چهارشنبه ششم آذر 1392


1- من آرزو داشتم رقص مادرم را ببینم. مادرم هیچ وقت نمی رقصید. دلیلش مذهب نبود. مادرم متصل بود/هست به سنتی که مذهب بخشی از آن بود. مادرم شادی می دانست اما نمی رقصید با اصرار هم نمی رقصید. با خواهش و تمنا هم نمی رقصید. تا یکبار حتی درست یادم نیست کی و کجا. از آنروز معجزه آسا من تنها رقص مادرم در خاطرم است. رقصید خیلی ساده. به شیوه مرسوم بسیاری کسان که رقص بلد نیستند و می رقصند. اما من زیباترین رقص جهان را دیدم. دلم می خواست آن شب ساکن تنش شوم. یا مرا راه دهد در آغوشش. دیگر چه نیازی بود به کشف های دیگر.
2- خواهرم یکی دو سالش بود. مادرم می خواباندش روی پاهایش و برایش لالایی می خواند. گاهی هم آواز. مادرم صداش معرکه است. هزار تا پرنده عاشق در گلوش مسکن دارند. برای مهرناز می خواند "خدا مهربونه، یار بی کسونه، وای وای وای" بعدها دانستم این ترانه را به روایت خودش می خواند. آن لحظه چه اهمیتی داشت خدایی هست یا نیست. خدا مهربان بود. خدا یار بی کسان بود. مادرم این را شهادت می داد.

3- همیشه گفتم تو کوتاه بیا. تو درک کن مناسبات زندگی با یک مرد روشنفکر را. گاهی گفتم تو درک نکردی، تو رعایت نکردی، تو نفهمیدی. چرا باید مادرم بفهمد مناسبات زندگی با یک مرد روشنفکر را؟ چرا باید کوتاه بیاید؟ این زندگی مردانه مهوع خودخواه چرا باید مادرم بپذیردش؟! مادرم اما حرف هام را می پذیرد. مادرم اما تقلای مدام زنی است برای حفظ و حراست از عنان زندگی خانواده اش. مادرم اگر نبود ما نبودیم. زَندگی درست ترین کلمه یی است که در زبان فارسی خوانده ام. آنچه زن می بخشد آنچه مادرم به ما بخشید.

4- کاش شاعر بودم. کلماتم مثل شاعرها جنون زده بود. یکبار مادرم را از عمق جان می سرودم و بعد راحت می شدم از این بغضی که مدام یادم می آورد مادرم را درست ننوشتم.
نوشته شده توسط امید بلاغتی در 21:20 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم فروردین 1391

مرد گريست

من دوازده سالم بود، توي محله سهل آباد زندگي مي كرديم. چه اسم مسخره يي داشت آن محله ي له شده زير بار رنج... من هميشه كنجكاو بودم بدانم توي آن خانه درآبي انتهاي بن بست روبروي كوچه ما چه كساني زندگي مي كنند.يك بار يواشكي از قسمتي از ديوار آن خانه كه ريخته بود و به باغ ابتدايي خانه وصل بود واردش شده بودم و ديده بودم خانه پر است از رنگ و نور، پر از تابلوهاي بزرگ و عجيب و غريب و سرتاسر فرش بود وگليم. من بيرون و از شيشه پنجره خانه را مي ديدم اما گرم بود و امن و من اين را حس مي كردم. شومينه داشت پذيرايي خانه و روشن بود شومينه و چوبهاي داخلش سرخ سرخ مي سوختند.- من عاشق شومينه بودم، هميشه وقتي خانه عمه مريم مي رفتيم زود مي دويدم نزديك شومينه روي آن صندلي لهستاني مي نشستم. زمستان آن سال من بيشتر فهميدم شومينه شبيه معجزه است آن هم در آن روزهاي بي نفتي و خراب بودن بخاري كه نه مي شد تعميرش كرد و نه مي شد تعويضش كرد.- خانه عجيبي بود براي همين هميشه اين خانه را زير نظر داشتم اما به ندرت كسي به آن خانه رفت و آمد داشت. تنها گاهي وقتها، غروب، يك زن و مرد جوان و زيبا از خانه بيرون مي آمدند و مي خنديدند و قهقه مي زدند بعد زن دور خودش مي چرخيد و مي دويد و مي پراند خودش را در آغوش مرد و مرد مي بوسيدش و مي رفتند. من يقين داشتم آنها واقعي اند اما هيچ كس توي آن محله كه عادت داشتند هر چيزي را نگاه كنند و زل بزنند به آن چيز تا شبيه خودشان شود زن و مرد جوان را نگاه نمي كردند. اما آنها وجود داشتند.

در يكي از غروبهاي بيرون آمدنشان از خانه زن سمت من آمده بود دستهايش را در موهايم كرده بود و با لبخند تلخ اما مهرباني گفته بود: پسرك چرا چشمهايت نمي خندند؟! ببين مرد من، چشمهايش چه قدر خندانند و انگشت اشاره اش را سمت چشمهاي مرد برد. راست مي گفت،چشمهاي مرد شبيه چشمهاي من نبود، شبيه چشمهاي پدر نبود... بعد زن در دستهايم يك شكلات كاكائوي خارجي گذاشت و رفتند.

آن روز غروب بيست اسفند هفتاد و چهار، كه پدر 40 روز بود خانه نمي آمد، من هراس عجيبي از اول صبح داشتم. نزديكهاي غروب از خانه به اميد ديدن زن و مرد بيرون زدم و منتظرشان ماندم. بيست دقيقه يي گذشت تا اينكه مرد تنها از خانه شان بيرون آمد. سرگردان بود. من بعدها كه بزرگتر شدم دانستم حتي سرگرداني ابدي/ ازلي آدمي در چشمهايش رخ مي دهد و آن روز مرد سرگردانترين بود. دويدم سمتش، گفتم: هديه اي براي خانمتان دارم، مهره هاي رنگي را از يك سيم فلزي گذرانده بودم، چيزي شبيه تسبيح رنگارنگي شده بود، دستم را گرفت و آن سيم فلزي را... گفت بيا با هم كمي قدم بزنيم. راه رفتيم. از دروازه قصابخانه رفتيم فلكه مصدق و از آنجا رسيديم به پارك ولي عصر.. مرا برد سمت اسباب بازيهاي پارك. روي يك تاب نشاندم و محكم تاب را تكان مي داد و با صداي بلند مي خنديد. من ترسيده بودم، اما او مي خنديد و تابه را محكم تر هل ميداد. گفتم مي خواهم از تاب پايين بيايم، از تاب كه پايينم آورد، سرم را در بغلش گرفت و صداي هق هق از گلويش آمد اما گريه نكرد.

گفت بيا بدويم در پارك دويديم، بدون ذره يي سرخوشي. انگار تنها بايد مي دويديم، دويست متر دويده بوديم كه يكهو زمين خورد مرد، من فكر كردم پايش پيچ خورده اما ديگر تاب دويدن نداشت، درختهاي پارك ولي عصر يخ زدند، ميوه كاجها فرو ريختند روي زمين، اينقدر تعدادشان زياد بود كه عابران در حال گذر از پارك از ترس پناه گرفتند. باران باريدن گرفت. به زحمت مرد را به نيمكتي رساندم، نشست، كمي مرا نگاه كرد، از جيب پالتواش، انبوهي موي زنانه بيرون آورد، و يك چاقو كه خوني بود. موها را در هوا پخش كرد و چاقو را پرت كرد كمي جلوتر... بعد كمي نگاهم كرد، دستم را آرام سمت موهايش بردم، شايد آرام شود، دستم كه در موهايس فرو رفت، مرد گريست...بلند بلند گريه مي كرد. تمام مردان عابري كه مي گذشتند به سمتش مي آمدند و براي لحظه كوتاهي شانه هايش را لمس مي كردند و مي رفتند. فهميدم مرد وجود دارد و رويا نيست. مرد يكريز گريه كرد و آرام آرام موهايش سفيد شد. پيرمرد فرتوت و ناتواني شد، ترسيدم، گفتم بگذاريد بروم در خانه تان، بگويم خانمتان بيايد، خواستم بدوم، دستم را گرفت، به راحتي دستم را از دستش بيرون كشيدم ناتوان بودند دستهايش، باران بند نمي آمد. شيراز وقتي بارانش ديوانه است، ترسناك مي شود. به من لبخند زد. چند تا از دندانهايش ريختند، ترسيدم، دويدم و هراسان خودم را به خانه شان رساندم، چند بار محكم با مشتهايم به در كوفتم، اما كسي نمي آمد، صدا زدم: خانوم، خانوم، حال شوهرتون خوب نيست، خانوم،خانوم... از همان ريختگي ديوار خانه داخل رفتم. كسي در خانه نبود آن خانه پر از رنگ و نور تبديل شده بود به يك خرابه ويران شده، تمام اتاقهايش پر از خاك بود انگار سالها بود كسي در آن زندگي نمي كرد. نه فرشي بود و نه گليمي... دوباره صدايش زدم، نبود، تاريك بود و تاريكتر شد خانه و من دويدم سمت خانه خودمان. پدر نبود. چهل روز بود كه خانه نبود. فرداي آن روز مادرم گفت: زني ديوانه ، برهنه در كوچه آمده بود و ضجه مي زده و خودش را آن قدر زده بوده تا بيهوش شده. همسايه ها زنگ زده بودند و آمبولانش آمده بوده و زن را با خودشان برده بودند. مادرم گفت: كسي زن را نمي شناخته انگار ما اين محله نبوده. مادرم گفت: انگار موهاي سرش را بريده بودند چون مويي روي سرش نبوده اما زن سرش غرق در خون بوده است...

