سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385
یکی از معضلات نقد امروز ما عدم امانتداری است.گاهی دیده ام منتقدان ما مقاله یی را می نویسند که تمام مضمون آن برگرفته از نقد دیگران است و کوچکترین اشاره ای به منتقد اصلی و منبع اصلی مقاله خویش نمی کنند.بدون هیچ توضیح بیشتری باید بگویم این نوشته که بررسی کوتاه از بحرانی با نام حضور پر رنگ متکلم وحده و عدم حضور دیگری در شعر معاصر ایران است حاصل مطالعه من در چند ماه اخیر است و نقش من در این نوشته بیشتر به عنوان یک تدوینگر است و چند سطرکه در آن نظرات خود را بیان کرده ام...در انتها نام منابعی را که از آنها استفاده کرده ام و حضور متن آنها در ذهنم باعث زایش این نوشته شده است را خواهم نوشت.منتظرنظرات ارزنده تان هستم.
نویسنده:امید بلاغتی(( دیگران: ))
این منم
من
بستری تختخواب بی خوابی شما
و شمایید
شما
رقاص شعله ای بر فانوس آرزوی من.اکنون این من
و شما...
از سرود مردی که خود را کشته است/ا.بامداد
شاپور جورکش منتقد توانا در مقاله ای با نام
«رستگاری و دوزخ» معتقد است نود درصد از اشعار شاملو و دیگر شاعران بزرگ معاصر ایران دچار بحران مشترکی است.او این بحران را حضور شاعر بعنوان متکلم وحده می داند.او معتقد است همچنان که در رمان راوی و نویسنده می توانند از یکدیگر جدا باشند،در شعر نیز این امکان وجود دارد که گوینده و راوی شعر از خود شاعر مجزا باشند.این بحران در ادبیات کلاسیک ایران سالها با شعر ایران همراه بوده است .با تولد نیما و شعر نیمایی این تصور پیش می اید که سیطره این من قدرتمند در شعر ایران رو به پایان است.(این نکته را می توان از اشعار و مقالات نیما دریافت) اما با حضور جدی تر شاملو در عرصه ادبیات ایران این اتفاق بار دیگر می افتد و حضور شاعر بعنوان متکلم وحده و زاویه نگاه او از دید دانای کل دوباره و این بار قدرتمند تر و از منظری دیگر بر ادبیات ایران سایه می افکند و تا امروز به حیات خویش ادامه داده است.مروری کوتاه بر اشعار مجموعه قطعنامه که میتوان آن را نقطه تولد شعر سپید ایران دانست این مسئله را روشن تر می کند.با مرور این مجموعه به راحتی می شود فهمید که شاعر بزرگ معاصر چنان مجذوب و آموخته نگاه از منظر متکلم محده است که نظریه های انبوه نیما در پرهیز از دانای کل و بها دادن به حضور دیگری به هیچ وجه در چارچوب زیبا شناسی شعر شاملو جا نمی گیرد.واژه "من" که در مجموعه قطعنامه صدها بار تکرار شده در هیچ موردی جز به عنوان ضمیر شخصی احمد شاملوی شاعر تجلی نمی کند؛و تیپهای گوناگون در قطعنامه،قهرمان،جلاد،مدعی العموم،شوالیه و شاعر طیفهای گوناگون همان ضمیر اول شخص هستند.و من سنگ های گران قوافی را بر دوش می برم
و در زندان شعر
محبوس می کنم خود را
بسان تصویری که در چارچوبش در زندان قابش.
