه آشوب به پا کرد امروز رفیق فابریکش اکبر عبدی و شریفی نیا هستند و در روزنامه ها اعتراض می کند که چرا حرمت استاد را حفظ نمی کنند؟!(منظور از استاد بهرام بیضایی است)
ب: سینمای دهه ی شصت و هفتاد ایران تمام تلاشش ساختن چهره مقدس و اهورایی از رزمندگان جنگ بود و آدم احمقی مثل حاتمی کیا سردمدار این جریان...قهرمان سازی آن هم از مدل حاج کاظم و عباس(صادقانه بگویم من هر دو این کارکترها را دوست دارم)حالا حاتمی کیا با آقای ده نمکی فالوده می خورد و رادیکال ترین آدمها از صفار هرندی و دولت نهم اخراجیها را ستایش می کنند و ده نمکی یادمان می آورد که در جنگ لاتها و لوده ها و روشنفکرها و ... دور هم جمع بودند و کلا فضای با صفایی بوده است...
ج: مردم ایران این روزها در بدترین شرایط اقتصادی و سیاسی هستند اما توی سینما تا جایی که می توانند تا پاره شدن حنجره شان در خواندن سرود ای ایران تلاش می کنند بعد از سینما همه توی نشستهای خانوادگی در حال دیدن صدای آمریکا به زمین و زمان فحش می دهند... اما تلخ ترین اتفاق اکران فیلمهای نوروزی این موضوع است: سه فیلم اخراجیها سوپراستار و وقتی همه خوابیم با وجود همه تفاوتهای فیلمیک و تفاوتهای سازندگانشان در بنیادها و ریشه های فکری از یک جا تغذیه می شوند و این تاسف بار است( به خصوص برای شما استاد بیضایی )
اتفاق هفتم:
نمی دانم در این مدت به وبلاگها و مجلات ادبی سر زدید یا نه؟!قطعا این کار را کردید در نزدیک به ده وبلاگ یا در صفحه پیامهای دهها وبلاگ دیگر من با پدیده فوق العاده شاهکاری روبرو شدم که نمی توانم در موردش ننویسم. هر چند تازگیها دارم مقاله یی مینویسم با عنوان من فحش می دهم پس هستم(نگاهی به شعر دهه هشتاد) و در آنجا مفصل تر به این پدیده پرداختم اما به نظرم نوشتنش مقدمه ای باشد برای مقاله ای که در حال نوشتنش هستنم.
اما با چه پدیده یی روبرو شدم؟!
"جایگاه من امروز در ادبیات ایران کاملا مشخص است و به نظرم نقدهای شما تنها در جهت تخریب بنده است و گرنه منتقدان و شاعران آگاه از جایگاه من و تاثیراتی را که بر ادبیات معاصر ایران گذاشتم آگاهند"...
مضمون بسیاری از این نوشته ها مضمون همین جملات است.البته لطفا خوش بینانه این موضوع را نبینید این جملات را احمدی،بهبهانی،باباچاهی،براهنی،رویایی،حتی شاعران برجسته دهه هفتاد نمی نویسند.این جملات را شاعران هم نسل من که خیلیهایشان هم حتی دیرتر از من به جرگه ادبیات آمدند تقریبا به طور مداوم در وبلاگها مجلات ادبی و سایتها می نویسند.شاعرانی که اکثرا هم مثل خود من جزو شاعران بی کتاب محسوب می شوند.به لحاظ سنی همه حداکثر بین 20 تا سی سال هستند.و عمر شعریشان حداکثر هفت تا ده سال البته اگر از پانزده سالگی تا بیست سالگی یعنی پنج سال از عمر شعریشان(شعریم)را بشود عمر مفید ادبی تلقی کرد.نمی خواهم در این پست به شکل علمی با این موضوع برخورد کنم اما به نظرم نکته مهمی در این بحثها نهفته است که در کنار موضوعی دیگر مهم ترین شاخصه های شعر دهه هشتاد و نسل مرا در بر می گیرد.شعر دهه هشتاد در یک اتمسفر خاص به حیات خود ادامه می دهد و آن هیاهو و حاشیه است.