پدر سي روز بعد از آنروز به خانه بازگشت...
نوشته شده توسط امید بلاغتی در 11:59 |  لینک ثابت   • 

شنبه یکم بهمن 1390

باربارا استانویک من

زن عجیبی بود. سال 72 بود و من عجیب ترین تصویری که از یک زن در خاطرم داشتم اندامهای شگفت انگیز زنهای برهنه یی بود که در سه چهار سالگیم حمام عمومی زنانه توی محله سهل آباد دیده بودم. با مادرم حمام عمومی زنانه می رفتم. عجیب بود یک فضای بسته پر از بخار آب، با گرمای شدید و همهمه زنانی که بلند بلند حرف می زدند و می خندیدند و جیغ می کشیدند. هیکلهای لختی که از پس بخارها می دیدی و من آن قدر کوچک و کوتاه قد بودم که چشمم بیشتر از همه شکمها و سینه های درشتشان را می دید. می دویدم سمت انتهای جوی طویلی که از آن حوض بزرگ به انتهای حمام می رسید و گوشم را می گذاشتم انجا، تا یک زن چاق بپرد توی حوض و صدای آب پپیچد توی گوشم و آب آرام آرام حرکت کند تا برسد به صورت من... تا قبل از سال 72 عجیب ترین زنی که دیده بودم توی حمام زنانه بود. سوسن خانمی بود که مامان و زنهای محله پشت سرش حرف می زدند. اما برای من جذاب بود. عین مردها بود و وقتی بزرگ شدم فهمیدم شوخیهای مردانه هم با همه داشته و اصلا قبل انقلاب،تهران توی قلعه زندگی می کرده که پاتوق اصلی فاحشه های تهران بوده. بعد ها بهت زده شدم وقتی او را توی یکی از عکسهای کاوه گلستان دیدم. سوسن زن عجیبی بود. شکم و سینه بزرگی داشت و کلا هم در حال فحش دادن به زمین و زمان بود. با صدای بلند و بدی هم که بیشتر شبیه مخالف خوانهای تعزیه بود همیشه داشت آواز می خواند و توی همه این بارهایی که با مامان حمام رفتم یکی دوبار که مامان حواسش نبود با من شوخی هایی کرد و زنهای دور و برش خندیدند بعدها فهمیدم کلا فلسفه این شوخیها چه بوده!!! با عین حال دوستش داشتم. اما سال 72 و دیدن مریم خانم حکایت دیگری داشت. آرایشگر دختر عمه مادرم زیبا بود و زیبا خودش قصه ای داشت و یک بار مامان را به زور با خودش برد پیش مریم خانم تا ابروهایش را کوتاه کند و مریم خانم ابروهایش را زیاد کوتاه کرد و مامان هی نفرینش می کرد و چه قدر هم که به مامان ابروی باریک می آمد. همان روز وقتی دنبالشان رفتیم مریم خانم را دیدم. زن قد بلندی بود. بلند و قاطع و شمرده شمرده حرف می زد. موهایش زرد بود و و من تا آن روز نمی دانستم رنگ موهای آدم می تواند زرد باشد. توی همان نگاه اول از مریم خانوم خوشم آمد. اما وقتی که سیگار Marlboro از توی جیبش در آورد و با آن فندک عجیب و غریب روشنش کرد، عاشقش شدم. همه چیز انگار فیلمها بود برایم. مریم خانم خود باربارا استانویک بود و من توی پلانهای فیلم نشانی از شر اورسن ولز... با پدرم حرف زد.  بعدها فهمیدم مریم خانوم چپ بوده و وقتی با بابا حرف زده یک فحش خواهر و مادری گذاشته روی دنده استالین و کیانوری و طبری تا رسیده به خودش و بابا که بابا با همان طنز دست نیافتنی اش گفته خانوم تورو خدا اعصابتون رو خرد نکنید واسه رنگ موهاتون بده. قاه قاه خندینشان را من شنیدم. من فقط نگاهش می کردم. جذاب بود و زیبا و حواسم بود که توی خیابان هم همه نگاهش می کنند.بعدها یکی دو بار آن هم با بهانه گیری با آروین پسر زیبا، می رفتیم دنبال زیبا و من مریم خانوم را می دیدم. روزی که می دیدمش سرحال بودم و کلی خیالبافی می کردم. من اورسن ولز می شدم و او باربارا استانویک من... اصلا این همه فاصله سنی را حس نمی کردم!!! واقعا چرا؟

 

موهای زیبا هم که زرد شد فهمیدم رنگ واقعی موهای مریم خانم زرد نیست و من چه قدر دلم می خواست ببینم رنگ واقعی موهایش را... ده پونزده سال بعد شاید بیشتر گفتند مریم خانوم سرطان خون گرفته... و امیدی به زنده ماندنش نیست اما دو چیز برایم توی این خبر دوست نداشتنی از همه چیز مهم تر بود. اینکه زیبا گفت دکتر قدغن کرده سیگار نکشد و مریم خانوم زیر بار نرفته و اینکه از وقتی حالش وخیم شده یک کلمه با هیچ کس حرف نمی زند. در سکوت هم مرد. در سکوت هم ویران شد. آن زن دست نیافتنی که مردها برایش بال بال می زدند آن قدر آرام آرام مرد که همه مرگش را پذیرفتند. اما این از همه مهم تر بود چند سال بعد مرگش بابا به من گفت که مریم خانوم را از قدیم می شناخته اصلا جزو چپ های معروف شیراز بوده چون قبل از انقلاب توی قلعه کار می کرده و خیلی مشتری داشته... سوسن هم بعدترها شنیدم خود سوزی کرده روی خودش بنزین ریخته و آتش زده با عین حال زنده به بیمارستان رساندنش و آن بیست و چهار ساعتی که زنده بوده حتی یک کلمه با کسی حرف نزده است... سوسن و مریم خانوم فاحشه های قدیمی تهران قدیم... چه قدر عجیب و مرموز بودند و هنوز بعد از این همه سال این دو زن برای من شبیه معما ماندند...

نوشته شده توسط امید بلاغتی در 11:44 |  لینک ثابت   • 

شنبه یکم بهمن 1390

ثریا مرد

این حق آسمان است که می رود بالاتر

 

کجای جهان این گونه است آخر

 

که چون از خواب برمی خیزی می گویی

 

گور مرا نشان دهید

 

هرمز علی پور

 

ثریا مُرد... در چهل و هفت سالگی... خاطره ای دور و مبهم شد...انگارهیچ وقت نبوده است...