تا شکوفه سرخ یک پیراهن/ا.بامداد
اما کمی ناشیانه است که حضور مجدد و قدرتمند «من»و تسلط دانای کل بر شعر معاصر را تنها بر گردن شاعر بزرگ معاصر بگذاریم.توجه به دو سوال ما را بر این می دارد که دلیل شکل گیری این بحران را در چارچوبی جامعه شناختی دنبال کنیم.سوال این است شاملو معتقد بود که می خواهد از نیما عبور کند. او از شاگردان نیما بود و معتقد بود شعر سپید و جهان بینی موجود در آن شکل عینی آرزوهای نیما است آرزوهایی که خود نیما به آن نرسید.سوال اینجاست چرا شاملوکه به عقیده من از نظر زبان و فرم مترقی تر از نیما بود در زاویه دید عقب تر از نیما است؟!چرا در شعر او با عدم حضور دیگری روبرو هستیم و سایه بلند متکلم وحده ؟!(یادمان باشد شاملو در بحث ما تنها یک شاعر نیست و در واقع بحث درباره شعر او بحث درباره یک جریان است که او در اوج آن بود.)و چرا نسلی که به عنوان نسل جوان شعر است و نه تنها از نیما باید گذر کند باید از شاملو نیز بگذرد دوباره این معضل گریبان گیر او شده است؟!بی شک برای یافتن پاسخ این سوال باید ابتدا از منظری جامعه شناختی به این سوال نگاه کرد.زنده یاد محمد مختاری با طرح مسئله عدم حضور دیگری در ادبیات فارسی آن را نه به عنوان معضل شعر معاصر بلکه در شکلی وسیع تر از منظر آسیب شناسی و نمودی از مناسبات یک جامعه تک ساختی و زاده و زائده روابط حاکم بر جامعه ریشه یابی می کند.که بیان این نظرات بسیار تاثیر گذار است.مختاری می گوید:«به هر گوشه ار ادبیات فارسی بنگریم ردی از این هستی استبداد زده و رابطه شبان-رمگی را می یابیم.بازتاب و گونه های مکمل این شبان-رمگی را در سطح های مختلف زندگی فردی و اجتماعی چنین می توان تبیین کرد.
1-پدر سالاری:که نمودار تمرکز قدرت و حق و شان آن در فرد شاخص خانواده تا جامعه و جهان است.
2-مرد سالاری: که نمودار تمرکز قدرت و حق در دست جنس اول است،از بالا تا پایین جامعه.
3-«من»محوری: که نمودار تمرکز قدرت در فرد و تصور حق در خویش است.»
مختاری معتقد است در جامعه ما پیوسته یک «من»برتر و برگزیده وجود داشته است که برتری او به عنوان یک امتیاز ذاتی،پذیرفته شده و این نخبه گرایی حق برابری را در همه سطوح جامعه مخدوش کرده است.پیوستن تک تک این عوامل جامعه یی را شکل میدهد که در آن هر کسی برای خود حکم ولایت فقیه را دارد و چگونه می توان شاعر و هنرمند را جدای از جامعه تصور کرد.حضور این عوامل در بستر جامعه ایران تا امروز باعث شده است که متکلم وحده به حیات خود ادامه دهد.برای نمونه پرنده پنهان(کتاب برگزیده کارنامه) و کتاب رنگهای رفته دنیا سروده گروس عبدالملکیان،کتاب یوسفی که لب نزدم (کتاب برگزیده کارنامه) سروده لیلی گله داران و ... پر از اشعاری از این دست باشد و تازه عبدالملکیان و گله داران نمونه ای از یک جریان فکری در شعر ایران هستند.
چگونه با تو از چمدان سخن بگویم؟!
در را باز کنم
دو فنجان کنار هم نشانده ای
و عطر چای مرا می برد به دستهای تو
دلتنگی در فنجان/گروس عبدالملکیان
شب،تمام
ماه،نا تمام
خاموشم
تاریک اما نه
بر لبانم
لبخند کج ماه می سوزد
در نگاهم چراغ ستارگان
شب تمام/حسین شکر بیگی
انکار کنم!تمام خروس ها را سر می برم و بریده باشد زبانم
چپ نگاهم نکن یعنی....