هیاهو و جنجالهایی که هیچ ارتباطی با ادبیات ندارد(تاریخ هنر جریان مهمی با عنوان دادائیسم را با همین ویژگی مورد تحلیل تاریخی قرارداده است هرچند مقایسه کلیتهای دادائیسم و این جریان شعری قیاس درستی نیست)حالا به این هیاهو و حاشیه رابطه مدرن شده ی مریدی و مرادی(که به شاگردی و استادی تغییر نام داده است)هم اضافه کنید به اضافه یک سری آدم بیکار وبگرد که دوست دارند در این یارکشیها از یک گروه آویزان شوند و کلا بیان کلمه استاد و ستایشهای ابلهانه احساس خوبی بهشان می دهد و جشنواره های نازل ادبی که در بده بستانها و روابط سخیف حاکم بر آنها به همین برپا کنندگان هیاهو جایزه میدهد بر این توهم غریب دامن می زنند.باز هم می گویم نمی خواهم شعر دهه هشتاد را کامل بررسی کنم که از منظرهای مختلف(مثل بررسی جریانات ادبی،جشنواره های ادبی، بررسی انتقادی آثار چاپ شده،تولد و مرگ زودرس نهله های ادبی، تاثیر منفی جریانات سیاسی و اجتماعی بر ادبیات،بررسی موج کتابخوانهایی مضحکی که با خواندن کتابهایی جیبی پسرخاله بارت و دریدا و دلوز شدند و ...) می شود پسرفت فاجعه بار شعر ایران را به خوبی حس کرد اما چه اتفاق غریبی افتاده است که ما به عنوان شاعران این نسل نه تنها به آسیب شناسی این دهه ننشستیم که با توهمی بزرگ به سهم خواهی از ادبیات نشستیم و به شکل کودکانه ای خودمان و دوستان نزدیکمان به بررسی جایگاهمان در ادبیات پرداختیم.کافی است همین حالا به دهها وبلاگ بروید تا ببینید استادها چگونه در مورد استعداد بی پایان شاگردانشان نوشتند و شاگردها چگونه انتقاد های ادبی و شعری به استادشان را با فحاشی و بالا بردن جایگاه استادشان در حد واندازه بزرگترین شاعران معاصر ایران چه پپسی هایی که برای هم باز نکردند.اسمش را بگذارید پیش گویی اما یقین دارم نسلهای بعدی در مورد شعر دهه هشتاد تلخ ترین قضاوتها را خواهند کرد.(ما چون مردگان هزار ساله به هم می رسیم و خورشید بر تباهی اجسادمان فضاوت خواهد کرد)
اتفاق هشتم:
بارسلونا امسال فوق العاده است اما می ترسم قهرمان اروپا نشود...می ترسم تفکر عمیق فوتبالی گاس هیدینگ کارساز شود.اما چه فینال معرکه ای مشود بارسلونا و منچستر...(دیدنش می ارزد به فیلمهای اکران شده این روزها و بخش اعظمی از کتابهای شعر چاپ شده در دهه هشتاد!!!).
اتفاق نهم:
علی دایی فاجعه بود اما فاجعه تر آمدن و رفتنش بود.فاجعه تر استادیومی بود که بعد از گل اول ایران به عربستان با همه وجود اسم علی دایی را فریاد می زد و بعد از گل دوم از هیچ فحاشی و هتاکی دریغ نکرد.(از همه این پارادکسها بیزارم)و فاجعه تر اینکه منفور ترین چهره ورزش ایران(محمد مایلی کهن) سرمربی تیم ملی شود...تا یادمان بیاید که بیست و دوم خرداد روز مهمی است.(برنامه نود و عادل فردسی پور عزیزم هم تمام تلاشش را برای این یادآوری کرد.)
اتفاق دهم:
هیچ وقت دلم نمی خواسته در اینجا یا خیلی جاهای دیگر بحث سیاسی کنم اما به دلیل اینکه زندگی من با هنر گره خورده است و آزادی بیان و اندیشه مثل نان شب برایم واجب است و برای اینکه قصد ندارم به جایی برسم که دلم بخواهد از این کشور بروم و به خاطر آنکه نمی خواهم بهترین سالهای زندگیم تبدیل به بدترین سالها شود و به دهها دلیل دیگر که سرم درد می گیرد وقتی می خواهم درباره شان حرف بزنم در انتخابات بیست و دوم خرداد به میرحسین موسوی رای می دهم...
اتفاق یازدهم- شعر:
داخلی- شب- دلمردگی خانه یی در تبعید:
دو فنجان چای تلخ...