 

بدون اینکه تصویر زیبایی از جهان را به تماشا نشسته باشد. که مگر جهان جای به نظاره نشستن زیباییهاست؟! از ازدواج اولش شوهر معتادی برایش ماند و کودکی مرده و از ازدواج دومش پیرمردی سی و سه سال بزرگتر از خودش که پدربزرگ من بود. پدربزرگی که قبل از ازدواج با عمل وازکتومی قرار بود دیگر پدر نباشد و ما یادمان رفت این کار در واقع فرصت مادر بودن را از ثریا می گیرد. چهل و سه ساله بود که عروس ما شد.از مادرم کوچکتر بود اما او را دخترم صدا می زد و پدرم را که ده سال از او بزرگتر بود داماد خودش می دانست.ثریا در این چهار سال زندگی کرد فارغ از گذشته اش و فارغ از تلخی زیستن در کنار پیرمردی که تنها او را برای مراقبت از خود می خواست. به تمام آن خانه رنجور رنگ و نور بخشید. تمام آن زندگی را نو کرد... یخچال، تلفن، تلویزیون، فریزر، ظرفهای تازه خرید... موبایل خرید و آن زن روستایی نشین تبدیل به زنی مرکز نشین و قدرتمند شد. برای همین همیشه خویشانش برای دوا و درمان به شیراز آمدند و او همراه و مراقبشان بود. شیرزنی بود برای خودش و انگارسرنوشت پدربزرگ ترسوی من این بوده که همیشه زنانی دلیر در کنارش باشند و زودتر از او بمیرند تا جهان مردانه و بیرحم ودوست نداشتنی ما بماند و زنها و زنانگیشان بروند... کجا؟! اگر مادربزرگ تشنه مرگ بود روزهای آخرعمرش بس که زجر کشید جسم وروحش اما ثریا تشنه زندگی بود...زندگی را می خواست و برای همین دانسته بود که باید خاکستری باشد. پر از مهربانی بود و عاطفه و انسانیت و در عین حال سیاست مدار بود. فکر میکرد پیرمرد زودتر از او می میرد پس حقش را میخواست چون می دانست زندگی بعد از پیرمرد ادامه خواهد داشت. چون خاکستری بود، دوستش داشتم. این تقلایش برای زندگی کردن برایم ستایش بر انگیز بود.

 

هیچ وقت نتوانستم مادر صدایش کنم چرا که او جایگزین پیرزن اسطوره یی زندگی من بود.

 

اما من بی رحم بودم به اندازه بی رحمی طبیعتی که حق مادر شدن را از او گرفته بود تا او همیشه به ما زنگ بزند و به لهجه دارابی بگوید چطوری پسرُم؟! همیشه در آغوش بگیردمان و بی آنکه معنای مادر بودن را دقیق بداند درونش پر از مهر مادری باشد و من امتناع کنم از گفتن کلمه مادر به او... امروز عذاب من از دکتری که سکته مغزی او را تشخیص نداده بیشتر است. اما ثریا رفته است و مرگ دوباره نزدیکمان آمد. مادرم به اندازه روز مرگ مادرش برای او گریست. مدام ضجه زد و گفت: ثریای بی کَسُم... ثریای بدبختُم... از زندگی چه دیدی؟! عزیز دلُم!!!

 

ثریا از زندگی چه دید؟!نمی دانم... لعنت به ابرهای این شهر که نمی بارند

نوشته شده توسط امید بلاغتی در 11:43 |  لینک ثابت   • 

شنبه یکم بهمن 1390

چند بهار است گل می دهد روسریت

پیرزن عجیب بود. این درست ترین صفتی بود که می شد برایش به کار برد. زیبا بود. چشمهایش پر از ذکاوت و فراست بود. کمال پختگی بود و بی اغراق شریف و انسان بود.

من همیشه حتی در آن زمان که کودک بودم مرعوب هوش مثال زدنیش بودم. مرعوب جنس حضورش. توی نشستهای فامیلی و خانوادگی ما با حضور باباهایمان(شوهر خاله ها) که یک جورهای روشنفکر به حساب می آمدند و از عموم جامعه همیشه حرفهای جدی تری برای گفتن داشتند تا پیرزن می آمد سکوت می کردند. سیطره حضورش جمع را به سکوت فرا می خواند و پیرزن تنها جملات کوتاهی می گفت. من زل می زدم به چشمهای مهربانش. پیرزن همیشه پیر بود. تنها در آن کابوس جانکاه کودکیم در فسا جوان شد. زن جوان و زیبایی شد با گیسوانی در باد... آنشب که من ناگهانی همه ی زنهایی را که خانه پدربزرگ بودند پیر و چروکیده و ترسناک دیدم. حتی مادرم را... خواستم از اتاق بیرون بروند. احساس بی پناهی می کردم. تازه فهمیدم معنای ترس چیست. پیرزن اما آمد پشت در اتاقم با همان صدای مهربانش که هزار پرنده عاشق در آن بود گفت: ننه امید منم... مادر بزرگ...در رو باز کن.

مگر می شد تسلیم پرنده های عاشقرها شده در صدایش نشد؟! در را باز کردم. جوان بود. جوانتر از همه جوانیها... زیباتر از زنهایی که روی شامپوهای خارجی عمه مریم بودند. تازه موهایش در باد می رقصید و موهایش سیاه بود و چه قدر بهتر از موهای بلوند بودند موهای مشکی پریشان شده در باد... بغلم کرد. عطر گلهای اقاقیا می دادند دستهای مهربانش و من آرام شدم. چه کابوس دردناکی بود و چه پناهگاهی بود پیرزن...

شیفته ی نماز خواندنش بودم. پاهایش که از کار افتاد نشسته نماز می خواند. اما حواسش به همه جا بود که توی نماز بلند بگوید الله اکبر و من بفهمم که مهرناز دارد دستش را می کند توی شعله ی بخاری دیواری... پیرزن مفهوم عبادت را خوب می دانست. معتقد بود. هر قت می خواستم از کلمه اعتقاد چندشم نشود پیرزن را به یاد می آوردم. معتقد بودنش کمال شرافت بود.

برای همین پدرم می گفت با اینکه اصلا نمی دانست دهه ی شصت چی به چی و کی به کی است اما هوش ذاتیش به او گفته بود حق با پسر محجوب زندانیش، حمید است. برای همین وقتی در آن سال شوم 63 ملاقات حضوری با پسرش نصیبش شده بود زندان عادل آباد شیراز را به هم ریخته بود از بالا تا پایین فحش داده بود. پیرزن فهمیده بود این آخرین دیدار با پسرش است. وگرنه چرا باید آن شیشه های حایل ضخیم را از میان او و پسرش بردارند. بعد از اعدام دایی حمید -دربیست و سه سالگی- پیرزن یک شب تا صبح مدام آب خورد. تا صبح آب خورد انگار که جانش گر گرفته باشد. قند خون گرفت و چه سنت بدی بود که همه ی خانواده ما یاد گرفتند چه طور باید تن پیرزن راسوراخ کنند. که انسولین برود توی بدنش... آخ از تنِ سوراخ سوراخ پیرزن...

بابا می گفت: موقع تشییع حمید تا پاسدارها و اطلاعاتی ها بودند یک قطره اشک نریخت. چادرش را به کمرش بست زیر تابوت را گرفت و با صدای نافذش از جمع طلب صلوات می کرد. بعد پیرزن می رود سر قبر بهرام پسر عمه مریم که در دریا غرق شده بود و گریه می کند. زار می زند. ضجه می زند. دردناک است ضجه های زنهای جنوبی...

بعدها چه شد پیرزن!!! که آن مریضی عجیب و غریب نصیبت شد؟!

می گفت توی سرم صدا می آید. صدای گوشت چرخ کن، صدای جاروبرقی، صدای صدتا ماشین که بوق می زنند، صدای جیغ بچه...توی حیاط خانه راه می رفت که ما به حکم فقر در آن خانه کنار پیرزن بودیم. بیقرار می شدم می رفتم کنارش دو سه ساعت کنار هم راه می رفتیم . راه رفتن تسکینش می داد. من با او حرف می زدم از هر چیزی و از هر جایی. از تصورات ساده و کودکانه یی از جهان. از تبعیض معلممان... از فقر برایش شکایت می کردم و از آرزوهایم می گفتم. پیرزن اما خلاصه صبوری بود. خود کلمه ی شکیبایی بود. دردش را فراموش می کرد و همه ی دانشش از جهان را به میان می گذاشت تا مرا تسکین دهد. که اصلا ما کوچکتر از آن بودیم که پیرزن را تسکین دهیم. پیرزن صبورم می کرد.. صبورم کرد.