هفت قرآن میانمان اگر بگذاری انکارت کنم
خروس سفید/لیلی گله داران
باید یادمان باشد این بحران تنها در شعر سپید و آزاد ایران اتفاق نیفتاده است و در حرکتی گسترده در غزل متفاوت هم که به دنبال دریچه تازه یی در شعر کلاسیک هست این حضور من متکلم وحده کاملا مشهود است. برای طولانی نشدن مطلب کمتر مثال می زنم و کافیست تنها به کتابهای منتشر شده این سالها نگاه کنیم(با این تفاوت که اشعار دهه های اخیر در آن من متکلم وحده دیگر آن دانای کل که تعهدی در خود احساس می کرد نیست.من اول شخصی است که باید به آه و ناله های آن که بیشتر از دوری یار است گوش سپرد.دانای کل ادبیات دهه چهل و پنجاه جای خود را به اول شخص هایی داده اند که دچاررمانتیک گویی بیماری هستند. )یادمان باشد این مسئله حضور دیگری تنها یک تئوری اجتماعی در شعر نیست بلکه می تواند به عنوان یک تکنیک و زبان در خدمت شعر باشد برای فهم بهتر این موضوع را می شکافیم و برای رسیدن به حضور دیگری دو راه را پیشنهاد می دهیم که بیشتر برگرفته از تئوریهای نیما است:
1- ابژکتیویته(Objective):این مسئله را نیما برای اولین بار در شعر ایران مطرح کرد.نیما در مورد ابژکتیویته و سوبژکتیویته(Subjective) بحثهای مفصلی دارد که جورکش در کتاب بوطیقای شعر نو با نگاهی نقادانه و قلمی توانا به شکافتن این تئوریها پرداخته است.به طور ساده منظور نیما از این دو واژه همین است که شاعر امروز باید به جای متکلم وحده که نوعی مونولوگ است،دیگران را در شعر خود به گفتگو در آورد.فرهنگ ملی ما در پشت هنر شعر بیشتر شبیه خطابه یی به مخاطب عزضه می شود.جامعه ما توان رسیدن به دیالوگ ندارد.به همین دلیل ما با نمایشنامه نویسی روبرو نیستیم .نیما ابن بن بست را سوبژکتیو می نامد:«به شما گفته بودم که شعر قدیم ما سوبژکتیو است.یعنی با باطن و عادات باطنی سر و کار داریم.در آن مناظر ظاهری نمونه فعل و انفعالی است که در باطن گوینده صورت گرفته. حرف های همسایه/نیما»
نیما معتقد است در شعر سنتی،همه چیز و همه کس،تنها از منظر شاعر دیده شده و به گونه ای ذهنی به ما ارائه شده است.در واقع شاعر با وضعیت روحی و روانی خاصی به ابژه بیرونی نگاه می کند و صفتهایی که مثلاً با کلمه ی« سرو» در شعر نمود پیدا کرده، بازگو کننده آن حالات روانی است.و حاصل کارتصرف در واقعیت است اینگونه است که ما دیگر سرو را به صورت ابژه خارج از ذهن و قائم به ذات خود در ادبیات نداریم.از طرف دیگر ذکر جزئیات ابژه در شعر کلاسیک ما اغلب فدای کلی گویی و کلی بافی شده است. ما در ادبیات کلاسیک با ذهن گرایی شدید روبروییم(صرف نظر از بعضی آثار نظامی) جالب این است که ذهن گرایی با تکرار رابطه مستقیم دارد.دکتر ضیا موحد در جایی می گوید:در غزل سعدی،حافظ و به طور کل ادبیات کلاسیک، اغلب معشوقان سیاه گیسویند،کمان ابرو و سرو قد،نقطه دهان با چشمهای سرمه کشیده نا مهربان و تند خوی...در این جا به اصطلاح ادبی با آرکی تایپها(Archy type) روبرو هستیم و به اصطلاح فلسفی با کلی ها.چنین هنری ایستاست.در ادبیات کشورهایی نظیر ما که هنوز مفهوم فردیت به درستی در آن شناخته نشده ما با ذهن گرایی و تکرار روبروییم.در ادبیات ذهن گرا شاعر کمترین ارزشی برای مخاطب خویش قائل نیست.مخاطب مثلا از معشوق شاعر تا آنجا می تواند در ذهن خود تصویر بسازد که شاعر اجازه می دهد و او هر بار با تصویری تکراری روبروست.مثلا عاشقانه های شاملو خطابه یی یکسویه اند که خواننده از حضور« او» تا همان اندازه که شاعر اجازه می دهد با خبر است.لبان زن عاشقانه های شاملو تنها اندامی ستودنی است نه اندامی که حرفهایی برای گفتن دارد:
لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند...
ابژه معشوق در اینگونه اشعار خاموشند و جز به خواست شاعر عمل نمی کنند.
حالا همین ذهن گرایی و رمانتیسم بیماری را که از آن سخن گفتیم در چند بیت از غزل معروف« سارا» سروده محمد حسین بهرامیان ببینید.
آمد درست زیر شبستان گل نشست/ در بین آن جماعت مغرور شب پرست
یک تکه آفتاب نه، یک تکه از بهشت/ حالا درست پشت سر من نشسته است
این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست /این چندمین ردیف نمازی خیالی است
...
سارا سلام اشهد ان لا اله...تو/با چشمهای سرمه یی ان لا اله مست
...