نوشیدند!
پیرمرد فرو مانده بر صندلی چرخ دار
چشمهاش بر کورسوی جاده یی مانده از پنجره
که مبادا درختان به لرزه بیفتند…
بادهای سرد وزیدن بگیرند میان شاخه ها
وامتداد خطوط جاده را سرما پایان دهد!
در تبعید، روزها سرد می گذرند !
خاکستر پیرزن را تکاند در زیر سیگاری...
"پیرزن یادته مشروطه چیا تو میدون توپخونه کمونیستا رو به توپ بستن و کمونیستا ریختن رو زمین"
"همین ریختن یادم مونده"
داخلی- شب- امتداد دلمردگی خانه یی در تبعید:
ماه از نوک انگشت پاهاش تا نخ موهاش
نیمی روشن از صورتش،نیمی تاریک
تابید!
پیرمرد گفت:
هنوز رویای رفتن ندیده ام؟!
بر سطوح عمودی راه می رویم
و کسی خواب مان را سوی سردخانه هل می دهد!
مرد به زن گفت...
زن به من..
من به آینه...
آینه به دیوار...
پیرزن،پیرمرد را به انتهای بافتنیش بافت...
خارجی-شب-دلمردگی جاده یی در تبعید:
[از خانه های متروکه تا دریاها راهی نیست!
امتداد رد پاهاست...]
در بی پناهی دیوارهای بی تکیه گاه مانده بودیم
ترسیدیم!
کتاب مقدس خواندیم:
«و خداوند در میان تاریکی روزنه نوری را تاباند...
دید نور نیکوست،آن را روز نامید!»
دست در دست هم روی صندلیها ایستادیم
بر افقی ترین خطوط
خیره به ریزش مدام برف،شب تا روز...!
"همین خیره منودن یادم مونده"
خارجی-روز-دلمردگی خیابانی در تبعید:
سرش را در هوا می چرخاند!
امتداد موهاش انتهای خطوطیند بر اندامم...
دستهایم را در جیبم می چپانم
گوشه لبهام آخرین پک سیگار عابری
که با من مدام
راه میرود...
نفس می کشد...
رد پای بنفش بر برف مانده میدواندم
به خمیازه یی در کابوس زرد...
داخلی-روز-دلمردگی مدرسه یی در تبعید:
می دانم آقا:
جنین های در جوی مانده
سیاهی پرتره های سفیدند
چشمهاشان بر کورسوی انتهای خیابانی مانده از پنجره
که مبادا درختان به لرزه بیفتند ...
بادهای سرد وزیدن بگیرند میان شاخه ها ...
می دانم آقا!
تلاقی سطوح عمودی کابوس است...!
[دارم خواب دیشبم را می گویم...!]
خارجی-شب-دلمردگی جاده یی در تبعید:
راهی نیست
گلوله را در شقیقه ات نچکانم
بر جنازه ام خاک می ریزی...
ترسیدیم!
کتاب مقدس خواندیم:
«و خداوند در میان تاریکی روزنه نوری را تاباند...»
ما نور را به شامگاه اعماق دریاها فرستادیم
من تازه می فهمم چرا نهنگ ها خودکشی می کنند!
"همین خودکشی کردن،کردن،کردن...یادم مونده"
(صدا در اعماق دریاها می پیچد)
حذفیات این متن:
خارجی-شب-دلمردگی هر جایی در تبعید:
در تبعید...
هیچ گاه عاشق نمی شویم!
حتی ماهیها...
تنها دستهامان را از پشت به هم می دهیم
ساعتها از زنها آواز می خوانیم!
هی خاکستر می تکانیم در زیر سیگاری...!
«خانم ببخشید!آتیش دارین؟!»
سرش را در سپیدی میان کلمات می چرخاند
امتداد موهاش انتهای خطوطیند بر اندامم...
خانم !
شما را سرگردان در فرودگاهی در فرانکفورت ندیدم؟!
می ترساندم هر ارتفاعی از سقوط...
خانم!
پیراهنتان اثیری بر بند رختی در شانزه لیزه آویزان نبود؟!
خندید!
من زنی فاحشه ام
و ما در تبعیدیم...
می توانی مرا برهنه در خانه ات برقصانی!
و هی کلمه ببارانی بر اندامم!
من به زن...
من به مرد...
من به آینه...
من به دیوار...