اما چه طور شد که دو بار با آن صحنه دلخراش مواجهمان کرد... آمدیم خانه رو به قبله خوابیده بود. حمام رفته بود. مثل همیشه عطرش در همه جا منتشر شده بود. آرام بود.. آرام تر از همیشه. خودکشی کرده بود. اما هر بار ما به انتخابش احترام نگذاشتیم و رساندیمش بیمارستان. از ترس... از هراس خودمان. می دانستیم بدون او ما تنهاییم. می دانستیم بدون او ما کوچکیم... می دانسیم بدون او ما در بی رحمی پیرامونمان گم می شویم،خفه می شویم و بدون او پناهگاهی نداریم. هر بار نجاتش دادیم تا بیشتر زجر بکشد و پیرزن هیچ بارگله نکرد. می دانست ما برای رفتنش آماده نیستیم.

تا رفت... روز خاکسپاریش شیراز باران می آمد. سرد بود. من بالای سر قبر ایستادم و دیدم خروارها خاک روی تنش می ریزند. می لرزیدم. سرد بود. پیرزن دیگر نبود. انگار هیچ وقت نبوده است. و ما تنها شدیم و من تنهاترین شدم بدون تو پیرزن...

توی قبرستان شیراز وقتی همه رفتند کمی ایستادم به قبرت نگاه کردم. دستهایی روی شانه هایم آمدند. دیگر خیس نمی شدم. برگشتم بالا را نگاه کردم چتر روی سرم بود وزنی زیبا کنارم ایستاده بود. موهایش سیاه بود. مژه های بلند داشت مژه های بالاییش به ابروهایش می خوردند. شانه ام را فشار داد. موهای سیاه بلندش در باد می رقصیدند. تعجب کردم مگر می شود زنی بی روسری آن هم در این سرما توی قبرستان باشد؟! سرم را در آغوش گرفت دست توی موهایم کرد. خندید چه خنده ناب و بکری بود. چترش را به من داد و رقص کنان رفت...

مادربزرگ حالا هر وقت مادر می خواهد سرقبرت بیاید می پرسد که می آیی؟ می داند جواب من منفی است. تو در آن روز بارانی شوم در آن قبر نخوابیدی. جوان شدی. زیبا تر شدی. چترت را به من بخشیدی و رقص کنان رفتی. برهنه بودی. رقص تنت، خطوط در هم تنیده اندامت، نهایت زنانگی و زیبایی بود در آن روز بارانی ... تو نمردی...

مادربزرگ من از تو یک روسری به یادگار دارم. یعنی روزی که هیچ کس حواسش نبود کِش رفتم. همان روسریت که گلهای کوچکی رویش بود این را گفتم تا بدانی چند بهار است گل میدهد روسریت...

نوشته شده توسط امید بلاغتی در 11:43 |  لینک ثابت   • 

شنبه یکم بهمن 1390

اما نزایید...

 چند زن با فاصله های مشخصص از یکدیگر در چند ردیف و چند لایه پشت سر هم ایستاده بودند. در هر ردیف سه زن بود. سر تاپا لباسهایشان سیاه بود.حتی شالهایی که به سر داشتند سیاه بود. درست نمی دیدمشان. سردم بود. خودم را نگاه کردم. کاملا برهنه بودم. به دستهایم نگاه کردم کوچک بودند. کوچکتر از آنچه تصورش را می کردم. دوباره زنها را که نگاه کردم، بلند قد بودند و من در آن فاصله بی اندازه دور از آنها باز هم ناچار بودم کمی به سمت بالا نگاه کنم تا درست ببینمشان.

تازه متوجه شدم در کودکیم هستم... سردم بود. می خواستم یکی از این زنها سیاه پوش، هر کداشان، با همه ترسی که ازشان داشتم در آغوشم بگیرد. خواستم به طرفشان بدوم اما نمی شد. پاهایم از سرما خشک شده بودند. حتی توان این را نداشتم که از روی زمین بلندشان کنم. زنهای سیاه پوش آرام جایشان را با هم عوض می کردند. عقبیها جلو می آمدند و جلوییها به عقب می رفتند. من تنها سردم بود. آغوش یکیشان را می خواستم. حالا هر کدامشان...

گرسنه بودم. و من که در همه سالهای بعد از کودکیم از شیر بیزار بودم، دلم شیر می خواست. شیر یکی از این زنها... فرقی نمی کرد هر کدام باشند.

مادرم گفته بود من در درکودکی از پستانهای خودش شیر نخورده ام.

چرا این در حافظه کودکی من بود؟! حتی قبل تر از آن در حافظه کودکیم بود. پدرم در زندان بود و من نگران بودم. من و مادرم تنها بودیم. مادر اتو را روی پاهایش گذاشته بود و من پماد می کشیدم روی پاهایش و او می خندید. درد نداشت انگار این زن...

تنها بودیم، پدر نبود. حتی دیگر مادر نبود. برای همین بیشتر، یکی از آن زنها را می خواستم. صدا زدم یکیشان را گفتم: زن... با هم با دستهایشان که به دو طرف باز بود به هوا پریدند. سمت من نمی آمدند. حتی تردید داشتم که مرا بشناسند. ترسیده بودم.

حافظه پدرم در من بود. آن روز که پدربزرگ عمو حسین را می بندد به درخت و با ترکه بیست دقیقه می زندش  تا فردا صبح و باران می شوید تمام زخمهایش را.

چرا نتوانستم حسین را از آن وضعیت نجات دهم. تا صبح تنها زخمهایش را نگاه می کردم از پشت پنجره. یکی از زنها تنش لرزید...

آخر چرا زری؟! به پدر گفتم: عقرب زری را گزیده. وگرنه چرا بچه باید از درد و سوزش جیغ بزند و بگوید درست همینجا سوخته. همینجای تنم. با انگشت به یک نقطه مشخص اشاره کند. جهنم که اثری از گزیدگی نیست. بچه ناله می کند. بعد زری بمیرد و پدربزرگ کجا خاک کرده عمه زری را؟! تنها یکی از زنها رقص کنان سرجایش به هوا پرید... حافظه ی پدرم آه از حافظه پدرم...

بوی دایی حمید توی هوا بود؟! یکی از زنها شروع کرد به نوشیدن آب. شیشه آبی را که تمام نمی شد، سر می کشید.. نکند مادربزرگ بود بوی بچه اعدامیش خورده بود به مشامش و آب می خورد برای تسکین قند خونش. من این زنهای رقصان را می شناختم شاید...

چطور شد که کمی آنطرف تر از جایی که من ایستاده بودم تا زیر پای زنها را آب گرفت. صدای بهرام می آمد که داد می زد و کمک می خواست. داشت غرق می شد. به دایی حمید که عطرش آنجا بود به بابا گفتم کمکش کنید، دارد غرق می شود. چرا یکی از آن زنها از درد می پیچید به خودش؟ چرا؟!

چیزی در بدن یکی از زنها فرو رفت. جیغ کشید. لحن جیغ کشیدنش آشنا بود. جنازه یک جنین مرده کنارم افتاد. ذره ذره شده بود. زنی که جیغ کشید مادرم بود؟! این بچه همان خواهرم بود که اسمش را گذاشته بودم رویا و هیچ وقت به دنیا نیامد؟!

فریاد زدم: مادر تویی؟!

چند نفر مرد سیاه پوش به طرف دویدند. مرا به زمین انداختند. با لگد به تمام تنم ضربه می زدند. درد در جانم پیچیده بود و خون می چکید از سر و صورتم. دوباره زنها را صدا زدم. فریاد زدم: زن... نیامدند. هیچ کدام جلو نیامدند. نمی توانستند تنها مثل آیین غریبی به ترتیت از درد به خودشان می پیچیدند و روی زمین می نشستند و باز از سر جایشان بلند می شدند. غرق در خون بودم. یکی از مردهای سیاه پوش از روی زمین بلندم کرد و مرا سر پا کرد...

آغوش یکی از زنها را می خواستم حالا هر کدامشان که باشد. زنها دستهایشان از دو طرف توی قفسه سینه هایشان جمع کرده بودند.

دو مرد دستهایم را گرفتند. دایی حمید بود و بهرام. بابا پشت سرم بود. دستهایش را روی شانه هایم گذاشت.