بالا بلند عقد تو را با لبان من /آن شب مگر فرشته یی از آسمان نبست
...
سبحان رب هر چه دلم را زمن برید/ سبحان رب هر چه دلم را زمن گسست
سبحان ربی ال من و سارا به هم رسید/ سبحان تا به کی من و او دست روی دست
تصویر معشوق در این غزل شباهت فوق العاده زیادی با شعر کلاسیک ایران دارد ذهن گرایی شدید شاعر او را به تکرار می رساند و این قضیه طبیعی است مگر شاعر تا چه اندازه می تواند از گنجینه ذهن ارتزاق کند.ذهن گرایی شاعر در اینجا او را به استبداد نا خوداگاه و اسارت در زبان و بیانی یکسویه کشانده است .چشمهای سرمه کشیده،بالا بلندی،تکه ای از بهشت بودن،عقد بسته شدن بین لبان او و معشوق توسط یک فرشته که به این عشق جنبه روحانی نیز می دهد هیچ تفاوتی با شعر گذشته ایران ندارد.سارا به عنوان ابژه در این شعر تنها سکوت می کند و مخاطب تنها باید به خطابه یی یکسویه گوش کند.در انتها راوی شعر که به هیچ وجه از مولف دور نبوده است اینبار در قالب «من»اول شخص ظاهر می شود تا دیگر شاعر برای رسیدن به ذهن گرایی ادبیات کلاسیک ایران و عدم حضور دیگری سنگ تمام بگذارد. چه تفاوت عمده یی بین این شعر که در سالهای اخیر سروده شده است با شعر قرن هفت و هشت وجود دارد؟!.جز چند کلمه تازه و چند بازی زبانی در نگرش و بینش شاعر چه اتفاق تازه یی افتاده است؟!(عجیب است که دکتر حسن لی در کتاب گزیده نو آوری در ادبیات معاصر ایران این شعر را هم به عنوان نمونه می آورد.)نمونه این غزل در ادبیات ایران(ذهن گرایی حاکم بر شعر-گرایش به رمانتیسم بیمار) بسیار است که منصفانه نگاه کنیم این شعر نمونه نسبتا موفقی است. آیا عدم درک حضور دیگری در شعر شاعر را دچار این ذهن گرایی و تکرار نکرده است؟!
اما راه مقابل شاید ابژکتیویته باشد. به واقع با قرار دادن ابژه در مرکز کار شاعری از طرفی تنگنای متکلم وحده گسترش می یابد و از سویی اولین قدم به سمت شعر چند صدایی برداشته می شود.تی اس الیوت(T.S.Eliot) در مقاله «سنت و قریحه فردی»شاعر را به فیلتری تشبیه می کند که اشیا از آن گذر می کنند و شاعر در ان به نوعی« بی خویشی» میرسد.الیوت در واقع به نوعی اتوماتیزه شدن گذر ابژه از ذهن را مطرح می کند.به واقع درک حضور دیگری و توجه به ابژه تبدیل به یک تکنیک شعری می شود.نباید این تصور غلط پیش آید که در اصرار بر درک حضور دیگری تعلیمات سوسیالیستی نقش دارد مسئله عمیق تر از این است.برای شناخت خویش است که شاعر به دیگران می پردازد.اگر بخواهیم فرد را درست بفهمیم باید او را در ویژگیهای جمع بجوییم اما برای رسیدن به ابژکتیویته در شعر نیازمند مشاهده دقیق هستیم. که نیما آن را شنوایی شاعرانه و بینایی شاعرانه می داند. توجه به ابژکتیویته به شاعر کمک می کند که خود را در جای پرسوناهای مختلف بگذارد و به جای آنها سخن بگوید.در واقع شاعر با غرق شدن در اشیا و محیط پیرامون خویش به نوعی بی خویشی می رسد و ذهن گرایی او تبدیل به عین گرایی می شود.او با قرار گرفتن در مقابل گنجینه ی بی پایان عینیتها ، سخت است که به کاری تکراری دست بزند.(نکته مهم در این مقاله منظور ما از ابژکتیویته و سوبژکتیویته برداشت فلسفی آن نیست واگر با برداشت فلسفی با این دو کلمه روبرو شویم به بیراهه ای می رویم که دکتر براهنی در نقد شعر نیما وارد آن شد. )