 گفت: می خواهی در زهدان یکی از این زنها باشی؟ امن است. امن تر از همه ی این جهانی که در آن هستی. امن تر از همه روزهایی که از سر گذرانده ای. برو همانجا و بزرگ شو ،قد بکش. بمان همانجا.

گفتم: بابا من این زنهای سیاه پوش را نمی شناسم.

گفت: می شناسیشان. کمی باد جنوب بوزد بر آنها می افتند شالهایشان. می بینیشان. طرح محو لبخندی را روی لبهای زنها دیدم.

باد جنوب وزیدن گرفت شالهایشان افتاد. لباسهایشان را باد برد. سرد نبود دیگر هوا... می شناختمشان.

مادر بزرگ بود، مادرم بود، مهرناز بود، عمه مریم بود ، جوانیش! نه آن روزهایی که پیر بود. یکی از زنهای روی شامپوهای عمه مریم بود، باربارا استانویک من بود، افسانه بود، مه لقا بود، خانوم کراچی بود، پوپک بود، ثریا بود... و هر کدام موهیشان یک رنگ بود، رنگها در ناب ترین شکل ممکنشان بود. موهای خودشان بود نه اینکه روی موهایشان رنگ پاشیده باشند. پدرم گفت برو. برو به امن ترین جای ممکن. بهرام و دایی حمید دستهایم را فشار دادند و به جلو هلم دادن. پدرم فریاد می زد: چشمهیات را ببند و تنها بدو، بدو، بدو...

 دویدم...

گرم و امن بود همه چیز...

صدای پدرم را می شنیدم. با زنها حرف می زد: همه تان باردارید، مبارک است... اما هیچ گاه نزایید....

 

 

نوشته شده توسط امید بلاغتی در 11:42 |  لینک ثابت   • 

شنبه یکم بهمن 1390

چیزی شبیه پریشانی بنفشه ها

می دویدم به سوی مغازه دوچرخه فروشی!!! با تمام شور و شوق درونم. تصورم این بود که جهان جایی برای دویدن است. من بودم و پدر و عمو محمد. عمو محمد عجیب آدمی بود. از آن گفت و گوهای کلان جوانیش رسیده بود به یکریز و بی وقفه مزخرف گفتن.. فقط چرت و پرت به هم می بافت و همیشه مست بود. نه زنی نه بچه یی... تجرد محض بود. اما من دوستش داشتم. وقتی او بود ما می خندیدیم... دوچرخه را خریدیم و آمدیم خانه. فلکه مصدق خانه مان بود. چه جای پر از عدل و دادی هم بود. تنها شباهتش به مصدق این بود که فکر می کردی اینجا تبعیدگاه هست و همه آدمهایش تبعیدی هستند. مثل حسرت آواره گی حاج خانوم و مهاجرت از یزد به شیراز... حاج خانوم صاحب خانه مان بود و من دیده بودم که نمازش را یکی در میان می خواند و بیشتر نمی خواند. توی حیاط خانه با کمک چرخهای کمکی رکاب می زدم. "جهان در آن لحظه پر از خوشه های انگور بود". این اولین باری بود که من شعری از احمدرضا احمدی شنیدم. صدای رادیو حاج خانوم بلند بود که مجری برنامه این شعر را خواند و بعد کارشناسشان با بادی در غبغبش گفت ما که سی سال است نمی فهمیم این آقای احمدی چه می گوید!!! من اما فهمیدم. نگاه کردم و دیدم درخت انگور خانه حاج خانم هنوز میوه هایش غوره هست و سبز و ترش... اما جهان برای من در آن لحظه همان طور بود که احمدرضا می گفت. برای همین شاعر زندگیم شد. توی کتابهای پدرم گشتم و آن پس و پشت ها ، پشت کتابهای اخوان و و شاملو و م.آزاد و آتشی کتابهای احمدی را یافتم. دوستش داشتم. می فهمیدم حرفهایش را... کودکی جنون زده من و ذهن پر از جادویم توی شعرهای او بود. برای همین فکر می کردم شاعر ها جادوگرند. خب فقط با جادو می شود نوشت: " ما از انفجار گندمها می آمدیم و خانه مان چیزی شبیه بنفشه یی پریشان بود" وگرنه که می شد چیزی شبیه جزوه های حزب توده که توی کتابهای بابا بود و اول یکیشان نوشته شده بود:" هرگز از مرگ نهراسیده ام اگرچه..." معلم ما هم همیشه سر درس دینی به ما می گفت: کسی که با خداست از مرگ نمی ترسد بعد با خودم می گفتم این الف- بامداد هم جادوگر نیست و جادوگری سرش نمی شود و حتما اعتقاداتش شبیه معلم ماست که از نهراسیدن از مرگ می نویسد. و حتما هم جادوگری را حرام می داند چون معلم مان گفته بود ،جادو وجادوگری حرام است.

 

من شعرهای احمدی را برای فاطمه می خواندم. خیلی خوشش می آمد. دختر حاج خانوم بود.او چرخهای کمکی دوچرخه ام را برداشت و آهسته آهسته یادم داد چه طور بی کمک، رکاب بزنم. کاری که خودش در همه این ساله کرده بود. یک روزی مرا کشاند یک گوشه از آن باغچه بزرگ و درندشت خانه شان و یک حلزون و کفشدوزک نشانم داد و به من گفت ببین این حلزون مادر این کفشدوزک است. خندیدم . با کمال دانایی نگاهش کردم و گفتم مزخرف نگو. وقتی می گفتم مزخرف نگو ذوق می کرد. ذوق برادر بزرگتری از کله شقی برادر کوچکتر. من اما نفهمیدم وقتی می گوید از پرورشگاه آمده و حاج خانوم مادر واقعیش نیست یعنی چه؟

 

برای جبران این نفهمیم توی کتابهای احمدی دنبال شعری گشتم که تویش حلزون یا کفشدوزک باشد و برایش بخوانم تا خوشحال شود. آخر آن حلزون و کفشدوزک را نگه داشته بود. اما پیدا نکردم.

 

یک روز صدایم زد که با هم برویم توی حوض. نرگس دختر همسایه مان هم بود. هم سن و سال بودند. هفده سالشان بود.من لخت شدم وآنها با لباس پریدند توی آب. تابستان بود. هوا گرم بود و لباسهای نازک تنشان بود. تازه بالغ شده بودند. برجستگیهای تن نرگس از زیر پیراهنش مشخص بود اما فاطمه نه. با اینکه همسن نرگس بود و با اینکه شرتر از او بود و تنش بیشتر خیس شده بود اما پیراهن به تنش چسبیده بود. مثل احمقها وقتی نرگس رفت ازش این را پرسیدم. اول پرسیدم چرا دخترها یکهو سینه هایشان درشت می شود چرا از اول اینطور نیست؟ این را جواب داد و نداد. اما وقتی پرسیدم پس تو چرا...؟ سرش را توی گوشم کرد و گفت: تنها تو این راز را می دانی من دختر نیستم. یعنی خودم اصلا حس نمی کنم دخترم. این حرفش را فهمیدم. با همه سخت بودنش فهمیدم. او دختر نبود. زن نبود. حتی وقتی به زور شوهرش دادند او شبیه هیچ عروسی نبود. روز عروسیش غمگین ترین عروس جهان بود.

 

وقتی از خانه حاج خانوم رفت خیلی تنها شدم. شعرهای احمدرضا را تنهایی می خواندم و بعد کتاب کودکهای احمدرضا را پیدا کردم. معجزه زندگی من بود آن کتابها... به خصوص آن شاهکار دست نیافتنی اش: " من حرفهایی دارم که تنها شما بچه ها می فهمید"... فاطمه یک روز آمده بود خانه حاج خانوم هیچ وقت در کودکی احساس نکردم خانه ای دارم. همیشه خانه مان را با نام صاحبخانه اش می شناختم و به یاد می آوردم- گریه می کرد می خواست از وزیر جدا شود. اسم شوهرش وزیر بود. کتکش می زد. اما این را از مامان شنیده بودم که فاطمه توی تمام دعواها تنها کتک نخورده و یک بار وزیر با چشم سیاه و کبود آمده خانه و گفته توی درگیری فاطم با مشت کوبیده توی صورتش. از وزیر بدم می آمد. طرفدار استقلال بود و جدا از اینکه به قول پدرم در بی شعوری نمونه نداشت استقلالی بودنش هم بر نفرت من از او اضافه می کرد. فاطمه را صدا زدم بیاید توی حیاط رفتیم توی باغچه. کتاب را برایش خواندم. دوست داشت بعد درباره اسمش و اینکه اعتقاد دارم حرفهایی هستند که تنها بچه ها می فهمند با او حرف زدم. و گفتم من می فهمم او زن نیست. یعنی مخش شبیه زنها نیست. و چون بچه هستم می فهمم. ذوق کرد. اما با نهایت تلخی گفت حامله است و دارد رسما مادر می شود این یعنی اون زن است. مادر است.