2-روایت: استفاده از تکنیک روایت و بازیهای ساختاری در قالب روایت یکی دیگر از راههای رسیدن به حضور دیگری در شعر است.زمانی که شاعر در شعر روایت می کند. راوی و پرسونا را خلق می کند ناگزیر دیگران را در شعر خویش راه داده است.دیگرانی که حالا شخصیت ،زبان و نگرش خاص خود را دارند.شاعر در روایت می تواند نقش یک راوی بی طرف را داشته باشد او تنها به وصف می پردازد و اجازه میدهد کارکترهای شعرش با زبانی که در خور شخصیتشان هست سخن بگویند. در این صورت شاعر به شعر چند صدایی نزدیک می شود.یادمان باشد روایت می تواند به یک بیراهه کشیده شود و با عدم چند صدایی محروم از حضور دیگری در شعر نیز شود.محمد علی سپانلو در نقدی که بر «مرگ ناصری»می نویسد معتقد است شاملو در این شعر به هیچ وجه به شعر چند صدایی نرسیده است.زبان انتخاب شده برای کارکترها تناسبی با شخصیتها ندارند.حتی شاعر در شرح صحنه ها هم با زبانی ادیبانه سخن می گوید و دلیل این است که شاملو در فاصله گذاری بین «من» شاعر که خودش است و پرسونای شعری موفق نیست.زبان شخصیتها زبان خود شاملو است و تیپ های مختلف طیفهای متفاوت همان «من» شاعرهستند.مثلا ولگرد چنین سخن می گوید:لیکن این خردنمون/حقیقت عظیم جهان است/و عظمت هر خورشید در مهجوری چشم/خردی اختر می نماید./
در اینجا باز باید بگویم تاکید برآثار شاملو به دو دلیل است:
1-او سردمدار یک قالب شعری در شعر ایران و یک جریان فکری است که خود در اوج آن قرار دارد.
2-در ادبیات معاصر با حضور پر رنگ او دوباره متکلم وحده جان تازه یی یافت.
اما اگر روایت را در شعر نیما دنبال کنیم پرسوناها زبان خود را دارند .با توجه به فرهنگ و شخصیت خویش سخن می گویند.مثلا: «پی دارو چوپان» هر چند نیما خود نیز متولد جامعه یی بود که هنوز فردیت در آن شکل درستی نداشت و منصفانه او نیزنتوانست تئوریهای خویش را به طور کامل در شعرش اجرا کند.نکته دیگر در اینجاست که گاه استفاده از ضمیر«من» متکلم وحده در قالب روایت شکل دیگری می گیرد و آن کاربرد دراماتیک مونولوگ است.سیما داد در تعریف دراماتیک مونولوگ می گوید:«شیوه ای در روایت است که به موجب آن راوی بلند بلند با کسی حرف می زند . دلیل خاصی برای گفتن موضوع خاصی به مخاطب خاصی دارد.تمام متن بر گفتار یک طرفه و بی پاسخ راوی استوار است.رمانهای سقوط آلبر کامو/دل تاریکی جوزف کنراد به شیوه تک گویی نمایش روایت شده است.این نوع شعر در ادبیات انگلیس و توسط رابرت براونینگ تکامل یافت.»
براونینگ با برجسته کردن مخاطب در برابر راوی،به دراماتیک مونولوگ شکل مستقل می بخشد که دو ویژگی اصلی آن از این قرارند:
الف:گوینده شعر که کل شعر از زبان اوست به هیچ وجه خود شاعر نیست.او راوی است که در یک شرایط بحرانی قرار گرفته و شروع به بیان می کند.
ب:شخص گوینده،مخاطب یا مخاطبانی دارد که حضور و عکس العمل آنان در گفته های گوینده منعکس می شود.
البته تگ گویی نمایش می تواند به صورت یک مونولوگ یکپارچه باشد و شاعر از ذکر حضور مخاطب خودداری کند اما مخاطب در این اشعار هر لحظه در حال نفس کشیدن است.دیگری در این اشعار حضور دارد.و در این اثار گاه با آثار اتوبیوگرافیکال روبرو هستیم.
اما نکته تاسف بار اینجاست در بسیاری از اشعار شاعران ایران ما با حضور راوی اول شخص روبروییم ولی با اثری اتوبیوگرافیکال(Auto-biografical) روبرو نیستیم.ما با شعر وصف الحالی روبروییم.بین مولف و راوی اول شخص فاصله یی نیست.راوی خود شاعر است و ما مجبوریم به او گوش کنیم.مثلا شعر «رکسانا»سروده شاملو در بخش آخر که شعر به دراماتیزه کردن کلام می گراید،وصف الحالی اند.بهترین اثار بزرگ مرد شعر معاصر ایران احمد شاملو شعر هایی است که او در آن از دیگری سخن می گوید و از خطابه سرایی دور می شود:
به خاطر پرستویی در باد وقتی تو هلهله می کنی
به خاطر شبنمی بر برگ،هنگامی که تو خفته ای...
به خاطر ناودان،هنگامی که میبارد
به خاطر کندوها و زنبورهای کوچک...
به خاطر هر چیز کوچک و پاک بر خاک افتادند.
به یاد ار عموهایت را می گویم.
از عموهایت/ا.بامداد
جای آثار اتوبیوگرافیکال در ادبیات ما همیشه خالیست.وقتی فضای حاکم هر گونه اقراری را تهدید می کند کلی گویی و نزدیک نشدن به ویژگیهای ابژه و جزئیات آن خصوصیت این دسته از اشعار وصف الحالی میشود.نگاه کنید به چند بیت از غزلی از هدی قریشی:زنی که این همه پر بود از غزل دیروز
خلاصه می شود امروز توی یک چمدان:
چهار دفتر صد برگ...صد ورق نامه
دو تا نوار معین،فیلم،عکس،یک قرآن
چه قدر لک زده امشب دلم برای گناه
برای رقصیدن زیر سرخی باران
....
*.*(ستاره نقطه ستاره)خدای شیطان،send
چه قدر تشنه شدم،آب میدهی مامان؟!
غزل2/صدای موجی زن/هدی قریشی-مونا زنده دل
اثری وصف الحالی که در کتاب صدای موجی زن نمونه آن زیاد است. و در قالب همان منم گوییهای رمانتیسم بیمار به دور از درک حضور دیگری و این مثالها همگی مشتی هستند نمونه خروار از بی نهایت شعر چاپی در ادبیات ایران با آسیبهای شبیه به هم.آفتی که همیشه با این نگاه همراه است در دو چیز خلاصه می شود شاعر در نگاه من متکلم محده از منظر دانای کل شبیه پیامبری می شود که در نهایت پیام خود را به شکل تجویز و با پتک بر سر مخاطب می کوبد و مخاطب را در موضع عبرت اندوزی قرار میدهد و یا در گرایش من اول شخص و از منظر اول شخص به رمانتیک گویی و منم گوییهای فراوان می رسد یعنی اثری وصف الحالی.این دو راه پیشنهادی دو راه از راههای زیادی است که می توان به حضور دیگری در شعر رسید. که به دلیل محدودیت نوشته مجبوربودم به گزینه های محدودی بپردازم .شاید دوستان بعد از خواندن این مقاله بخواهند آن را کامل کنند یا نقدی بر آن بنویسند که از هر دوی اینها استقبال می شود.کلام یکی مانده به آخراین است که من معتقدم در جامعه ی تکنو پاستورال(Thechno-Pastoral) ما که در آن هنوز سیطره ای از تضاد و تفکر شهری-روستایی وجود دارد و به واسطه تغییر صوری روش زندگی نباید از آن تعبیر نو گرایی کرد. و با توجه به تئوریهای جامعه شناختی مختاری که به آن اشاره کردیم و تضاد سنت و مدرنیته ،ادبیات ما ناخودآگاه بستر چنین آشوبی خواهد بود و هنوز زود است که درک حضور دیگری و فرار از سیطره من متکلم وحده چه در آن نگاه دانای کلی و چه آن من اول شخص رمانتیک گو در ادبیات ما به شکل یک جریان گسترده اتفاق بیفتد.اما همیشه اقلیت آگاهی بوده اند که چه در عرصه نقد و چه شعر قدمهایی برداشته اند و از زمان نیما تا امروز بودند و خواهند بود.
شعر ایران پر از سطرهای سپیدی است که باید جهان را از نگاه دیگرانی تصویر کند که سالهاست مرده اند. این مقاله را با شعری از تاماس هاردی با نام «مردی که او کشت»به پایان می برم.گوینده(راوی) این شعر یک سرباز است.ببینید چه قدر جای این اثار در شعر کشور ما خالیست.
«مردی که او کشت»
اگر شده بود که من و او
تو میخونه آشنا و قدیمی
همدیگه را ببینیم،
اونوخ می نشسیم و کلی پیک میزدیم!