 

بعد هم یادم داد چه طور با دوچرخه ام تک چرخ بزنم. آن روز باز جهان پر از خوشه های انگور بود و من می توانستم با یک چرخ حرکت کنم. چیزی شبیه پرواز کردن بود.

 

.......

 

ما زمستان همان سال از خانه حاج خانم اسباب کشی کردیم و رفتیم خانه پدربزرگم و مستاجر او شدیم. بعد از آن پراکنده می شنیدم ماجراهای فاطمه را. بچه اش را سقط کرد. از وزیر جدا شد و و بعد از آن حاج خانوم و و فاطمه از آن خانه بی هیچ خبر و اطلاعی رفتند و رفت و آمد مادرم با خانه شان قطع شد. خبری از فاطمه نبود...و او از ذهن من مدام محو و محو تر شد.

 

مهرماه 1386:

 

من در حال تحقیق و پژوهش برای ساخت فیلم مستندی درباره دو جنسیها هستم. دو جنسیهای ذهنی. جسما زن هستند و یا مرد اما به لحاظ ذهنی متعلق به جنس مخالفشان هستند. ماجرای این فیلم و تحقیقهایش طولانی است اما من در میانه تحقیقهایم توی مرکز مددکاری نواب صفوی مردی را می بینم که به عنوان مشاور و راهنما در آنجا کار می کند و به کسانی که چنین مشکلی دارند کمک می کند. سلامی میکنم. جواب میدهد در میانه صحبتهایمان حس می کنم می شناسمش. بعد می گذارم ذهنم تنها متوجه خطوط صورتش باشد. آدمها را از جنس خطوط چهره شان می شناسم. به یاد نمی آورم همه چیز و محو و دور است... دور به معنای واقعی کلمه. وسط حرفهایش اما می خندد. من این خنده را می شناسم.

 

فاطمه است. نامش اما مصطفی است. زن و بچه دارد. مرد جذابی است.حرفش را قطع می کنم و می گویم مرا نشناختید؟!

 

بهت زده می شود. میدانم دچار حمله پایان ناپذیری از خاطرات گذشته است. آرام می شود. مرا به خانه اش دعوت می کند. می روم. حاج خانوم مرده است دو سال قبل. خانم و بچه اش سفر رفته اند اما توی قاب عکسهای نصب شده به دیوار می بینمشان. هر دو خطوط چهره شان از آن خطوطی است که در حافظه ام می ماند. زندگیش را دوست دارم. طبیعی و مشابه زندگی همگان است. کتابخانه اش مرا جذب می کند. نزدیک می روم. ردیف اول کتابخانه او مجموعه شعرهای احمدرضا احمدی است و کتابهای کودکش. کتاب "من حرفهایی دارم که تنها شما بچه ها می فهمید" را بر می دارم. صفحه اولش نوشته است: برای تو پسرم امید و تولد دو سالگیت و لذت روزی که با صدای خودت این کتاب را برایم بخوانی...

 

من از خانه او تا خوابگاه آرام راه می روم. زمستان لجوجی دارد تهران. شبهای زمستان هراس آورند.همه جا تاریک است. توان دویدن ندارم برای همین دلم دوچرخه می خواهد با اینکه نمی دانم بدون چرخهای کمکی می توانم حرکت کنم یا نه؟! باد سردی می آید اما من گرمم است و فکر می کنم از انفجار گندمها آمده ام با اینکه خانه ای ندارم شبیه پریشانی بنفشه ها

نوشته شده توسط امید بلاغتی در 11:41 |  لینک ثابت   • 

شنبه یکم بهمن 1390

خواهر ماه

رودخانه که می گذرد زیر پل

مال تو

دختر پوست کشیده من بر استخوان بلور

که آب

پیراهنت شود تمام تابستان/ بیژن نجدی

مهرناز، خواهرم من در این سطرها برای تو از چه بنویسم؟! چطور بنویسم تا بدانی چه اندازه دوستت دارم ؟!

از فقر برادرت برایت می نویسم. از منی که همچون بیژن نجدی تنها در تمام این سالها و شاید سالهای بعد تنها می توانم رودخانه را به تو ببخشم اما هیچ وقت در تمام این هفت سال که از خانه و کاشانه مان در داراب کنده ام نتوانستم از تو بپرسم چه دوست داری برایت بیاورم؟ چه دوست داری برایت بخرم؟ می خواهم از فقر برایت بنویسم و از وقار و شرافت تو در مقابل نداشتن...

بچه که بودی یک روز ما را- من، بابا و مامان- نگاه کردی و گفتی: "موتور سیکلتمون رو بفروشیم و به جاش 206 بخریم". موتور سیکلت ما آن موقع صد و پنجاه هزار تومن به زور قیمت داشت اما چشمهای تو مهربان بود آن قدر که وقتی آن شب چهار نفری سوار موتور شدیم و به خانه بی بی رفتیم، سوار 206 بودیم و تازه کولرش را روشن کرده بودیم و خنکمان بود و تو می خندیدی با چشمهای مهربانت. خوب که قهقهه زدی. 206 پرواز کرد و داراب چه قدر بزرگ بود آنروز.

مهرنازم، خواهرم؛

 می خواهم در این سطرها از فقر برادرت برایت بنویسم و با عین حال بنویسم که برادرت کلمه ها را دارد و مگر داشتن و فهمیدن کلمات کمی از فقر آدمی نمی کاهد . لحظه یی نبوده که بنویسم و تو در خاطرم نباشی. که رد پای مهربانی و گذشت تو در کلماتم نباشد.

نمی خواستم اما مگر به خواستن و نخواستن من بود که تو زود بزرگ شدی. تازه این زودتر بزرگ شدنت مگر بد بود. رفیقم شدی. به تو اعتماد کردم و همیشه هر وقت توی هر چیزی ماندم نگاهت کردم که نگاهت بگوید داداشی نا امید نباش که چرا اصلا باید نام من امید باشد و نام تو...

 

چه قدر نامت را دوست دارم. نه تو و نه من زاده عشق نبودیم اما نام تو نام معشوقه ی پدر بود نام زنی که پدر گفته بود و نگفته بود در آن روزهای آرمان خواهی، که دوستش دارد. نگفته بود و گفته بود و آن عشق مانده بود در درونش. نامی که من هنوز نمی دانم نام تشکیلاتی آن زن بوده یا نام واقعیش اما مهرناز نام تو شد. نام عشقی از دست رفته... نام حقیقتی که پدر قربانی دروغی بزرگ به اسم مارکسیسم کرده بود. اما نام تو برای زندگی ما خود عشق بود. نامت خود زندگی بود.

نمی دانی آن روز که از زایشگاه آمده بودی خانه و ما با آن سیمرغ(چه اسمی داشت آن ماشین آبی رنگ بدقواره) عمو مصطفی از کوی زهرا(کوی فرح سابق) با چه سرعتی آمدیم خانه مادربزرگ... چه شوقی داشتم. جدول ضرب تازه یاد گرفته بودم و مثل دیوانه ها از شوق توی ماشین جیغ می کشیدم و می گفتم دو دو تا... هفت هشت تا.. نه شیش تا... در خانه مادربزرگ منتظر فشار دادن زنگ و باز کردن در نماندم کوله پشتی را انداختم از بالای در داخل و از در پریدم بالا و من که از هر ارتفاعی می ترسیدم بی ترس از سقوط، پریدم پایین توی حیاط خانه مادربزرگ.. عزیزکم چشمهایت بی نظیر بود. همه بالای سرت نشسته بودند و مادر بزرگ نگاهم کرد.- تازه چشمهای مهربانش کم سو شده بود- گفت: امیدِ مادر ببین چه قدر چشمهای درشت است. شبیه چشمهای ملیحه است. راست می گفت چشمهایت نه مثل من نه مثل بابا کوچک نبود. شبیه مامان بود و خاله ملیحه... درشت بود. خاله ملیحه مجرد بود. دختری بود در آستانه زن شدن تو نوزاد دختری بودی و مادربزگ کمال پختگی بود و مامان که زاییده بود. زن بودی. زندگی بودی یا همان تلفظ درستش زَندگی بودی .... آن چه زن می بخشد تو به ما و به خانه رنجور و غمگین ما بخشیدی...

مهرنازم، آبجی کوچک من؛

تو رنج نداری را در بزرگسالیت نچشیدی اما مگر صبور شدن و صبور ماندن تنها به نداری است؟ تو صبوری... که این همه سال نبودن من و بیست و سه روز هر ماه نبودن بابا را تاب می آوری که آن قدر وجودت مستقل است که هر بار می پرسم سختت نیست سرت را بالا بگیری و بگویی نه! سختم نیست...

تو شبیه من نشدی... شبیه بابا نشدی... شبیه مامان نشدی... تو خودت شدی. تو بیشتر از همه ما به جریان زندگی متصلی.. تو خیلی زود هویت پیدا کردی و هویتت را فاش کردی . از آن دفاع کردی. از نفرتت از مدرسه گفتی. از آزادی بیان و عقیده در مقابل من دفاع کردی و همه لحظاتی که به ورطه ی روشنفکری دروغینی افتادم نجاتم دادی. مخالفت کردن را یاد گرفتی و همین بار آخر که داراب بودم وقتی بیخودی به ماریچی دیدنت گیر دادم، گفتی: "که تو برو اول خودت آدم دموکراتی شو بعد به بقیه فحش بده. مدعی..." و چه قدر بالیدم به بودن اصیل و خواستن قاطعت برای تعریف کردن خودت بی دخالت ما و تو همه ی اینها را خودت کشف کردی...

مهرناز خوبم؛

 

خواهرم، من در این سطرها می خواهم برای تو از امید بنویسم. بنویسم برایت که هستی در مواجهه با تو کوچک است. بنویسم برایت که منکر رنج و تلخی زیستن نمی شوم اما تو عزیز دلم  پر توانی که در همه این سالها با نداشته های ما ساختی و نداشته های ما را که ندیدی هیچ داشته هایت را جایگزینشان کردی.

می دانم ما چیزهای کمی داریم. می دانم ما حتی عکسهای یادگاری کمی داریم. انگار در این سالها کم در کنار هم بودیم. انگار فاصله سنی زیاد ما روایت زیستنمان را در کنار هم بد به جلو برد. آغاز رویاهای تو در داراب پایان رویاهای من در آن شهر بود. و این ما را کیلومترها از هم دور کرد. اما عزیزم مگر باید در عکسهای یادگاری کنار هم باشیم یا در مسافتهای دور و نزدیک؟! در قلبم، در کلماتم و در بخشهای تعریف نشده و نامکشوف وجود من، که شاید اصیل ترین بخشهای وجود هر آدمی است، تو زندگی کردی و برادرانه هر روز تو را در آغوش گرفتم. بوسیدمت و چشمهای مهربان و نجیبت را به تماشا نشسته ام.

تو بزرگ شدی و من قد کشیدنت را دیدم. قوی شدن مچهای کوچک دستت را دیدم و حالا مچهای تو از من قوی تر است چرا که تو زنی و زندگی کردن را بهتر می فهی. دیدم بلوغت را... دیدم تغییر شکل روح و بدنت را و من هر بار به دیدنت آمدم کوله پشتی ام را از در پرت کردم داخل خانه و خودم از در پریدم پایین و تمام کشفهایم را مثل کشف شیرین جدول ضرب با دیدن تو مرور کردم... نه مرور نکردم که تو کشف مهربانی و گذشت و انسانیتی هر بار که می بینمت...

خواهرم؛

این آخرین سطرهای من است در این نوشته برای تو... میدانم در چه سرزمینی و در چه شهری زن شدی. می دانم هر بار دلم خواسته موهای بلند و زیبایت را بر زمینه خاکستری شهر داراب بینم تا تو رنگ بپاشی بر این شهر... اما نشده، ندیدم.

مهم نیست. فرداها شکل دیگری دارند ما در کلمه ی امید به دنیا می آییم و آن وقت زیبایی تو و موهایت بر تیرگی ما رنگ می پاشد. نور می پاشد. اما تا آن روز تو اشتباه کن. هر اشتباهی... در هر اندازه و ابعادی... اشتباه کردن حق تو است و من حامی توام. هر چند بی نیاز از حمایتی...هر چند تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد...

نوشته شده توسط امید بلاغتی در 11:39 |  لینک ثابت   • 

شنبه یکم بهمن 1390

زن مسافر

تازه آمده بودیم داراب... شهرعجیبی بود برایم... تابستان بود که آمدیم و مرداد ماه و چه جنگ نابرابری بود جنگ آفتاب سوزان این شهر با تن ما... داراب برای من شبیه کابوسی در کودکیم بود.. در کودکی من یا کودکی دوست سالیانم وحید و یا در کودکی تمامی دوستان نزدیک من... خواب می دیدم بر فراز شهری تاریخی پرواز می کنم و زنانی برهنه با سینه های آویزان دوره تپه هایی می رقصند و پایین پای زنها خندق کنده شده بود و توی خندقها پر از آب قرمز رنگی بود و از بالای تپه ها چیزهایی توی آب خندقها می افتاد نزدیکتر که می رفتم متوجه می شدم که تپه ها جنین های روی هم انباشه شده اند و وقتی توی آب می افتند بزرگ می شوند، قد می کشند اما انگار تمام تن و صورت و بدنشان سوخته است. مردهایی از همه سنین،کودکی ونوجوانی میانسالی و پیری... مردهایی که من بودم. همه آن جنینها من بودم یا شاید وحید بود دوست سالیانم... داراب پر بود از نخلهایی که از نیمه، بریده شده بودند ... هر وقت از پدرم می پرسیدم دلیلش چیست سکوت می کرد... اما چشمهایش خبر از آگاهی می داد.

 

زمستان سردی بود. ما در یک خانه کاهگلی ساکن شدیم. خانه خاله پدرم بود که بی بی سید صدایش می زدند و چه قدر پیرزن جذابی بود. همیشه قرآن می خواند و بی انداز چشمهای باهوشی داشت عطر گلهای اقاقیا را می داد و با اینکه من هیچ گل اقاقیایی را از نزدیک ندیده بودم، می دانستم عطر بی بی سید همین است و من درست تشخیص داده ام. نزدیکهای ماه محرم شیرینی ای درست می کرد که دارابیها به آن می گویند گرده ی شیرین. من مسول پخش گرده ها بودم و گرده های شیرین با نظم و دقت در نایلون چیده شده بودند و برای هر کس تعداد مشخصی داشت و این قضیه تعداد گرده ها برای افراد مختلف بخش حیثیتی ماجرا بود. مثلا باید نایلون ده تایی گرده ها را به خانه سید جلال می دادم و وای اگر نایلون چهار تایی گرده ها به او می رسید و ده تاییها به ریگی... ریگی اذان گوی مسجد نزدیک خانه مان بود و هیچ کسی را به یاد ندارم که این قدر بد و نخراشیده اذان بخواند و به قول بی بی سید روزی که ریگی اذان بخواند نماز جماعت ثوابش کتر از فرادی است... من توی آن خانه کاهگلی تنها دو نوع خواب می دیدم یا کابوس مطلق بود و یا خوابهای رنگی عاشقانه... مساله این بود که فرقی نداشت کدام خواب را دیده باشم روز پخش گرده های شیرین من روی هوا بودم و با هر کدام از آن خوابها که دیده بودم تا تقسیم کامل گرده های شیرین عشقبازی می کردم.