ولی وختی تو صف پیاده نظام،
رودررو به خط شدیم،
من به او شلیک کردم و او به من
و در جا کشتمش.
زدم کشتمش واسه این که-
واسه این که دشمن ام بود،
آره دیگه:آخه دشمن من بود؛
خب معلومه دیگه؛هر چند
او هم شاید،مث من،
از کار اخراج شده بوده.-خرت و پرتی که داشته
فروخته و فکر کرده اسم بنویسه واسه جنگ
همین دیگه،دلیل نمی خواد.
آره؛چیز عجیب و غربیه جنگ!
آدمی رو نقش زمین می کنی
که اگه تو هر میخونه ای می دیدیش،یه پیک
تعارفش می کردی،
یا یه پول سیاه می ذاشتی تو دسش!
--------------------------------------------------------------------------------------------
مقاله بعدیم بررسی رمانتیسم بیمار در شعر معاصر است که این مبحث اولین بار توسط دکتر رضا براهنی در کتاب بحران رهبری نقد ادبی مطرح شد و در ارتباط مستقیم با این مقاله است.
منابع:
- براهنی،رضا،خطاب به پروانه ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم،نشر مرکز،چاپ اول
- جورکش،شاپور،بوطیقای شعر نو،نشر ققنوس،چاپ اول
- داد،سیما،فرهنگ اصطلاحات ادبی،انتشارات مروارید،سال1371
- لنگرودی،شمس،نیما یوشیج،نشر قصه،1374
- مختاری،محمد،انسان در شعر معاصر،انتشارات توس،چاپ اول
- موحد، ضیا،شعر و شناخت،انتشارات مروارید،1377
- با استفاده از مقاله خودم با نام" رمانتیسم بیمار در شعر معاصر" درج شده در وبلاگ دشواری
دوشنبه چهاردهم فروردین 1385
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
"
پیش...آمد"من باب معرفي،يک معرفي کوتاه و مختصر،مي توان گفت"بوطيقا" جداي فعل فاعلانش،خود مي بايد حرکتي باشد،جرقه اي- چونان لبخندي- به پهنه ي کم و بيش ساکن شعر معاصر.شايد معاصر کلمه ي خوبي براي گستره ي منظور نظر ما نباشد،شايد بايد گفت شعر امروز.شعري که در محافل کوچک و بزرگ ادبي در جريان است،شعري که کتاب شده و روانه ي آشفته بازار مخاطب می شود،شعري که گوشه ي خانه ها از گلوي شاعران حقيقي در نمي آيد،شعري...شعري که به حق در خور کلمه ي شعر باشد،با تمام کميت ها و کيفيت هاي موجود.بوطیقا می خواهد تا آنجا که توان نویسندگانش است صدای نسلی باشد که دیگر به نوشته ها، آموخته ها،دردها،اشکها و لبخندهای گذشته ایمانی ندارد و از آینده می ترسد و نا امید است ...نسلی که تنها می خواهد شنیده شود به دور از هر گونه حاشیه و جنجالی،به دور از باندبازیها و غرض ورزیها و می خواهد تنها به گناه اینکه می اندیشد، باشد!
خط مشي اصلي اين وبلاگ( بدون هیچ ادعایی) پرداختن به مباحث تئوريک مربوط به مشکلات عديده ي شعر امروز است و در کنار آن هر چه که احساس شود کمکي به شعر و شاعر خواهد کرد.به دور از تمام جريان هاي حاشيه اي که خود يکي از بزرگترين مشکلاتي ست که در اين ملغمه گريبان شعر را گرفته است.
قصد بر اين است که فراتر از هر بند و محدوديتي به جستجوي آن جوهري باشيم که اين عطش همواره را فرو بنشاند.چنان که شاملو گفته است:"کوزه البته مي تواند بسيار گرانبها باشد اما تشنگي مرا آب است که فرو مي نشاند.
(در وبلاگ بوطیقا قصد داریم یک حرکت جمعی را انجام دهیم و دست تمام کسانی را که با قلم آگاه و متعهدشان ما را یاری کنند می فشاریم.دوستانی که می خواهند مقاله ها،نقدها و اشعارشان در وبلاگ ارائه شود کافی است مطلب خود را به آدرس omid_balaghati@yahoo.com بفرستند.)
اميد که اين حرکت مانا و پر ثمر باشد.
امید بلاغتی