 

زمستان بود...گرده های شیرین خانه سید صادق، حاجی دایی، سید یوسف، طوبی بیگم را دادم تا آمدم توی کوچه های حسینیه ریگ آباد... شروع کوچه با نخلی بود که در آن روزها تنها نخل کاملی بود که من از شهر در حافظه داشتم. سرم را بالا کردم و چند دقیقه نگاهش کردم. نخلها را دوست داشتم. یادم آمد باید خیلی زود گرده های شیرین این محله را هم تقسیم کنم و سید جلال اگر دیر گرده ها به دستش برسد به بی بی سید زنگ می زند و واویلا به پا می کند. رفتم دویدم تا خانه سید جلال... اسبهایی از کنارم دویدند... بخار سرما از دهانشان بیرون می آمد. اسبها بی سوار بودند اما درست می دویدند و چهار نعل... گم شدم...

 

توی کوچه های حسینیه ریگ آباد گم شدم هی دور خودم می چرخیدم و نمی توانستم راه خروج را پیدا کنم. مدام از منبر پای توتها به همانجا بر می گشتم... راه فرار از آن لابیرنت را پیدا نمی کردم. و گریه می کردم، تنها بودم. چند دقیقه پای منبر پای توتها ایستادم و پدربزرگم حاجی بلاغی روضه می خواند. از سر بریده ابوالفضل می گفت و با اینکه هیچ کس پای منبرش ننشسته بود صدای گریه و ضجه زنان می آمد. من ترسیدم بی اندازه ترسیدم. دوباره شروع به دویدن کردم. زنی زیبا که حداقل سی سال از کودکی من بزرگتر بود دستهایم را گرفت عطر گاهای اقاقیا را می داد و دامنی چهل تکه از رنگهای مختلف پوشیده بود و من محو تماشای دامنش بودم. دستهایم را محکم گرفت و ما پرواز کردیم. داراب سرد و سرما زده آن سال، گرم شد. همه جا پر از دشتهای سر سبز بود. و پر از رنگ بود آن کوچه های خاکی عاری از زندگی... در سمت راست تمام خیابانها دریایی آبی رنگ در حال حرکت بود. رویای من به تحقق پیوسته بود. داراب دریا داشت آنروز...زن با سرعت به سمت آب دریا سقوط کرد و ما فرو رفتیم در آب دریا و مادرم که ماهی بود، مهرناز که ماهی بود در آب می چرخیدند... پدرم روی قایقی نشسته بود و مولانامی خواند و ما از زیر قایق او گذشتیم. زن لرزشی به قایقش داد و پدر که ترسید و آب که شفاف و روشن بود و مولانا که از دهان پدر در آب افتاد.از آب بیرون آمدیم آرام در نزدیکی خورشید خشک شدیم...

 

یادم به گرده های شیرین افتاد. به زن گفتم بی بی سید منتظر است برگردم. چشمهایم را بست و به روی زمین آمدیم دوان دوان به در همه خانه ها رفتیم و گرده های شیرین را تقسیم کردیم. هیچ کس با ما پس از گرفتن گرده های شیرین سخنی نگفت که همه محو تماشای آن زن بودند. تنها بلقیس زن ریگی پرسی: خانوم دامنتان را از کجا خریدید. زن از توی چمدانی که در دستش بود دامنی کاملا مشابه دامن خودش به بلقیس داد و من تازه فهمیدم که زن چمدانی در دست دارد. زن مسافر بود. به زن گفتم دیرم است. مرا به خانه رساند. دست در موهایم کرد تا در خانه بی بی سید .دستهایش آشنا بودند. و تا به در خانه رسیدیم دیگر زن نبود. بی بی سید با آن پا درد همیشگیش در آستانه در ایستاده بود. نگران بود. پرسید چرا دیر کردی؟ و من که از خستگی سفر ناتوان بودم بی هیچ جوابی در اتاقش خوابیدم. بیدار که شدم فهمیدم گرده های سید جلال به ریگی رسیده است

نوشته شده توسط امید بلاغتی در 11:34 |  لینک ثابت   • 

شنبه یکم بهمن 1390

گاو غلتان در خون

روی اسبها که می تاختند و آن چوب بلندی که ما دارابیها می گفتیم به آن پیش نخل دستشان بود که می زدند آدم را جوری که هم درد بگیرد و هم درد نگیرد و نفرین بود که توی هوا می چرخید می خورد به جانشان... من خیلی کوچک بودم.هی از خودم می پرسیدم: چرا باید نقش شمر را بازی کنند؟! این همه  نفرین مگر آدم می تواند بعد از آن سرپا شود و از زیر بار این نفرینها کمر راست کند؟! تازه بعدها فهمیدم توی شهر نورآباد ممسنی (لُرهای فارس) سر شمر بودن دعوا و خونریزی است و برای حل شدن جنگ و نزاعهای همیشگی تعداد شمرها را زیاد کردند سه تا،چهار تا و این اواخر پنج تا هم رسیده بود. چرا؟! بچه که بودم مدام می پرسیدم چرا و می ترسیدم از آن قیافه های ترسناکشان که نمی دانم واقعیتشان ترسناک و بود یا من تصویر حاجی خاله از شمر را همیشه می دیدم! بعد ها که یکی از آنها معلم کلاس پنجم ابتدایی ام شد گفتم چرا شمر می شوی؟! گفت: برای ثوابش... اما واقعا شمر بود و خدا نمی کرد کسی درسی را جواب نمی داد، می رفت از توی حیاط مدرسه شاخه یی از درخت توت می کند و .... یکبار مرا که درسخوانترین بودم و همیشه آروز داشت درسی را جواب ندهم تا تنبیهم کند، سر یک موضوع غیر درسی با چوب توت زد. به بی بی سید گفتم و او که متخصص نفرین کردن بود و روز عاشورا این معلممان را خوب میچزاند گفت: ننه الهی دستش بشکند و و دستش پنج روز بعد شکست. فهمیدم نفرینهای روز عاشورا کارساز نیست وگرنه معلممان چند تا کفن پوسانده بود. عاشورای همان سال باز هم از معلممان پرسیدم آقا چرا شمر می شوید؟ با عصبانیت گفت: بچه برای ثوابش، چند بار می پرسی؟!... بعدها فهمیدم همه نقش منفیها جذابترند، توی ذهن ماندگارترند. وگرنه شهر ما امام حسین هایش هم ثابت بودند اما توی حافظه هیچ کس نبودند.

شمرها با اسبهایشان می تاختند. در آن کودکی سخت،هراسی از پیش نخلشان نداشتم که اصلا به قد و قامت من نمی رسید. من نگران سم اسبها بودم که روی من ندوند که من له نشوم زیر پای اسبها... از اسبها می ترسیدم در تمام کودکیم تا امروز.درست شبیه ترسم از آن چهارراه که گاوها در خون خودشان می غلتیدند و خس خس می کردند. برای اولین بار بود که حس کردم چشمهای یک گاو زیباست که می تواند جوری آدم را نگاه کند که دلت بگیرد که از کوچکی دستهایت حرصت بگیرد که نمی توانی جلوی آن چاقوی قصابی را بگیری که می لغزد روی گردن گاو، با نهایت آهستگی انگار عقربه های ساعت با هر حرکت آرام چاقو جلو بروند و کش بیاید این لحظه لعنتی و تمام نشود و من چرا نگاه می کردم؟! چرا همیشه زل می زدم به چشمهای گاو.. تسکینی باشد برایش که در لحظه پاشیدن خونش به آسمان و سرو صورت قصاب بداند کسی نگاهش کرده از سر ناتوانی و مهربانی و هیچ... صلوات بلند می فرستادند... بزرگتر که شدم دانستم هیچ کلمه مهمی در زندگیم می شود... مثل سالهای راهنمایی!!! چرا رفتم و آن چند بار اعدامی را که در ملاء عام بود دیدم؟! آنجا هم تنم می لرزید و نگاه می کردم چشمهای کسی را که دور گردنش طناب بود و همهمه بود که مرد از روی مینی بوس بیفتد و طناب بگیرد گردنش را بشکند و ما نگاه کنیم گوشت قربانی را... جشن بود برای همه در آن ساعات ابتدایی صبح. نگاه می کردم چشمهایشان را و هیچ کدام انگار منتظر تسکین دهنده یی نبودند، دنبال نگاهی نبودند و چشمهای گاو زیباتر بود، حتی...

نوشته شده توسط امید بلاغتی در 11:33 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر