تبليغاتX
بوطیقا

دوشنبه هجدهم آبان 1388

نماش غروب دلمردگي دودكش بخاري

نويسنده و كاگردان: اميد بلاغتي

دستيار كارگردان: حامد حقيقت نيا

نور و طراحي صحنه: عليرضا كشاورز و اميد بلاغتي

بازيگران: سمانه تاجور- رضا بلاغتي- وحيد غلامي پورفرد

برنده جايزه اول بازيگري زن- سمانه تاجور

برنده جايزه اول بازيگري مرد- وحيد غلامي پور فرد

برنده جايزه اول بهترين كارگرداني- اميد بلاغتي

برنده جايزه دوم نويسندگي- اميد بلاغتي

لوح تقدير بهترين بروشور و بهترين نورپردازي- حامد حقيقت نيا- عليرضا كشاورز

برنده جايزه اول بهترين طراحي صحنه: اميد بلاغتي

از دومین جشنواره نمایش دارابگرد

عكسهاي نمايش غروب دلمردگي دودكش بخاري

http://i36.tinypic.com/21erec9.jpg

http://i36.tinypic.com/2iase95.jpg

http://i35.tinypic.com/3010hag.jpg

http://i36.tinypic.com/2v2a0y1.jpg

http://i37.tinypic.com/rtqe6f.jpg

http://i33.tinypic.com/64jcps.jpg

http://i34.tinypic.com/2rq21cz.jpg

نوشته شده توسط امید بلاغتی در 13:16 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام شهریور 1388

 

شعری را که در پست قبل گذاشتم با استقبال چند تن از دوستان و شاعران روبرو شد و در این میان بهروز ایزدآبادی دوست شاعرم نقدی را برایم ای میل کرد که آن را در این پست قرار می دهم.در پست بعدی حرفهای زیادی برای گفتن دارم.

 

داخلی- شب- دلمردگی خانه یی در تبعید:
دو فنجان چای تلخ...
نوشیدند!
پیرمرد فرو مانده بر صندلی چرخ دار
چشمهاش بر کورسوی جاده یی مانده از پنجره
که مبادا درختان به لرزه بیفتند…
بادهای سرد وزیدن بگیرند میان شاخه ها
وامتداد خطوط جاده را سرما پایان دهد!
در تبعید، روزها سرد می گذرند !
خاکستر پیرزن را تکاند در زیر سیگاری...
"پیرزن یادته مشروطه چیا تو میدون توپخونه کمونیستا رو به توپ بستن و کمونیستا ریختن رو زمین"
"همین ریختن یادم مونده"
داخلی- شب- امتداد دلمردگی خانه یی در تبعید:
ماه از نوک انگشت پاهاش تا نخ موهاش
نیمی روشن از صورتش،نیمی تاریک
تابید!
پیرمرد گفت:
هنوز رویای رفتن ندیده ام؟!
بر سطوح عمودی راه می رویم
و کسی خواب مان را سوی سردخانه هل می دهد!
مرد به زن گفت...
زن به من..
من به آینه...
آینه به دیوار...
پیرزن،پیرمرد را به انتهای بافتنیش بافت...

خارجی-شب-دلمردگی جاده یی در تبعید:
[از خانه های متروکه تا دریاها راهی نیست!
امتداد رد پاهاست...]
در بی پناهی دیوارهای بی تکیه گاه مانده بودیم
ترسیدیم!
کتاب مقدس خواندیم:
«و خداوند در میان تاریکی روزنه نوری را تاباند...
دید نور نیکوست،آن را روز نامید!»
دست در دست هم روی صندلیها ایستادیم
بر افقی ترین خطوط
خیره به ریزش مدام برف،شب تا روز...!
"همین خیره منودن یادم مونده"
خارجی-روز-دلمردگی خیابانی در تبعید:
سرش را در هوا می چرخاند!
امتداد موهاش انتهای خطوطیند بر اندامم...
دستهایم را در جیبم می چپانم
گوشه لبهام آخرین پک سیگار عابری
که با من مدام
راه میرود...
نفس می کشد...
رد پای بنفش بر برف مانده میدواندم
به خمیازه یی در کابوس زرد...

داخلی-روز-دلمردگی مدرسه یی در تبعید:
می دانم آقا:
جنین های در جوی مانده
سیاهی پرتره های سفیدند
چشمهاشان بر کورسوی انتهای خیابانی مانده از پنجره
که مبادا درختان به لرزه بیفتند ...
بادهای سرد وزیدن بگیرند میان شاخه ها ...
می دانم آقا!
تلاقی سطوح عمودی کابوس است...!
[دارم خواب دیشبم را می گویم...!]
خارجی-شب-دلمردگی جاده یی در تبعید:
راهی نیست
گلوله را در شقیقه ات نچکانم
بر جنازه ام خاک می ریزی...
ترسیدیم!
کتاب مقدس خواندیم:
«و خداوند در میان تاریکی روزنه نوری را تاباند...»
ما نور را به شامگاه اعماق دریاها فرستادیم
من تازه می فهمم چرا نهنگ ها خودکشی می کنند!
"همین خودکشی کردن،کردن،کردن...یادم مونده"
(صدا در اعماق دریاها می پیچد)
حذفیات این متن:
خارجی-شب-دلمردگی هر جایی در تبعید:
در تبعید...
هیچ گاه عاشق نمی شویم!
حتی ماهیها...
تنها دستهامان را از پشت به هم می دهیم
ساعتها از زنها آواز می خوانیم!
هی خاکستر می تکانیم در زیر سیگاری...!
«خانم ببخشید!آتیش دارین؟!»
سرش را در سپیدی میان کلمات می چرخاند
امتداد موهاش انتهای خطوطیند بر اندامم...
خانم !
شما را سرگردان در فرودگاهی در فرانکفورت ندیدم؟!
می ترساندم هر ارتفاعی از سقوط...
خانم!
پیراهنتان اثیری بر بند رختی در شانزه لیزه آویزان نبود؟!
خندید!
من زنی فاحشه ام
و ما در تبعیدیم...
می توانی مرا برهنه در خانه ات برقصانی!
و هی کلمه ببارانی بر اندامم!
من به زن...
من به مرد...
من به آینه...
من به دیوار...

 نقد:

گاهی یک فیلم ، گاهی هم شعر  

  با یک دوربین همیشه تنظیم و دائما روشن که به اندازه کافی به همه حوادث نزدیکند ، فیلم یا شعر شروع می شود که البته

 اول فیلم و بعد شعر :

  دو فنجان چای تلخ

 نوشیدند !

 سپس شعر :

  که مبادا درختان به لرزه بیفتند ..

 در تبعید روزها سرد می گذرند !

  در انتهای سکانس ، داخل گیومه باز هم شعر ظاهر می شود :

  " همین ریختن یادم مونده "

  به اعتقاد من از جمله تکه های اروتیکی است که راوی یا شاعر زیرکانه در نماهای دیگرهم به کار می برد .

 در سکانس دوم تکرار همین روال را می بینیم ، ادامه کاردوربین ودر انتها باز هم نازک کاری شاعرانه :

" پیرزن ، پیرمرد را به انتهای بافتنیش بافت "  

  دوربین همیشه روشن جای خودش را به چشمهای باز شاعر میدهد. از اینجا به بعد شاهد کلی گویی ها و حرفهای درشتی هستیم که شعر را در اندوه ، بی پناهی و استیصا ل شاعرانه غرق می کند ...

 "در بی پناهی دیوارهای بی تکیه گاه مانده بودیم"

  تزریق این پریشانیها ی عاطفی به شعر ، محصول محیط آلوده ای ست که شاعر از مقلد بیمارش یعنی همان محیط تقلید  می کند .  * " در این تقلید هنرمند می کوشد خود را به طبیعت نزدیک کند وآن را ادراک و بیان نماید . در چنین حالی  وی به قول هگل ( شباهت به آن کرم دارد که هنگام خزیدن می خواهد از فیل تقلید کرده باشد ) از این قرار تقلید هنرمند  تقلید کاهلانه ای نیست . بلکه نیروی تخیل وی نیز در این تقلید تاثیری شگرف و محسوس دارد ."

  داخلی - روز – دلمردگی مدرسه یی در تبعید :

  نقب زدن به گذشته و تحلیل رویاها به باورپذیری شاعر و حتی توسل جستن به روان کاوی بر می گردد که در آن او خود  هم درمانجو و هم درمانگر است . برجستگی ا ین موضوع در این دو سطر واضح است :

 " تلاقی سطوح عمودی کابوس است

 دارم خواب دیشبم را می گویم  "    

  اگر چه این حال مزمن با فوبیایی که در سکانسهای قبلی آغاز شده بود ، ادامه پیدا می کند اما دست و پا زدن میان دو غریزه

 مرگ و زندگی به تکه های اروتیک کار اضافه می کند .

 " همین خودکشی کردن ، کردن ، کردن ... یادم مونده"

  درپایان، کلی گویی ها برجسته و نا به هنگام می شوند .انگار که ازقله کوه همه چیز دیده وفریاد کشیده می شود:

 " هیچ گاه عاشق نمی شویم !"

  و این سرگردانی فراگیر آهسته آهسته راه خودش را به سمت آغوش زنی فاحشه باز می کند که شاید همان عدم خوشبختی  است یا عین خوشبختی است . در آخرسخن باید بگویم که این اثر مستعد نقد روان شناسانه ایست که امید است در جای دیگر میسر شود .

 *  آشنایی با نقد ادبی/  دکتر عبدالحسین زرین کوب   

شهریور ۸۸

بهروز ایزدآبادی 

 

 

نوشته شده توسط امید بلاغتی در 11:18 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388

مونولوگ:
بهار 88 اتفاق افتاده است و بعد از یک سال و چند ماه احساس می کنم دلم می خواهد کمی در بوطیقا بنویسم.این یکسال و چند ماه پر از اتفاق بوده است شاید در هیچ برهه یی از زندگیم با این همه اتفاق روبرو نبودم.اتفاقهایی که دلم می خواهد درباره بعضی هایشان بنویسم بنویسم.
اتفاق اول:...........این نقطه چینها را تنها یک نفر می تواند پر کند و نه با کلمات با رنگ هایی که شبیه نقاشیهای فوتوریستها پر از بی قراری و التهاب باشد و پر از بودن و شدن...چرا که تنها او می داند در این ماهها چه بر ما گذشت...
(من بودم و شدم...این روزها کمی بیشتر از قبل دوستتان دارم آقای شاملو)
اتفاق دوم: فیلم سطرهای فراموشی را ساختم دغدغه ی این سالهایم را به تصویر کشیدم و آرام شدم و کمی جایزه از فرنگ و ایران گرفتم. و لذتبخش تر از همه جایزه بهترین فیلم مستند جشنواره شیراز نه به خاطر جایزه به خاطر هیئت داورانی که مانی حقیقی و ابوتراب خسروی بودند. حالا می دانم اگر باز بخواهم فیلم بسازم که همین روزها قرار است فیلم تازه ام کلید بخورد گروهی در کنارم هست که با جان و دل در کنار همیم و چه قدر سینمای تجربی و مستقل بی هیایو هست و چه قدر من این بی هیاهویی را دوست دارم...(کجا فلسفه،منطق پوچ تنهایی و نا امیدی...کجا از دل ظلمت و یاس رخ دادن روشنای سپیدی چه قدر در روزهای ساخت فیلم صدای خسته ات را شنیدیم ابراهیم منصفی عزیزم...)
اتفاق سوم: نوشتن هفت هشت تا داستان کوتاه و چند تا شعر و بی قراری چاپ یک مجموعه داستان کوتاه و یک مجموعه شعر با اینکه عجله ای در درونم نیست و هنوز صبر کردن را دوست دارم...جلسه های داستان عصر سه شنبه ها هدایت،گلستان،بهرام صادقی،چوبک، گلشیری،و حالا که رسیدیم به نسل ابوتراب و شهریار مندنی پور و چه قدر حسادت می کنم به همه این نسلها و این یاس لعنتی که می دانم قرار نیست از نسل ما هدایت یا مندنی پوری متولد شود و ...(وقتی رنج پیراهنم را اتو نکرده به تنم کرد دانستم یاس در خانه می ماند...انتهای شعری از همین روزهای تلخ اما پر از امید)
اتفاق چهارم: درباره الی و عشق تمام نشدنیم به اصغر فرهادی و احساس غروری که دارم.سه بار فیلم را دیدم عجیب بود و تکان دهنده.همه چیز درست بود و عمق داشت و همانی بود که باید. درباره الی تصویر درست فاجعه ای است که سالهاست جامعه ایرانی با آن درگیر است.قضاوت...و در عین حال درباره الی تنها درباره قضاوت نیست که فراتر ست درباره دختری است که گم می شود و حالا در دل این اتفاق چهره واقعی آدمهایی که تا انتهای بخش ابتدایی فیلم می شد دوستشان داشت شفاف می شود و چه قدر این شفافیت عذاب آورویرانگر است مثل سکوت سپیده(گلشیفته فراهانی بعد از درخت گلابی دوستت نداشتم اما چه قدر خوب بودی هیچ کس را ندیدم که بتواند این قدر تصویر درستی از فرو خوردن بغض را ترسیم کند و تو با کمک فرهادی این کار را کردی. خانم میم (درخت گلابی) دیگر آن معشوقه ی اثیری نیستی حالا بزرگ شده ای یک زن معمولی مثل سپیده (درباره الی)و مثل ما که بزرگ شدیم مثل همه ما در آن لحظه بزرگ انتخاب کردن قهرمان نبودی دروغ گفتی و من دروغ گفتنت را دوست داشتم...)میدانم رنجی که از گفتن آن دروغ پایانی کشیدی ویرانت می کند مثل تماشاگری که مبهوت به پرده سینما نگاه می کرد و داشت توی ذهنش مرور می کرد چند تا الی را به همین روش به مسلخ قضاوتهای پوچ ذهنی خود و اطرافیانش کشیده است. آقای فرهادی می دانم کسی این حرف را به شما نزده است و این آخرین نوشته من هم به دست شما نخواهد رسید اما به عنوان کسی که دیوانه وار سینما را دوست دارد به شما قول می دهم در تاریخ سینما تنها سکانس اخر فیلم شما در ذهنم بماند که گلشیفته روی صندلی توی آن آشپزخانه رنگ و رو رفته نشسته بود و بغضش را می خورد و دیگران رفته بودند تا ماشینی را که در شن و ماسه ساحل گیر کرده بود در بیاورند و الی نبود هیچ جا...انگار که هیچ وقت نبوده است.(ترانه علیدوستی یقین دارم روزی بزرگترین بازیگر زن سینمای ایران می شوی هر چند برای من همین حالا هم در این جایگاه هستی...) راستی حسین جعفریان فیلمبرداری فیلم شاهکار بود می دانم تنها تو آن لحظه گم شدن الی را دیده ای با چشمهای هوشمند و کنجکاوت...(گم می شوم  و کمی بعدتر ویران در همین پیراهنی که هر تکه اش را یکی از شما هفت نفر برایم دوختید...سطری از شعرهای همین روزها)
اتفاق پنجم:
مجموعه کامل اشعار احمدرضای عزیز و بزرگم را نشر چشمه به چاپ رسانده است(قیمت مجموعه 48000 تومان است و باید به فکر وام باشم)و این فوق العاده است در پست بعدی مقاله ای را که درباره شعر احمدرضا احمدی و مجموعه سطرها در تاریکی جا عوض می کنند گروس عبدالملکیان نوشتم را در وبلاگ می گذارم.(اتاق فرسوده است...آینه کدر شد...صورت من کو؟!من با این صورت عاشق شدم...مادرم را دیدم و... با صدای خود احمدرضا احمدی بشنوید دیوانه اش می شوید)
اتفاق ششم:
برای نوشتن مطلبی برای یک سایت به تماشای اخراجی ها 2 می روم. خانواده ای بغل دستم نشسته اند که از سر و وضعشان مشخص است از طبقه متوسط رو به بالای جامعه هستند تازه یکی از خانومها قبل از فیلم درباره سخت بودن دروسی که پسرش در دانشگاه صنعتی شریف می خواند حرف می زند.خب احساس خوبی دارم حداقل جایی نشسته ام که آدمهایش فرهنگی و تحصیلکرده به نظر می رسند.فیلم شروع می شود. چه اتفاقی دارد می افتد.انگار آمده ام تاترهای لاله زار.شخصیتهای فیلم دارند چه کار می کنند؟ااین تیپهای مصنوعی از کجای این جامعه برخاسته اند؟چرا همه بامتنبه می شوند؟چرا این همه شعار؟!صلا قصه از چه قرار است؟!چرا بازی های این قدر مزخرف و سطح پایین است؟چرا خانم بغل دستی با شازده مهندسش این قدر قهقهه می زنند؟چرا پایان فیلم همه از جایشان بلند می شوند و سرود ای ایران می خوانند؟!(آقای بنان تا به حال این قدر از شما بدم نیامده بود)
........
غم انگیز ترین اتفاق نورز 88.اخراجیها به فروش چهار میلیاردی رسید...(لطفا تمام کسانی که فکر می کنند این یک تز روشنفکرمابانه است اتفاق پنجم را نخوانند)سلیقه فرهنگی مردم ایران به کجا رسیده است که امروز مهم ترین بسته های فرهنگی این کشور در قالب تصویر باید اخراجیها و یوسف پیامبر باشد. و سازندگانش چماق دارهای دیروز و امروز خود را در جایگاهی بدانند که نبض جامعه را به درستی می شناسند...شخصا خوشحالم که امثال ده نمکی و سلحشور چماق هایشان را روی زمین گذاشتند و کار هنری می کنند این اتفاق در بدبینانه ترین شکلش هم مفید است اما چگونه می شود از کنار این ناهنجاری فرهنگی گذشت. اخراجیها سانس 1 نیمه شب هم در سینما آزادی اکران می شود. برای همین سانس هم صف تشکیل می شود. سینما به گردش اقتصادی نیاز دارد و در تمام جهان این وظیفه را فیلمهای بدنه به دوش می کشند اما تمامی سازندگان چنین فیلمهایی در سرتاسر جهان سطح اثر خود را به خوبی می دانند و بی ادعایند در ضمن این فیملها دارای حداقل استاندادهای سینمایی در بخش های مختلف از فیلمنامه تا کارگردانی و بازیگری هستند. اما مشکل اینجاست سینمای بدنه ایران را سطحی ترین لودگیها و شوخیهای مبتذل تر از طنزهای نود شبی تلویزیون اشغال کرده است. فاجعه از اینجا شروع می شود که سازند گان این آثار به پشتوانه مردمی بودن اثرشان(که به نظرم مبتذل ترین ملاک ارزشی برای یک اثر هنری است آن هم در جامعه چهل تکه ایران) فیلم خود را فراتر از آنچه هست می بینند.اخراجیها معجون غریبی از لودگی و شوخیهای کلامی درجه پنج است و تازه بدتر از همه سید جواد هاشمی دارد(که در سرلیست منفور ترین شخصیتهای زندگیم است)که بعد از هر لودگی لاتهای بی سر و پای اخراجیها را پند می دهد و آنها هم متنبه می شوند.حالا توی این معجون گرایش به موضوعاتی مثل انسانیت و وحدت ملی و...را هم اضافه کنید.(از مقاله ای که برای یک سایت سینمایی نوشتم) حالا به بررسی همه پارادکسهای حول فیلم بپردازیم
الف: مسعود ده نمکی که روزی مثل برادر دینی اش محسن مخملباف می خواست نارنجک به خودش ببندد و داریوش مهرجویی و ... را بغل کند و سر فیلم آدم برفی ان همه آشوب به پا کرد امروز رفیق فابریکش اکبر عبدی و شریفی نیا هستند و در روزنامه ها اعتراض می کند که چرا حرمت استاد را حفظ نمی کنند؟!(منظور از استاد بهرام بیضایی است)
ب: سینمای دهه ی شصت و هفتاد ایران تمام تلاشش ساختن چهره مقدس و اهورایی از رزمندگان جنگ بود و آدم احمقی مثل حاتمی کیا سردمدار این جریان...قهرمان سازی آن هم از مدل حاج کاظم و عباس(صادقانه بگویم من هر دو این کارکترها را دوست دارم)حالا حاتمی کیا با آقای ده نمکی فالوده می خورد و رادیکال ترین آدمها از صفار هرندی و دولت نهم اخراجیها را ستایش می کنند و ده نمکی یادمان می آورد که در جنگ لاتها و لوده ها و روشنفکرها و ... دور هم جمع بودند و کلا فضای با صفایی بوده است...
ج: مردم ایران این روزها در بدترین شرایط اقتصادی و سیاسی هستند اما توی سینما تا جایی که می توانند تا پاره شدن حنجره شان در خواندن سرود ای ایران تلاش می کنند بعد از سینما همه توی نشستهای خانوادگی در حال دیدن صدای آمریکا به زمین و زمان فحش می دهند... اما تلخ ترین اتفاق اکران فیلمهای نوروزی این موضوع است: سه فیلم اخراجیها سوپراستار و وقتی همه خوابیم با وجود همه تفاوتهای فیلمیک و تفاوتهای سازندگانشان در بنیادها و ریشه های فکری از یک جا تغذیه می شوند و این تاسف بار است( به خصوص برای شما استاد بیضایی )
اتفاق هفتم:
نمی دانم در این مدت به وبلاگها و مجلات ادبی سر زدید یا نه؟!قطعا این کار را کردید در نزدیک به ده وبلاگ یا در صفحه پیامهای دهها وبلاگ دیگر من با پدیده فوق العاده شاهکاری روبرو شدم که نمی توانم در موردش ننویسم. هر چند تازگیها دارم مقاله یی مینویسم با عنوان من فحش می دهم پس هستم(نگاهی به شعر دهه هشتاد) و در آنجا مفصل تر به این پدیده پرداختم اما به نظرم نوشتنش مقدمه ای باشد برای مقاله ای که در حال نوشتنش هستنم.
اما با چه پدیده یی روبرو شدم؟!
"جایگاه من امروز در ادبیات ایران کاملا مشخص است و به نظرم نقدهای شما تنها در جهت تخریب بنده است و گرنه منتقدان و شاعران آگاه از جایگاه من و تاثیراتی را که بر ادبیات معاصر ایران گذاشتم آگاهند"...
مضمون بسیاری از این نوشته ها مضمون همین جملات است.البته لطفا خوش بینانه این موضوع را نبینید این جملات را احمدی،بهبهانی،باباچاهی،براهنی،رویایی،حتی شاعران برجسته دهه هفتاد نمی نویسند.این جملات را شاعران هم نسل من که خیلیهایشان هم حتی دیرتر از من به جرگه ادبیات آمدند تقریبا به طور مداوم در وبلاگها مجلات ادبی و سایتها می نویسند.شاعرانی که اکثرا هم مثل خود من جزو شاعران بی کتاب محسوب می شوند.به لحاظ سنی همه حداکثر بین 20 تا سی سال هستند.و عمر شعریشان حداکثر هفت تا ده سال البته اگر از پانزده سالگی تا بیست سالگی یعنی پنج سال از عمر شعریشان(شعریم)را بشود عمر مفید ادبی تلقی کرد.نمی خواهم در این پست به شکل علمی با این موضوع برخورد کنم اما به نظرم نکته مهمی در این بحثها نهفته است که در کنار موضوعی دیگر مهم ترین شاخصه های شعر دهه هشتاد و نسل مرا در بر می گیرد.شعر دهه هشتاد در یک اتمسفر خاص به حیات خود ادامه می دهد و آن هیاهو و حاشیه است.هیاهو و جنجالهایی که هیچ ارتباطی با ادبیات ندارد(تاریخ هنر جریان مهمی با عنوان دادائیسم را با همین ویژگی مورد تحلیل تاریخی قرارداده است هرچند مقایسه کلیتهای دادائیسم و این جریان شعری قیاس درستی نیست)حالا به این هیاهو و حاشیه رابطه مدرن شده ی مریدی و مرادی(که به شاگردی و استادی تغییر نام داده است)هم اضافه کنید به اضافه یک سری آدم بیکار وبگرد که دوست دارند در این یارکشیها از یک گروه آویزان شوند و کلا بیان کلمه استاد و ستایشهای ابلهانه احساس خوبی بهشان می دهد و جشنواره های نازل ادبی که در بده بستانها و روابط سخیف حاکم بر آنها به همین برپا کنندگان هیاهو جایزه میدهد بر این توهم غریب دامن می زنند.باز هم می گویم نمی خواهم شعر دهه هشتاد را کامل بررسی کنم که از منظرهای مختلف(مثل بررسی جریانات ادبی،جشنواره های ادبی، بررسی انتقادی آثار چاپ شده،تولد و مرگ زودرس نهله های ادبی، تاثیر منفی جریانات سیاسی و اجتماعی بر ادبیات،بررسی موج کتابخوانهایی مضحکی که با خواندن کتابهایی جیبی پسرخاله بارت و دریدا و دلوز شدند و ...) می شود پسرفت فاجعه بار شعر ایران را به خوبی حس کرد اما چه اتفاق غریبی افتاده است که ما به عنوان شاعران این نسل نه تنها به آسیب شناسی این دهه ننشستیم که با توهمی بزرگ به سهم خواهی از ادبیات نشستیم و به شکل کودکانه ای خودمان و دوستان نزدیکمان به بررسی جایگاهمان در ادبیات پرداختیم.کافی است همین حالا به دهها وبلاگ بروید تا ببینید استادها چگونه در مورد استعداد بی پایان شاگردانشان نوشتند و شاگردها چگونه انتقاد های ادبی و شعری به استادشان را با فحاشی و بالا بردن جایگاه استادشان در حد واندازه بزرگترین شاعران معاصر ایران چه پپسی هایی که برای هم باز نکردند.اسمش را بگذارید پیش گویی اما یقین دارم نسلهای بعدی در مورد شعر دهه هشتاد تلخ ترین قضاوتها را خواهند کرد.(ما چون مردگان هزار ساله به هم می رسیم و خورشید بر تباهی اجسادمان فضاوت خواهد کرد)
اتفاق هشتم:
بارسلونا امسال فوق العاده است اما می ترسم قهرمان اروپا نشود...می ترسم تفکر عمیق فوتبالی گاس هیدینگ کارساز شود.اما چه فینال معرکه ای مشود بارسلونا و منچستر...(دیدنش می ارزد به فیلمهای اکران شده این روزها و بخش اعظمی از کتابهای شعر چاپ شده در دهه هشتاد!!!).
اتفاق نهم:
علی دایی فاجعه بود اما فاجعه تر آمدن و رفتنش بود.فاجعه تر استادیومی بود که بعد از گل اول ایران به عربستان با همه وجود اسم علی دایی را فریاد می زد و بعد از گل دوم از هیچ فحاشی و هتاکی دریغ نکرد.(از همه این پارادکسها بیزارم)و فاجعه تر اینکه منفور ترین چهره ورزش ایران(محمد مایلی کهن) سرمربی تیم ملی شود...تا یادمان بیاید که بیست و دوم خرداد روز مهمی است.(برنامه نود و عادل فردسی پور عزیزم هم تمام تلاشش را برای این یادآوری کرد.)
اتفاق دهم:
هیچ وقت دلم نمی خواسته در اینجا یا خیلی جاهای دیگر بحث سیاسی کنم اما به دلیل اینکه زندگی من با هنر گره خورده است و آزادی بیان و اندیشه مثل نان شب برایم واجب است و برای اینکه قصد ندارم به جایی برسم که دلم بخواهد از این کشور بروم و به خاطر آنکه نمی خواهم بهترین سالهای زندگیم تبدیل به بدترین سالها شود و به دهها دلیل دیگر که سرم درد می گیرد وقتی می خواهم درباره شان حرف بزنم در انتخابات بیست و دوم خرداد به میرحسین موسوی رای می دهم...

اتفاق یازدهم- شعر:
داخلی- شب- دلمردگی خانه یی در تبعید:
دو فنجان چای تلخ...
نوشیدند!
پیرمرد فرو مانده بر صندلی چرخ دار
چشمهاش بر کورسوی جاده یی مانده از پنجره
که مبادا درختان به لرزه بیفتند…
بادهای سرد وزیدن بگیرند میان شاخه ها
وامتداد خطوط جاده را سرما پایان دهد!
در تبعید، روزها سرد می گذرند !
خاکستر پیرزن را تکاند در زیر سیگاری...
"پیرزن یادته مشروطه چیا تو میدون توپخونه کمونیستا رو به توپ بستن و کمونیستا ریختن رو زمین"
"همین ریختن یادم مونده"
داخلی- شب- امتداد دلمردگی خانه یی در تبعید:
ماه از نوک انگشت پاهاش تا نخ موهاش
نیمی روشن از صورتش،نیمی تاریک
تابید!
پیرمرد گفت:
هنوز رویای رفتن ندیده ام؟!
بر سطوح عمودی راه می رویم
و کسی خواب مان را سوی سردخانه هل می دهد!
مرد به زن گفت...
زن به من..
من به آینه...
آینه به دیوار...
پیرزن،پیرمرد را به انتهای بافتنیش بافت...

خارجی-شب-دلمردگی جاده یی در تبعید:
[از خانه های متروکه تا دریاها راهی نیست!
امتداد رد پاهاست...]
در بی پناهی دیوارهای بی تکیه گاه مانده بودیم
ترسیدیم!
کتاب مقدس خواندیم:
«و خداوند در میان تاریکی روزنه نوری را تاباند...
دید نور نیکوست،آن را روز نامید!»
دست در دست هم روی صندلیها ایستادیم
بر افقی ترین خطوط
خیره به ریزش مدام برف،شب تا روز...!
"همین خیره منودن یادم مونده"
خارجی-روز-دلمردگی خیابانی در تبعید:
سرش را در هوا می چرخاند!
امتداد موهاش انتهای خطوطیند بر اندامم...
دستهایم را در جیبم می چپانم
گوشه لبهام آخرین پک سیگار عابری
که با من مدام
راه میرود...
نفس می کشد...
رد پای بنفش بر برف مانده میدواندم
به خمیازه یی در کابوس زرد...

داخلی-روز-دلمردگی مدرسه یی در تبعید:
می دانم آقا:
جنین های در جوی مانده
سیاهی پرتره های سفیدند
چشمهاشان بر کورسوی انتهای خیابانی مانده از پنجره
که مبادا درختان به لرزه بیفتند ...
بادهای سرد وزیدن بگیرند میان شاخه ها ...
می دانم آقا!
تلاقی سطوح عمودی کابوس است...!
[دارم خواب دیشبم را می گویم...!]
خارجی-شب-دلمردگی جاده یی در تبعید:
راهی نیست
گلوله را در شقیقه ات نچکانم
بر جنازه ام خاک می ریزی...
ترسیدیم!
کتاب مقدس خواندیم:
«و خداوند در میان تاریکی روزنه نوری را تاباند...»
ما نور را به شامگاه اعماق دریاها فرستادیم
من تازه می فهمم چرا نهنگ ها خودکشی می کنند!
"همین خودکشی کردن،کردن،کردن...یادم مونده"
(صدا در اعماق دریاها می پیچد)
حذفیات این متن:
خارجی-شب-دلمردگی هر جایی در تبعید:
در تبعید...
هیچ گاه عاشق نمی شویم!
حتی ماهیها...
تنها دستهامان را از پشت به هم می دهیم
ساعتها از زنها آواز می خوانیم!
هی خاکستر می تکانیم در زیر سیگاری...!
«خانم ببخشید!آتیش دارین؟!»
سرش را در سپیدی میان کلمات می چرخاند
امتداد موهاش انتهای خطوطیند بر اندامم...
خانم !
شما را سرگردان در فرودگاهی در فرانکفورت ندیدم؟!
می ترساندم هر ارتفاعی از سقوط...
خانم!
پیراهنتان اثیری بر بند رختی در شانزه لیزه آویزان نبود؟!
خندید!
من زنی فاحشه ام
و ما در تبعیدیم...
می توانی مرا برهنه در خانه ات برقصانی!
و هی کلمه ببارانی بر اندامم!
من به زن...
من به مرد...
من به آینه...
من به دیوار...

نوشته شده توسط امید بلاغتی در 22:23 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نهم مهر 1386

تاملی بر رمان «از پله صدای دف می آید»

اثر: بابک طیبی

چاپ شده در روزنامه نیم نگاه شهریور ماه 86

 

 

در پله صدای دف می ماند!

امید بلاغتی

«من می بینم.ولی از چیزهایی که نمی بینم حرف می زنم و در این موقع است که خواننده من بهتر از من می داند من چه می بینم.»                                              یدالله رویایی

 معتقدم،دلایل زیادی در خوانده شدن،تاثیر گذاری و ماندگاری یک اثر وجود دارد! به نظرم در میان همه این دلایل،دلیلی فراموش شده در ادبیات داستانی ایران باعث تاثیر گذاری این رمان می شود:

 جسارت در کنار شناخت...!

به نظرم این سالهابانادیده نگرفتن آثارنویسنده های تاثیر گذار دو نگاه تاسف بار بر ادبیات داستانی ایران جریان داشته است.

نگاه اول:

نگاه محافظه کارانه نویسندگان برجسته یی است که با چاپ آثارشان و رسیدن به جایگاهی مشخص مدام دست به تکرار خودشان و آثارشان زده اند.این گروه به دلیل ترس از عدم موفقیت در تجربه کردن حوزه های متفاوت و از دست دادن جایگاهشان ، یا ترس از برچسب خوردن و انگ خوردن(همان بازیهای روشنفکر مآبانه وسیاسی بازی) در خودشان متوقف شده اند.به نظرم در این گروه حتی می توان از برجسته ترین(نمی گویم تاثیر گذارترین!) نویسندگان نسل سوم هم نام برد.این گروه بی شک از عدم جسارت رنج می برند!

نگاه دوم:

نگاه نسلی است که روح جسور و جست و جو گری دارد. بدون هراس از دست دادن جایگاهش و بر چسب خوردن، حوزه های متفاوت را تجربه می کند. ولی رنج بزرگتری دارد و آن عدم شناخت است.افتادن در جریان های بی ریشه و اصالت،ادا و اطوارهای مثلا پست مدرن ،ساختار شکنی بدون شناخت از ساختارهای کلاسیک و مدرن(از تکنیک های داستان نویسی بگیرید تا هر چه به ادبیات بر می گردد!)،جنجالهای ژورنالیستی و تریبونی... می شود یک هیچ بزرگ.(البته هنوز داستان نویسی شانس این را داشته که شبیه شعر با جریان داستان متفاوط روبرو نشده است.)

تلفیق محافظه کاری مذکورو عدم شناخت لازم از نگره های ادبی در نهایت می شود مثلا ویژه نامه داستان روزنامه شرق در تیر ماه 86!!! به زحمت یکی،دو داستان چشمگیر در آن می توان دید.(بهتر است بگویم می توانم ببینم!) هر چند با خواندن نقدهای نوشته شده(که اکثرا چهره های برجسته عرصه نقد و داستان نویسی نوشتند!) بر داستان های این ویژه نامه قطعا به این نتیجه می رسید که این نوشته هاتا اینجا بیهوده و زاییده توهمات ذهن نگارنده است؛ و گرنه همه چیز رو به راه است!

رمان «از پله صدای دف می آید» تجربه یی جسورانه وباشناخت عمیق از ادبیات داستانی است در حیطه ادبیات انقلاب!

چرا می گویم جسورانه و با شناخت عمیق؟!

-رمان با تصویر کردن زندگی شخصیتی واقعی،می خواهد هم خود آن شخص و هم دوره یی را مورد کنکاش قرار دهد. اوایل انقلاب دوره یی است بی شک حساس و چالش بر انگیز.به همین دلیل مخاطب از طیفهای متفاوت با حساسیت رمان را می خواند.قضیه زمانی پیچیده تر می شود که خواننده متوجه می شود این شخص دکتر فقیهی است.فقیهی در 19 مهر 60 به دست یکی از اعضای سازمان مجاهدین خلق ترور شده است.خواننده که حتی اگر قبل از خواندن کتاب از سر حواس پرتی به جلد کتاب و ناشرش نگاه نکرده است لحظه یی به جلد کتاب نگاه می کند!(نشر شاهد!!!)

خواننده اول:دست درموهایش می کند.سیگاری گوشه لبش می گذارد.در یک حرکت آهسته سینمایی فندکش را روشن می کند و سیگار گوشه لب را می گیراند و با نگاهی به دور دست (انگار که لحظه یی تمام رنجهای عالم بر دوشش فرود آمدند!) زیر لب می گوید:

-رمان نوشتن واسه آدمکشا!!! (شنیدم می خواهی در مورد آدمکشا کتاب بنویسی. نهادینه کردن خشونت راههای دیگه یی هم داره!ص 1،پاراگراف اول)امابرگ می زند صفحات را تا ببیند چه خبر است!

خواننده دوم:سر بی مویش را می خاراند.با نگاهی حکیمانه به اعضای خانواده اش(انگار که تمام راز های نا گفته جهان در این نگاه نهفته است!)با صدایی بلند و رسا می گوید:

-احسنت!خدا خیرشان بدهد تا می توانند باید از این کتابها چاپ کنند.انقلاب مدیون فقیهی هاست!من خودم یادم نمی رود این مرد حتی یک شب هم نماز شبش ترک نمی شد.البته من خودم ندیدم از دیگران شنیدم ولی برای آدم فاضل ، دانشمندو متدینی مثل او نماز شب خواندن امری طبیعی بود. البته امیدوارم این نویسنده جوان که حتما از نیروهای ارزشی هست حق مطلب را در مورد این شهید والا مقام ادا کرده باشد!برگ می زند تا ببیند چه خبر است!

خواننده سوم:شروع به خواندن فصل دوم می کند!

طیبی وارد حوزه یی چالش برانگیز شده است که بی شک جسارت و شناخت می خواهد.او خواننده یی دارد که قضاوت پیش از خواندن در ناخود آگاهش ریشه یی فرهنگی،تاریخی دارد.اما طیبی هوشمندانه با نگاهی کاملا خاکستری و بی طرف به تمام شخصیتها (از فقیهی تا کسی که او را ترور کرده!) و با آگاهی و استفاده درست از تکنیکهای داستان نویسی بر اساس شنیده ها،تحقیقات و درنهایت نگاه شخصی خود، زندگی فقیهی را در فضایی کاملا داستانی نوشته است. در فصل اول رمان، مخاطب با فضایی کاملا مستند روبرو است؛ آن چنان که گمان می کند اثر یک زندگینامه کاملا مستند در مورد شخصیت دکتر فقیهی است.بیان نظرات افراد مشهور در مورد اثر،بیان نکات مربوط به تحقیق و...(امین فقیری می گوید...ص9،پاراگراف دوم)اما از فصل دوم به بعد قضیه متفاوت می شود و مخاطب وارد فضایی کاملا داستانی می شود.روایت اشخاص متفاوت در لابه لای هم می آید.طیبی روایات متفاوتی را در شکلی داستانی به پیش می برد تا شخصیت فقیهی و التهابات آن دوره را تصویر کند. این بخش از کتاب تا فصل 8 ارجاعات بیرون متنی ندارد و در عین حال خبری از مستندات تاریخی هم نیست. رمان از فصل 8 اوج می گیرد.و تواناییهای نویسنده مشهود تر می شود.دیگر فقیهی نقطه محوری رمان نیست.در فصل 8 خاطرات پرستاری(که آن چنان که از منطق متن بر می آید،ما به ازاء بیرونی ندارد و بر آیند آدم هایی است که در آن روزگار در کردستان بوده اند!) را می خوانیم که  در بیمارستانی در کردستان اوایل انقلاب در آن فضای رعب آور در حال خدمت است.(خیلی دوست دارم اگر بمبی کار گذاشتند یا ماشینمان را با آر.پی.جی زدند...ص94 ،پاراگراف آخر)فقیهی تنهادر آن بیمارستان حضور دارد.تا بهانه یی باشد برای تصویر کردن آن فضای تلخ!در فصل 9 نوشته های یکی از اعضای سازمان مجاهدین خلق به سران سازمان را می خوانیم که در حال تحقیق در مورد فقیهی و متقاعد کردن سازمان به ترور فقیهی است (از 347.دبه 278.م مسول محترم شاخه ت53ف...ص96،پاراگراف دوم)در فصل 11 یکی از اعضای ساواک که حالا با وقوع انقلاب فراری شده است و در فضایی اسف بار و وحشتناک زندگی می کند در نامه یی به مهندس فقیهی برادر دکتر فقیهی از خدمات خود به  دکترفقیهی می گوید و نوشته ها و تحقیقات ساواک در مورد فقیهی را بیان می کندو از مهندس فقیهی کمک می خواهد.(تعجب نفرمایید چرا پاکت نامه،مهمور به مهر اداره پست نیست.فصل11،خط اول )در فصل 13 راوی با تلنگری به یاد می آورد که نباید سرنوشت کسی که فقیهی را ترور کرده فراموش کند.او صحنه ی باز جویی و اعدام قاتل فقیهی را بازسازی می کند و چه هنرمندانه این کار را می کند.( س:اسم؟ج:چند بار بگویم؟هوشنگ.ص160،پاراگراف آخر)

در فصل های بعد راوی ادامه تحقیقاتش را تمام می کند.تافصل آخرمخاطب حضور خود  را در فضایی نیمه داستانی، نیمه مستند پذیرفته است.هر چند نوع پرداخت مدارک ساواک و سازمان مجاهدین خلق و حتی برخی اشاره های نویسنده این فرضیه را برای مخاطب پر رنگ تر می کند که در فضایی بیشتر مستندقراردارد تا داستانی.اما در فصل آخر زاویه دید در تغییری به من راوی تبدیل می شود.من راوی دوباره به مرور کوتاه قضایا و تحقیقات می پردازد و این بار بی پرده به مخاطب خودش می رساند اثری که خوانده نه تنهاواقعیت محض نیست بلکه جنبه داستانی آن غالب برمستنداتش است.(آن ساواکی که یکی دو جمله به مهندس گفته بوده،چه طور است؟نمی تواند نامه یی به مهندس بنویسد و خاطرات دیگران هم از زبان او بیاید؟ص181،پاراگراف آخر) مخاطب متوجه می شود که حتی هتلی که راوی در آن بوده (با آن فضا سازی سینمایی خوب )وجود ندارد.مخاطب مجبور است شبیه راوی دوباره به مرور اتفاقات بپردازد.مخاطب که حالا هیجاناتش فرو کش شده مجبور به اندیشیدن و تامل است.مخاطب احساس نیاز می کند که باید دوباره به شرایط حاکم بر دکتر فقیهی،خانواده و اطرافیانش،قاتل فقیهی،آن عضو سازمان مجاهدین خلق و آن فردساواکی بیاندیشد.باید صفحات رمان را دوباره بازخوانی کند.او حالا می داند به بازخوانی داستانی از مستندات دوره یی تاریخی به بهانه زندگی شخصیتی واقعی از نگاه نویسنده نشسته است.مخاطب ناچار به ستایش نویسنده است.استفاده خلاقانه از لحن برای بازسازی شخصیت ها، تعلیقهای هوشمندانه ،تصویرسازیهای قوی،نگاه بی طرفانه به شخصیتها و پرداخت خاکستری آنها ،مونتاژ بی نقص فصل ها به لحاظ زمانبندی و جعل مدارک در خدمت داستان و پیشبرد روایت و باور پذیری آن  هنر نویسندگی طیبی را نشان می دهد و دادن تصویری شفاف و منصفانه از جریانات سیاسی و اتفاقات سالهای 57 تا 60 نشان از شناخت و تحقیقات کامل طیبی از این دوره است.

نکاتی که باید به آنها اشاره کنم:

1-دربخش هایی از کتاب طنز پنهان،تلخ و گزنده یی جریان دارد که دوست دارم به عنوان یکی از نقاط قوت کتاب به برخی از آنها اشاره کنم.( یک دقیقه قبل از مواجهه با آن مقام دولتی،او را در خانه اش تصور می کنی،که با زن و بچه سر سفره ی شام نشسته دیزی می خورد!ص86،پاراگراف دوم،حتی آن دو کلام حرف کتابی و لفظ قلم هم که پدر بزرگ می گوید،عموها یادش داده بودند که این جانب افتخار می نمایم چنین فرزند رشیدی...پیرمرد بیشتر به درد این می خورد که از خاطرات سربازی زمان رضا شاه بگوید...ص155،پاراگراف دوم، جنازه مشکوک به نظر می رسد.با آن شلوغی نمی شده معطل کننندبا همان برانکارد و تخت گذاشتند در آمبولانس . به سپاه بردند.پای قاتل به زمین نرسیده بوده که تحویل خانواده اش می دهند...ص158،پاراگراف دوم)

2-چند مدت پیش نقدی از لاله زارع بر این کتاب خواندم .(اصل عدم قطعیت،چهارشنبه 23 خرداد 86،روزنامه کارگزاران) باید یاد آوری کنم  همیشه این دیدگاه را داشتم که بر خود نوشته های انتقادی هم باید نقد نوشت. با اینکه نقد زارع را در مجموع حاصل قلمی آگاه و متخصص می بینم اما ذکر چند نکته ی مهم را در مورد نقد ایشان لازم می بینم.

من بااین تلقی لاله زارع(و دیگرانی که به این قضیه معتقدند) که رمان را در ژانر زندگینامه داستانی قرار می دهد مخالفم.معتقدم این شیوه برخورد با هر اثری سخت سنتی و فرسوده است.اصلا همین قرار دادن اثری مدرن در یک ژانر حاصل دیدگاههای منتقدین چند دهه پیش ادبیات است.قبول که این رمان اصول زندگینامه نویسی مدرن را در خود دارد اما این نکته تنها کافی نیست.مقایسه این رمان با اثری مثل دزیره از پایه غلط است.اصلا اینکه قواعد حاکم بر یک اثر شبیه یا نه، خود قواعد حاکم بر یک ژانر باشد این تصمیم گیری عجولانه است که آن اثر را در ژانری تقسیم بندی کنیم.من به شباهت این رمان با آثار سینمایی که اصطلاحا فیلمهای مستند داستانی می گویند اشاره می کنم.در چنین آثاری مرز بین واقعیت و جهان ذهنی سازنده اثر، مرز خیلی باریک و گاه مبهم و نا مشخصی است.تلقی نویسنده یا فیلمساز از واقعیت مهم است.(واقعیت در خدمت پیشبرد اثر است!) و به همین دلیل رمان طیبی کاملا از ژانر زندگینامه، چه داستانی چه غیر داستانی  هوشمندانه دور می شود.بر مخاطب در فصل آخر رمان روشن می شود این پیش فرض که تنها کتابی خوانده است برای شناختن شخصیت فقیهی و نقاط مبهم و روشن زندگی او باطل است.او با غافلگیری فصل آخر مجبور به دوباره خوانی و کشف مجدد اثر،شخصیتها و آن دوره تاریخی می شود.گذشته است دیگر زمانی که نمی شد به مخاطب در اوج فراز و فرودهای هیجانیش فرمان ایست داد.طیبی این فرمان را به مخاطبش می دهد تا به مخاطب یاد آوری کند زندگی فقیهی بهانه ای است برای کند و کاو دربرهه یی از تاریخ معاصر از منظری خاص.همین نکته این اثر را فرسنگ ها از زندگینامه نویسی دور می کند! چرا که در زندگینامه شخصیت،عنصر محوری است اما در این رمان، کند وکاو نویسنده در برشی از زمان. این اتفاق نو و خلاقانه ای است.

اما بی شک هیچ اثر عاری از نقد وجود ندارد.شخصا انتقادهای من به اثر این هاست:

-برخورد راوی در فصل اول (که برای مخاطب قطعا خود نویسنده را تداعی می کند.)با شخصیت فرق وسطو که نمونه های زیادی از این تیپ آدمها را در ادبیات دیده ایم  و خصوصیاتش در رمان باور پذیر است همراه با قضاوت و دور از آن نگاه خاکستری حاکم بر کلیت اثر است.دیالوگها و مونولوگهای این فصل در بخشهایی برای من آزار دهنده بود.(جوجه!سال 69 که من اومدم تو فضای ادبیات،تو فقط پنج سال داشتی...ص1،پاراگراف2،این اسم الان به ذهنت آمده؛به خاطر موهاش و آن واو شیرازی ها که اصرار دارد هر طور شده به ته لهجه روستایی اش بتپاند...ص2،پاراگراف اول)به نظرم طیبی بدون این سطرها هم توانسته است شخصیت فرق وسطو وقضاوتهای از پیش تعیین شده اش راپردازش کندهر چندشایدبتوان این توجیه را پذیرفت که خود نویسنده نیز در این فصل یکی از شخصیتهاست.نکته دیگر که درفصل اول و فصل آخربه نظرم مخاطب راآزارمی دهددفاع نویسنده از خودش، بیان بی طرفی و نگاه خاکستریش به شخصیتهای اثرش و بیان دلایلش برای نوشتن این رمان است.به نظرم مخاطب آگاه و منصف که دغدغه ادبیات و هنر دارد با خواندن رمان کوچکترین شکی به صداقت نویسنده نخواهد کرد.این دفاعیات کمکی به رمان نمی کنند و انگار نویسنده مدام می خواهد خودش را اثبات کند!!(تو که می دانی من نگاه شاعرانه و آرمانی به آدم ها ندارم.موقعیتها برایم مهمند.ص3،خط اول،بهش می گویم وسط های تحقیق هم می خواستم این کار را ننویسم و یک جوری از زیرش در بروم،نمی دانم«آدمکش»خواندن تو سر لجم آورد که بنویسم یا «موفق باشید»آن پزشک حاذق.ص183،پاراگراف اول)هر چند شاید بتوان نویسنده را هم در این فصل ها به عنوان یکی از کارکترها به حساب آورد!!

رمان «از پله صدای دف می آید» تجربه مهمی در ادبیات ایران است هم به لحاظ جایگاه ادبی و هنری که گذر زمان به آن خواهد بخشید و هم اثبات مجدد این حکم که همیشه مضمون بی تقصیر است.مهم چگونگی نویسش است نه آنچه نوشته می شود.

 

 

نوشته شده توسط امید بلاغتی در 10:14 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386

بوطیقا دیگر از امروز به بعد وبلاگ شخصی من است و شعرها، مقالات و نوشته هایم را  اینجا می گذارم و از وبلاگ باد در موهایش خداحافظی می کنم.

 

اول چند تا خبر دوست شاعر و رفیق چندین ساله ام سید احمد عندلیبی در وبلاگ  هوای بی سرزمین می نویسد که یقینا به درد بخور است.

 

اما این چند ماه روزهای پر کاری بود.دستیاری سه تا فیلم کوتاه که یکیش فیلم مستند تکان دهنده یی بود،که خیلی بی قرارم کرد.(  مسولان محترم شبکه 4 از پخش آن امتناع کردند به دلیل همیشگی سیاه نمایی !!!!) و نوشتن چند شعر و فیلمنامه روزهای پر تجربه اما تلخی را برایم رقم زد.خیلی دلتنگم،دلتنگ همه کسانی که مدتی است از آنها دورم.دلتنگ سیگار....ام الخبائث(شما بخوانید ویسکی)و داستان فتحنامه مغان بزرگ داستان نویسی هوشنگ گلشیری که حکایت این روزهای ماست....!!!

 

 

اما شعر:

 

راز تمام خطوط آبستره را می داند!

درختها،تیر چراغ برقها،ریلها

و زنانی در دورترها که روی پاهایشان ایستادند... 

می رقصید روی سطح ورم کرده آسفالت خیابان

با سنجاق رها شده در موهاش

اشارت بی نظم انگشتهاش

به دورترین دورهای دسته جمعی

 می تکاند زنی را از پنجره در حیاط

به گورهای تک نفره فکر می کند

و خاکستر سیگاری که در ممتد ترین تکانده شدنهاش

نه !نمی تواند طرح زنی را بسازد!

راز سکوت خطوط

پلها،رودخانه ها،و خطوط منحنی

که می رساند یک خط و یک شیار رابی قرار بر روسریت.

زنی در نزدیکترها:

خشک می شود جریان رودخانه بر زیر پلی که عابری از آن نمی گذرد!

...

ما بیماریم،به ریزش برف از سر شاخه های درختان!

صندلیهامان را روی شاخه درختان جا گذاشتیم

دست در دست با دستی دیگر بر صندلیها ایستادیم!

خواب می بینیم:

او در او مرد

و زن در مرد آرزوی ذوزنقه واری ساخت

با سایه روشن روزهای ابری مدام!

ما در غروب دلمردگی دودکش بخاری خوابیدیم

و حالا نمیدانیم دود

                                                           تکه های

              جدا      شده

                                            از

                                           اندام

                             پیر

     زنی

                                         است

                                     هفتاد ساله

یا نقاط به هم پیوسته ازاندام پیرمردی هشتاد ساله!

....

او را به خانه اش برد

کنار برگهای حوض نفتی

تا تمام تصویرشان حاشیه ای باشد از هاشورها

(پاچه های کهنه شلوارها جر خوردند!)

به هم چسباند تکه ها را

تو طرح زنی هستی!

میان خطوط منتشر شده از رد پای آهو،

من کولی بی راوی  

سرگردان دوشیدن گاو نر در ارتفاعاتی که با زنی رقصیدم

 تویک چوب لباسی

بارانی بر تن

روی پیاده روهای تازه سنگفرش شده تهران

بی خاطره اند پیاده روها!

...

به گورستان فکر می کند

و خطوط محو شده اندام زنها

خودش را در رختخواب رها کرد.....!

 

 

 

نوشته شده توسط امید بلاغتی در 12:10 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386

بایدبنویسم این سطرها را تا فراموش نکنم...تایادم باشد هنوزبی قرارم و جریان دارم.

روزهای ابری مدام و تهران که غریب است پر از خطوط آبستره مبهم ...

 

       نباید فراموش کنم:

1- سال هزار و سیصد و هشتاد و پنج.تابستان ویرانگر داراب.شهریور انگار قرار است همه چیز آرامتر شود لبخند روی لبهای ادمهایی که سختند اما سالهاست در تو جریان دارند نه بغض،نه گریه فقط همین لبخند تلخ!گوشه لبهاش سیگار است.پدر حالا فقط یک کلمه نیست.چین و چروکهای عمیق صورتش و نگاهی که نمیدانم چه چیزی را یافته که آرام است.حرفش را باور میکنم.بعضی تصاویر فراموش نمی شوند اینکه روی صندلی بایستی و بعد بخوانند محکومی به اعدام و بعد هزار تصویر از هم گسیخته بریزد درونت ویران شوی و شک کنی به اینکه صدا می ماند و پاهایشان بخورد به صندلی...پاهایت را بگیرند . تو ادامه بدهی!بگویند،بگویی که معتقدی و دیگر یقین نداری به روزهای گذشته و روزهایی که می ایند ، نگویی گذشته ات را باور نداری. و راهی نباشد جز شیراز- چهار راه زند.دستفروشی!بعد بیایی  توی خاطرات سالنهای سینما و برای پسرت رویایی بسازی از سینما و ادبیات.

تلفن زنگ بخورد.افسانه است یک چیزی دارد گلوش را فشار می دهد احسان خودش را کشت.و بعد هیچ چیزی جز خطوط و نقاط آشفته یادت نیاید و بادت بیاید احسان مدام می گفت:"آخر یه روزی با ادورارد مونش مست میکنم!"

 بعد تنها چند برگ بماند از آن همه طراحی دیوانه وار بقیه نیستند و سوختند.امضااحسان محمدی برای امیدبلاغتی" دیدی سوزوندمشون "

2-مهر...احسان محمدی نیست...سینما، ادبیات...و بعد اصلاحیه روی اصلاحیه روی فیلمنامه هایت!دستشویی عمومی را می سازم با پول خودم تا حتی یک دقیقه از راشهایی که عاشقشان هستم بریده نشوند تا فیلمنامه دست نخورده بماند تا فردا بسازمش یا هر وقت دیگری در روزهای تلخ فرداها...عکاسی کردم ازتجریش تا دروازه غار و دیوانه شدم چه قدر تصویر چه قدر شعر.فاجعه بود اما روزهای بی انتها...و غصه هایی که تا همیشه ماندگارند.

 

3-جشنواره لعنتی شعر فجر:مگر در این کشور جشنواره های سفارشی که جز لطمه زدن به ادبیات کاری نکرده اند کم بود که نشستید سرو بلورین تقسیم کردید و دوباره ادبیات را که نه، خودتان را به گند کشیدید.آنهایی که هیچ وقت دوستشان نداشتم برایم مهم نیست که جایزه گرفتند به جهنم که طاهره صفار زاده سرو بلورین میگیرد با نبود اسم فروغ و شاملو و با بودن نام احمد رضا احمدی و شمس!به جهنم که فاضل نظری جایزه می گیرد و نامهایی حتی به یاد نمی آیند! اما کاش اخوان عزیز پسری تا این اندازه احمق نداشت که برود سرو بگیرد تا باور کنم زمستان است..محمد سعید میزایی و محمد علی بهمنی را  دوست دارم اما حرفی نیست خود فراموشی اجباری...خود فراموشی...فراموشی!

جشنواره شعر فجر در فارس تاسف بار است خبری از یک داور یا برگزیده شهرستانی در میان نامهای اصلی نیست.کسانی که حتی خودشان خبر ندارند در جشنواره شرکت داده شده اند و خبری از نامهایی که قابل اعتنایند در شعر فارس نیست. شاپور جورکش عزیزم نیست آن قدر بزرگ است که خدا را شکر می کنم مثل آدمهایی که بزرگ بودند اما حالا نیستند خودش را به گند نکشیده تا یا سرو بگیرد یا تقسیم کند .  دکتر محمد حسین بهرامیان  نیست نباید باشد و حق دارد اعتراض کند که سالهاست جریان دارد در شعر فارس، در غزل فارس، اما من با همه وجود خوشحالم که نیست!

و ایرج زبردست ،علی بهمنی ... ، و خیلیهای دیگر نیستندکه تا شعرشان درذهنم هست و نگاه متعهدانه شان به قلمشان(به آنچه می نویسند) درمن جریان دارند و من آرامم و خوشحال که نیستند.آنهایی که زمان به فراموشی می سپاردشان هستند  و باشند تا دلخوش باشند که سرو بلورین در خانه دارند به پاس احترام به روز درختکاری.تنها ادبیات تنهاست و از همین بغضم می گیرد. 

4-جشنواره فیلم فجر: اقای لطیفی راست میگویید فیلم روزسوم  را خدا ساخته است و برای همین داریوش مهرجویی،رخشان بنی اعتماد،بایرام فضلی  و ...دیده نمیشوند تا شما و امثال شما دیده شوید.تا مسعود ده نمکی فیلم بسازد ، چماق دارها هم  به سینما بیایند تا جلوی تانک قمه بکشند و اکبر عبدی ادم برفی بشود قهرمان فیلم اقای ده نمکی...تا شعار بدهد تا دوربین 35 که رویای ماست که مگر در این کشور چند تا از آنها هست از تاور کرین بیفتد و هی شعار پشت شعار... فیلمشان که مقاله هایشان در شلمچه است بشود پر فروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران! من سیگار بکشم و از صفحه سیاه تلویزیون که از آن بیزارم فیلم ناف محمد شیروانی رابینم و بگویم چرا توقیف است این فیلم و یادم بیاید ما همان قهرمان فیلم نافیم که حالا مجبوریم در وان حمام با لباس غواصی زیر اب برویم و رویای سالنهای سینما بشود آتش بس و اخراجیها و ده نمکی و میلانی. و شعر و سینمایی که نیست و دایره و ده نباید دیده شوند روی پرده های سینما.  کیارستمی،پناهی در من جریان دارندو همه بچه هایی که رویای تصویر و دوربین دیوانه شان کرده اما سینما تنهاست.

 

5-جلسات مجله بخارا: از شب بونوئل تا بیضایی هانا آرنت تا پره ور تا شب ادبیات افغانستان دلت بگیرد برای ادبیات ...و اینکه ندانی چرا باید مدام پیرزنهای بزک کرده را ببینی و فسیلهایی که دیگر نه چیزی می گویند و نه چیزی گفته اند.تنها خشایار دیهیمی را ببینی و بگویی دوستش داری  و او هم لبخند تلخی بزند و بگوید تو می دونی اینجا چه خبره؟!!!بغض داشه باشی و بگویی سروهای بلورین فجر هیچ فرقی با شبهای بخارا ندارند... و تنها ادبیات خیلی تنهاست.

 

6-دستهایت را توی جیبت بکنی.شک داری به همه نشستهای ادبی.اما می روی. کتاب صدای موجی زن حرف برای گفتن دارد حتی اگر در مجموع ان را کتابی قوی ندانی.میروی آنهایی که دوستشان داری می بینی و انهایی که میبینیشان و فکر میکنی به آنها نزدیکی که دلت میخواسته  ببینیشان اسماعیل مهرانفر،محمد حسینی مقدم،لیلا اکرمی و...نمیخواهی کلمه یی بگویی اما این حس لعنتی درونت! کوتاه می گویی اما دقیق...یقین داری به حرفهایت و به عمقشان.  سایت عروض را دنبال کردی احساس می کنی جدیند!!! اما گزارش جلسه نا امیدت می کند. همه کسانی که دراین ادبیات بی اعتنا وقت گذاشتند خواندند چند بار!عمیق و با نگاهی نقادانه که دیگر در ادبیات(آن هم در نسل ما) نیست ، نوشتند.(حالا شاید اشتباه و از منظری متفاوت از نگاه های دیگران.)  مورد تمسخر و توهین  قرار گرفتند.(خودت هم قبول داری که نقدهایی که امروز نوشته می شوند سطحیند و گاهی عمیقترین نقدها ربطی به اثر ندارند و تنها تخلیه اطلاعاتی است تا تو بدانی با آدم متفکری روبرویی!!)  و تو مدتهاست از چیزی تعجب نمی کنی.از اینکه نمیتوانیم نگاههای متفاوت با نگاه خودمان را ببینیم.و باید آرام باشی. ادبیات تنهاست!

 

7-جنجال،حاشیه.تمام وبلاگهای ادبی و ادبیات شده اند همین...عده ای مریدند و شاگرد و عده ای استاد...دست برداریم تا کی این بازی مسخره قرار است ادامه داشته باشد تا کی مرید و مراد بازی شاگرد و استاد بازی... ادبیات چیزی بالاتر از اینهاست.اینکه دلمان می خواهد حاشیه بسازیم و دست به تخریب جریانات متفاوت با جریان شعری خودمان بزنیم چه تاثیری بر هنر و ادبیات می گذارد!؟چه قدر باید کوچک بود که با وصل کردن خودمان به آدمهایی که خودشان کوچکند و هیچ نیستند جز حاشیه و حاشیه خودمان را هنرمند بدانیم؟! و تا کی باید جریانات شعری جوان را درنطفه خفه کنیم !؟ جریانات  متفاوت باید باشند و زمان بگذرد...بگذرد...بگذرد...تا آنچه که باید باشد،باشد و بماند...

 

8-ملاقلی پور مرد!هیچ کدام از فیلمهایش را دوست نداشتم اما صادق بود...

اما آقای ملاقلی پور خیلیها که از شما بزرگتر بودند(هر چند شما هم فیلمساز شریفی بودید) در این سینما مردند یا فراموش شدند و ما آرامیم .  شهید ثالث سالهاست مرده! امیر نادری و

 پرویز دوایی نمیدانم کجایند و تقوایی خاموش است. 

 

9-بودریار مرد...و من هنوز کتابهایش برایم تکان دهنده است.غریب است خیلی غریب...!

 

10-من درد در رگانم!حسرت در استخوانم...

پر از نام شد اینجا اما بگذارباشد .  خشم من است نسبت به کسانی که از انها بیزار نیستم اما دوستشان ندارم و ادای دینی است به انها که با نخستین دردشان آغاز شدند و جریان دارند، آنهایی که دوستشان دارم. هستند! متفکرانه و به دوراز تمام این های و هوی شاعرند...نویسنده اند، فیلمسازند و انسانند. و من بیقرارشانم.

پوریا سوری هست ...بابک طیبی هست...علی بهمنی،  

مهراد ابراهیم پور، محمد عصمتی ،امیر پاشا هشیوار..نیما راد،شروین سپتی...سارا بهمنیان، حامد حقیقت نیا.مینا کریمی و شیوا هاشمی که انگار سالهاست میشناسمش  و کتابش باد اصیل است که با رها خواندم سطر به سطرش را و چه قدر شعر بود و ادبیات بود و نگاهش اصالت داشت و یادم نمیرود  شبیه تولدی دیگر بود و  خودش شبیه فروغ بود... 

و آنهایی که هستند درون من.. اما دورند یا من نامشان را نمیدانم یایادم رفته است یا همین نزدیکیها سیگار می کشند و من راز خطوطی را که با دود در هوا می سازند را میدانم.

 

11-باید بنویسم، تصویر بسازم و بگذارم این بیقراری . این دردها در من باشد و بشنوم وببینم آنهایی را که عمیقند و  باورشان دارم.هنرشان را و نگاه عمیقشان را...

 

12- صفحه سیاه تلویزیون ،لبخندم را تاریکتر می کند.گلسرخی ...!!!

                               ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...!

    

نوشته شده توسط امید بلاغتی در 14:43 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفدهم مهر 1385

 

 

 

سلام.تا اماده شدن مطالبی که قولش را داده بودم برای کم کار نشدن بوطیقا این پست را با مطلبی از زهرا باقری شاد دوست شاعرم که مدتهاست از او بی خبرم به روز می کنم.این مطلب از وبلاگ دشواری گرفته شده است که اولین حرکات جدی را در عرصه نقد در وبلاگ نویسی آغاز کرد.با تشکر از پوریا سوری نویسنده وبلاگ دشواری و زهرا باقری شاد.

 

در مبحث غزل پست مدرن و جهانی شدن

نويسنده : زهرا باقری شاد

 

مقدمه:

 

نقطه عطف دوره ما اضافه شدن يك جهان بر جهان واقعي ماست.بنابراين پارادايم دوجهاني شدن مي تواند وضعيت جهان معاصر را به ما نشان بدهد.(عاملي ،1382) وما بهتر است به عنوان فردي كه همواره بين دوخط موازي جهان واقعي و مجازي در حال پيمودن راه است ، وبا توجه به تاثير وتاثر اين دوجهان بريكديگر، به تبيين


عملكردهايمان درهريك ازاين دوفضا بپردازيم.با اين ذهنيت چندان بعيد به نظر نمي رسد كه عملكرد ما دردنيايواقعي، مثلا رفتارهاي روزمره، آداب ورسوم وديگر جلوه هاي فرهنگي ونيز عكس العملهاي رواني و اجتماعي مان تحت تاثير ظهور فضاي تعاملي جديد قرار بگيرد.چرا كه به نظر مي رسد درهم تنيدگي اين دو فضا به صورت يكواقعيت اجتناب ناپذير درآمده وبراي بشر امروزي كه ساعاتي از اوقات روزانه خودرا صرف زندگي در دنياي مجازي مي كند،اين پيوستگي به راحتي قابل درك است.مثلا تلويزيون يا اينترنت ـ دووسيله عمده اي كه مارا وارد دنياي مجازي مي كنند ـ مي توانند به شيوه هايي كه افق هاي فرهنگي مارا برروي راه و رسم ها، ارزشها وشيوه هاي ديگرزندگي باز مي كنند مارا باافراد دوردست مرتبط بسازند.آنها مي توانند اين معنا را تقويت كنند كه زندگي محلي ما به بخشهاي دوردست جهان متصل است ـ چه دوست داشته باشيم چه نه ـ آنها مي توانند دركي از خودجهان به عنوان يك بافت اجتماعي فرهنگي واخلاقي معنادار به دست دهند.(اسكنل،1996،به نقل از تاميلنسون :1381) ويا شبكه جهاني اينترنت ازطريق گسترش دادن دامنه بحث و ميدان دادن به شركت كنندگان بيشتر در آن، در تقويت مفاهيمي مثل آزادي موثر بوده است.(رجايي،1382:138)


ايجاد جامعه اطلاعاتي و به تبع آن دنياي مجازي درظهور پديده جهاني شدن چه ازبعد سخت افزار چه نرم افزار بی تاثير نبوده است.اگرچه درباره اين تاثيرات اظهارنظرهاي افراط گرايانه اي نيز شده وبا اينكه به گفته تاميلنسون تكنولوژيهاي ارتباطي تنها منبع تجربه فرهنگ جهاني شونده نيستند (تاميلنسون ، 1381:39) به هرحال درنيمه دوم قرن بيستم بعد سخت افزار درجهاني شدن وسعت زيادي پيدا كرده مثلا حجم تماسها وارتباطات وفضاي دسترسي وامكانات استفاده از اين فضا بسيار گسترده تر شده است.(عاملي ،1382)ازاين رو بسياري از ديدگاه هاي دربارهجهاني شدن هم مربوط به بعد سخت افزار جهاني است.

تكنولوژي هاي رسانه اي بازنمايي فرهنگ را به عهده دارند.(تاميلنسون ،1381:38) تاجايي كه هارولد اينيس دراثر بنيادين خود به نام سوگيري پيام رساني (1995) گفت كه وجه مميزه دورانهاي تاريخي مختلف وسيله پيام رساني آنهاست كه خود الگوي فرهنگي وقدرت سياسي را تعيين مي كند.


بنابراين گفته ، تاثير وسايل پيام رساني دوران ما برتغيير الگوهاي فرهنگي اين دوره قابل درك خواهد بود وما دراين نوشتار با تكيه بر نقش اين عناصر به توضيح رابطه جهاني شدن بر تغيير ساختاري و محتوايي غزل خواهيم پرداخت .تغييراتي كه غزل فارسي را از سمت و سوي كلاسيك به نوعي فرم تازه باعنوان غزل پست مدرن يا به تعبير شعراي معاصر، پيشرو حركت داده است.

 

با تمركز بر توازي و همبستگي جهان واقعي و فضاي مجازي ودر پارادايم دوجهاني شدن ، مي توان تغييرات ايجاد شده در غزل فارسي را تببين كرد. به طور اجمال درجهان معاصر امكان برقراري ارتباطات ازنوع جديد يعني


ارتباطات مجازي كه خود ويژگيهاي خاص خود را دارد مفاهيمي از قبيل هويت ، اصالت ،لذت و بسياري از مفاهيم تعيين كننده بازي شاعرانه درغزل امروز را تغيير داده است.امكاناتي كه دنياي جديد براي نسل جديد آدمها فراهم مي كند بر تصميم گيري درباره چگونه گفتن و چه گفتن بي تاثير نيست.علاوه بر اين، سرعت اين تغييراتي هم كه درديدگاه ها و انديشه ها وعملكردهاي شاعر امروز ايجاد شده بسيار بالاست . براي مثال امكاناتي كه دنياي جديد وبه ويژه درهم پوشاني دنياي مجازي و واقعي براي شاعر فراهم مي كند گل و درخت و سبزه و معشوقه سيه چشم نيست. بلكه دايره اي از مفاهيم چندمعنايي وگسترده اي ازلغات و واژه هاي متكثر است كه گاهي به تعبير شمس لنگرودي (1381)غزل را به دكه سمساري شبيه مي كند.

مساله رواج تكنولوژيهاي ارتباطي كه هم شيوه دريافت پيام و هم بازخورد ودركل نحوه انعكاس آثار ادبي را متحول كرده است ،ازدوبعد قابل بررسي است ؛ يكي خود تكنولوژي ها وويژگي هاي فني آنها وامكاناتي كه به تبع اين ويژگيها فراهم مي كنند و ديگري كالاي مورد مبادله ازطريق اين تكنولوژي هاست كه همان اطلاعات مي باشد.دگرگوني در اينها كه خاص دوران ماست وبا جهاني شدن توصيف مي شود ، بافت تجربه فرهنگي مارا تغيير مي دهد ودرواقع به درك ماازمفهوم فرهنگ دردنياي مدرن تاثير مي گذارد.(تاميلنسون،1381:12)

به عنوان مثال درگذشته ، شعر يا شنيده مي شد يا خوانده. كاركرد آن درمواقعي كه استماع مي شد بيشتر مدحي و ستايشي بود ودرمواقعي نيز براي ايجاد هيجان عمومي به كار مي رفت. وقتي مخاطب توانست شعر را خودش از روي مكتوب بخواند شعر كم و بيش از سمت شعاري بودن به سمت شعوري شدن حركت كرد وتوانست باعث ظهور جرقه هاي تفكر وتعقل درمخاطب بشود.اما حتي د ربحبوحه ظهور عقلانيت درشعر نيز،هم شيوه وهم سرعت انتشار پيام باآنچه كه امروز دارد اتفاق مي افتد بسيار متفاوت بود. درعصر ما ظهور اينترنت وساير امكانات جديد ارتباطي مثل وبلاگها وسايتهاي مختلف ، به شاعران اين امكان را مي دهد كه سريعتر وبه اصطلاح به روزتر شعرشان را به گوش مخاطب برسانند و به ناچار بايد به روزتر و سريعتر هم شعر بگويند.علاوه براين ،محتواي غزل پست مدرن هم به شكل محسوسي تحت تاثير محتوايي قرار گرفته كه از طريق اين تكنولوژيها كالاي غالب تبادلات و ارتباطات شده و آن ،اهميت پيدا كردن اطلاعات به عنوان عنصر تعيين كننده روابط است.به نظر مي رسد كه امروزه ، اطلاعات جاي ارزشهاي پيشين را دربازار گرفته است.(رجايي،1382:109) والبته پديده جهاني شدن در اين جايگزيني نقش تعيين كننده دارد.به طوري كه جهان گستري شمار بازيگران خود را درحوزه عمومي افزايش داده است.(رجايي ،1382:123)


دراصل دنياي امروز يك جهان اطلاعاتي است كه در آن اقتصاد ديگر يك اقتصاد صنعتي نيست بلكه براساس توليد و توزيع اطلاعات اداره مي شود.به علاوه اطلاعاتي كه امروز توليد ومبادله مي شود ، با آنچه كه دوره هاي قبل ،روابط  را شكل مي داد متفاوت است.اهميت يافتن اين عنصر ونيز سرعتي كه درتبادل آن بوجود آمده،همانطور كه قبلا هم اشاره كردم ،كاركرد بسياري از مفاهيم را دچار تغيير كرده است. مفاهيمي از قبيل هويت فردي كه امروزه مفهوم آن بسيار نسبي شده است . يعني توزيع كيستي افراد نسبتهاي مختلفي پيدا كرده ، بدين شكل كه تعلقات افراد متفاوت تر شده  و به گفته استوارت هال منطق هويت ديگر ازبين رفته است.(عاملي،1382)


ردپاي اين تحولات را كه دنبال كنيم با ساختار غزلي مواجه مي شويم كه براي نمونه در آن ديگر نمي توان لذت و امنيتي را كه ازطريق غزل كلاسيك چند دهه پيش ، به ذهن مخاطب القا مي شد ،مشاهده كرد.شاعرغزلسراي كلاسيك در گذشته ، فضاي زندگيش نوعي تكرار بود .او از زندگي و طبيعت و ميهن و…تنها يك تعريف داشت.اما شاعر امروز چند هويتي شده است.چرا كه باتمام تواناييها و كاستيهايش درمعرض محيط جديدي قرار گرفته كه الگوهاي شكل گيري شخصيت و ذهنيت در آن حتي از الگوهاي مدرنيته هم پيروي نمي كنند.چون به لحاظ معرفتي جهان مجازي خصيصه پست مدرن است.به اين معنا كه محدود به هنجارهاي مدرنيته و جهان واقعي نيست .هنجارها را روزمره مي كند وجهان را به سمت نوعي سادگي پيش مي برد.(عاملي ،1382) وتعامل جهان مجازي و واقعی وتاثير وتاثر اين دو برعملكرد شاعر امروز ،اورا وامي دارد كه با استفاده از امكاناتي كه جهان جديد براي او فراهم كرده به شكلي باتبعيت ازبسترهاي معرفتي پست مدرنيسم نوعي بازگشت ازمدرنيته را رقم بزند،همچنان كه هنر پست مدرن به طور كلي مي خواهد بااستفاده از تكنولوژي هاي دنياي مدرن به بازسازي دنياي كلاسيك بپردازد.


براي مثال تغييراتي كه در فرم غزل ايجاد شده يكي از تحولاتي است كه دراين دو ـ سه دهه اخير شاهدش بوده ايم.


درمقابل فرماليستها كه فخامت زبان و وجود صنايع ادبي را ازجمله عواملي مي دانند كه تاثيري عميق برذهن


خواننده مي گذارد ولذت خاصي از شنيدن شعر در او ايجاد مي كند(موسوي،1382) ؛ درغزل پست مدرن ،شاعر می كوشد ازبند رديف و قافيه رهايي بيابد و از آن جهت است كه شعر بيشتر جنبه روايي پيدا كرده است كه البته اين پديده در مواقعي هم از زيبايي ساختاري شعر مي كاهد.

اگرچه در اين غزل امكان بروز حشونيز بسيار بيشتر است،اما كساني كه روي ژانر غزل پست مدرن مانور مي دهند مدعي حفظ نوعي نظم دروني دراثرهستند كه نبايد آن را در تك بيتها جستجو كرد.(خوانساري ،1382) و به نظر مي رسد كه اثرگذاري غزل نوين نمي تواند نقطه اوج و قله داشته باشد وحتي درمواقعي هم يك غزل نمي تواند از عهده اين تاثيرگذاري بربيايد بلكه بايد چنين تاثيري را به طور متناوب ودرسلسله آثار يك شاعر دنبال كرد.


با كم شدن گرايشات فرماليستي در غزل معاصر به سمت هماهنگي بيشتر فرم و محتوا پيش مي رويم تاجايي كه هرزمان ضرورت ايجاب كند يكي برديگري پيشي مي گيرد.اين برهم زدن فرم و درمواقعي هم غالب شدن محتوا بر آن ، خلاف جهتي كه غزل كلاسيك حركت مي كرد روبه رشد گذاشته است.به طوري كه اگر زيبايي شناسي درشعر سنتي ،گاه در تلميح و تضمين و..خلاصه مي شد و گاه درتضاد و مراعات نظير و جناس (موسوي ،1382)، درغزل پست مدرن اين كليشه در حال ترك برداشتن است.

درك بستر معرفتي وضعيت پست مدرن ، يعني فضايي كه بخشي از شكل گيري آن ازعواقب ظهور پديده جهاني شدن و فراهم آمدن امكان تكثر و تعدد مفاهيم و كليشه زدايي از طريق راهكارهاي پيشنهادي جهاني شدن مي باشد؛درغزل پست مدرن گاهي بسيار آسان است.مثلا مي توان ادعا كرد كه يكي از ريشه هاي معرفتي اين ژانر كه در بستر پست مدرنيته رشد و نمو كرده،همان مساله هويت است. دردنياي پست مدرن اساسا استاندارد كردن بي معناست وژانر غزل پست مدرن نيز محصول ذهن خلاقه شاعري است كه براساس اين بي معنايي ودراثر قرار گرفتن درفضايي كه امكان انتخاب هويتهاي متكثر و گوناگون و درمواردي نيز متناقض را به او مي دهد ،به ناچار درحال ايجاد سازگاري با اين شرايط است.همچنين دوويژگي قداست زدايي و نفي نخبه گرايي كه از ويژگيهاي ساختاري و محتوايي اين ژانر هستند ، نيز درامتداد يكي از ويژگيهاي مدرنيته كه به پست مدرنيته مي رسد اتفاق مي افتند.


اين قداست زدايي و برهم زدن كليشه هاي مرسوم درتمام حوزه ها ،چه فضاي واژگاني وچه انتخاب سوژه ها ديده مي شود.از آن گذشته، آدمهاي امروزي ديگر يك جور نمي بينند و يك جور نمي پسندند. بنابراين به دليل تكثر سلايق ونگرشها درواقع  درعرصه شعر، ديگر نه تنها حافظ و سعدي بلكه شاملو هم نخواهيم داشت.(خوانساري،1382.) چرا كه نمي توان تغيير سريع و روز به روز خواسته ها و سلايق را ناديده گرفت كه خود به مساله نقش تعيين كننده تكنولوژي ها درزندگي بشر امروز برمي گردد وتاثيري كه تكنولوژي ها برمفهوم زمان د اشته اند نيز غير قابل اجتناب است.


ديگر تضميني وجود ندارد كه شعر امروز كه مناسب حال وهواوشعور و انديشه و احساس مخاطب امروزي است در آينده هاي حتي نزديك هم با شعور وانديشه و احساس مخاطبان نسل بعدي همسوباشد.


چراكه به گفته تاميلنسون،جهاني شدن تحرك فيزيكي رابيش از پيش كرده است (تاميلنسون،1381:49) وهمين تحرك فيزيكي براي آدمهايي كه باكاهش شديد فواصل نسلي روبرو شده اند ،ارزش ماندگاري شعر را دچار ترديد مي كند.ازاين رو در غزل پست مدرن شاعران كمتر به دنبال اثرگذاري مستمر هستند وشايد ديگر مفهوم جاودانگی و ماندگاري ، تنها معيار سنجش مطلوبيت يك شعر نباشد.


اما همانگونه كه درآغاز اشاره شد ،درك وفهم اين روابط تنها وقتي امكان پذير است كه ما عملكردهايمان را


درفضاي واقعي باتوجه به تاثيراتي كه پيدايش فضاي مجازي بركاركردهاي دنياي واقعي مي گذارد بررسي كنيم.مثلا شاعري كه امروزه راه اندازي وبلاگش سريعتر از چاپ كتابش اتفاق مي افتد و مي تواند با كليك كردن روي يك دگمه ،غزلي را كه صبح امروز سروده به گوش صدها نفر برساند؛شاعري كه نگاه جزئي نگر ونكته سنجش كه اقتضاي شرايط فعلي است، به جاي انتخاب سوژه هاي كلي و مفاهيم بنيادين به دنبال كاوش در جزئيات زندگي است؛شاعري كه بايد سريع بنويسد،سريع بخواند و سريع بينديشد،طبيعتا آثارش با آثار شاعري كه ماهها فرصت تفكروارائه اثر داشته  تفاوتهاي اساسي دارد و بيراه نخواهد بود اگر بخشي از اين تفاوتها را به صنعت ارتباطات وابسته بدانيم. چراكه ارتباط به طور كلي منبع فرهنگي را در اختيار مردم قرار مي دهد كه پيش ازگسترش آن فاقدش بوده اند، يك بيداري فرهنگي كه به معاني گوناگون ،جهاني است.(تاميلنسون،1381) كه اين بيداري فرهنگي درتمام حوزه ها اتفاق مي افتد به خصوص در عرصه شعر كه از عناصر فرهنگ ايراني به شمار مي رود وارتباط نزديكي با انديشه وشعور مردم داشته ودارد.

نتيجه گيري:

اين روزها زندگي تنها دردنياي واقعي جريان ندارد ودنياي امروز ديگر تنها دنياي خيابانها و خانه ها و مدرسه ها و كتابخانه ها نيست بلكه عمده منابع مطالعه و مشاهده را مي توان در فضاي مجازي هم جستجو كرد و يافت.دنياي امروز ديگر حتي دنياي كوهها و قله ها هم نيست و به قول تافلر نخبگان هرقدر هم كه روشن انديش باشند باز به تنهايي قادر به ايجاد تمدن جديد نيستند. ايجاد  تمدن جديد مستلزم نيروي همه انسانها است.(تافلر،1380)


الزامات جديد ، خواسته هاي نوين وشرايط تازه تمدني را تنها دنياي واقعي نمي تواند پاسخگو باشد چراكه شرايط ايجاد آنها بستگي زيادي به ظهور فضاي مجازي دارد ورشد اين فضا نيز باپديده جهاني شدن به طور اجتناب ناپذيري همراه است.بنابراين؛ اگر جهاني شدن و اثرات آن را ويژگي دورانمان بدانيم ،تغير الگوهاي فرهنگي درادبيات وشعر  هم قابل بررسي خواهد بود وهم مورد پذيرش. 

ژانر غزل پست مدرن ازتبعات زندگي شاعران امروز ايران درجامعه اي است كه مرزهايش به روي انديشه ها  ونگرشها واطلاعات متكثر وگوناگون باز شده است. تلويزيونها ،راديوها ،شبكه هاي بزرگ خبري ،سايتهاي تفريحي واطلاعاتي ،شبكه هاي ماهواره اي ،اينترنت و…وتبعات فرهنگي و اقتصادي واجتماعي و رواني استفاده از آنها ونقش مسلمي كه درشكل گيري احساسات وعقايد آدمي ايفا مي كنند،بدون شك درپيدايش يك چنين ژانري بي تاثير نبوده اند و غزل نوين هم مانند ساير عناصر فرهنگي جامعه ازمواجه شدن با پديده هايي كه در قالب جهاني شدن دريچه هاي تازه اي را به روي انديشه ها و عقايد ما مي گشايند،اجتناب نكرده است ونمي توانيم تاثيرات اين پديده هاي تازه را بر روند خلق و شكل گيري آثار ادبي دوران خودمان انكار كنيم.چرا كه به نظر مي رسد دايره تاثير و تاثر فضاي مجازي كه در آغاز اين نوشتار هم از آن با عنوان نقطه عطف دوران ما ياد كرديم ، محدوده ادبيات را نيز به راحتي دربرگرفته است.

 

 

 منابع :

 

1 ـ تافلر ، الوين و هايدي (1380) به سوي تمدن جديد ، ترجمه محمدرضا جعفري ، تهران،انتشارت علم
 

2 ـ تاميلنسون ،جان (1381) جهاني شدن فرهنگ ، ترجمه محسن حكيمي ، تهران ، دفتر پژوهشهاي  فرهنگي

 

3 ـ خوانساري ، هادي (1382) چريكهاي جوان ، بوشهر ، انتشارات شروع

 

4 ـ رجايي ، فرهنگ (1382) پديده جهاني شدن:وضعيت بشري و تمدن اطلاعاتي ، ترجمه عبدالحسين آذرنگ ، تهران ،انتشارات آگاه

5 ـ سلحشور ، يزدان ، غزل غزلهاي هفتاد ، روزنامه ايران، 26 مرداد 1381

 

6 ـ عاملي ، سعيد (1382) دوجهاني شدنها و جامعه جهاني اضطراب، نامه علوم اجتماعي ، ش22

 

7 ـلنگرودي ، شمس (1381) جريان رسميت يافته .

 

8 ـ موسوي ، مهدي (1382) غزل پست مدرن ، Bahal3.persianblog.com     

نوشته شده توسط امید بلاغتی در 14:5 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385

شاید بوطیقا کمی دیر به روز شود...دلیلش هم رفتنم به تهران و انجام یه سری از مقدمات دانشگاه است اما با مطالب داغ داغ از خودم و علی بهمنی در پستهای بعدی به روز می شود...به خاطر تاخیری که پیش می آید عذر می خواهم اما منتظرمان باشید...
نوشته شده توسط امید بلاغتی در 11:44 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پنجم مرداد 1385

نويسنده:اميد بلاغتي

شب به خیر پدر خوانده ها:

به بهانه خوانش شعر روایی دهه های اخیر:

اولین بار وقتی این عنوان به ذهنم آمد تمرکز زیادی بر روی شعر روایی دهه های اخیر داشتم و نگاه متفاوت و استفاده از تکنیکهای روایی جدید در این اثار ترغیبم کرد تا نگاهی موشکافانه تر به این پدیده در شعر دهه های اخیر داشته باشم.اما هنوز این عنوان ذهنم را مشغول کرده بود انگار برای شب به خیر گفتن به پدر خوانده های شعر ایران که سالهاست  در یک سیستم مستبدانه گاه به تعمد و گاه نا خواسته نسل جدید و تجربه گرای شعر ایران را گردن زده اند.باید بحثی کلی تر داشت .انگار عصیان در مورد تفکر سنتی حاکم بر روایت و تعریف آن در شعر تنها جوابگوی این عقده چندین ساله نبود.پس به فکر ارائه مطلبی دنباله دار افتادم که این نوشته اولین نوشته از این مجموعه است...قبل از آغاز بحث باید چند نکته را بگویم تعجیل در ارائه این مقاله از کیفیت نقادانه این مطلب کاسته است که امیدوارم مرا ببخشید.دوم با اینکه در این مقدمه بحث در مورد شعر روایی دهه های اخیر است در اولین شماره از مطلب پدر خوانده ها بحث در مورد محدودیت و تاثیر آن بر خلاقیت است در واقع در این نوشته اولین پدر خوانده شعر معاصر محدودیت است.

 

1: شب به خیر دن کورلئونه:

محدوديت سر اغازي بر خلاقيت:

در نگاهی به روند تاریخی تحولات شعر در جوامع مختلف از تحولات ساختاری گرفته تا محتوایی،می توان عوامل متعددی را مسبب این تحولات قلمداد کرد.نکته جالب این است که این عوامل به همان اندازه که شعر را از نظر ساختاری و محتوایی متحول ساخته بر روی مخاطب این هنر نیز تاثیری به سزا داشته است.بازتاب این عوامل از سوی مخاطبان و عکس العمل آنان باعث شده که متولیان شعر از شاعر،منتقد تا سیاست گذاران دست به ایجاد تحول در آثار خود بزنند.و این اتفاقی است که در طول قرنها پیش آمده و باعث پویایی شعر شده است.

اما به یقین تحول در شعر هانند تمامی هنرها بازتابی از تحولات اجتماعی است و شاعر و مخاطب به عنوان بخشی از اجتماع تحت تاثیر تحولات اجتماع دست به تغییر زده اند. مخاطب در سلایق خود و شاعر در نگاه خود نسبت به اثری که ارائه می کند.من به شدت با این نظریه که هنرمند سالها از توده ها جلوتر است مخالفم واین را یک نگاه روشنفکرمابانه جهان سومی میدانم و معتقدم عوامل تحول ساز در ادبیات در ارتباط مستقیم هم با شاعروهم با مخاطب بوده اند و بر هر دو تاثیری یکسان داشته اند.تحلیل گران مقولاتی را همچون اقتضای زمان،تغییر سلایق مردم بر اثر توسعه اجتماعی(که تمام شاخه های توسعه اجتماعی از سیاست،اقتصاد،فرهنگ را در بر می گیرد.)گسترش رسانه ها،پیدایش اندییشه و فلسفه های جدید،نگرش انسان بر خویشتن،تقابل و تعامل فرهنگها،محدودیتها و ...را به عنوان عوامل تغییر و تحول در هنر و به خصوص در ادبیات می دانند!اما به نظرم چیزی که در این میان بیشتر از همه جلب نظر می کند،«محدودیت» است!در بررسی محدودیت به عنوان یک عامل تحول ساز ابتدا با پرسشی مهم روبرو می شویم،چگونه یک عامل که در نفس خود فلسفه جلوگیری را دارد می تواند موجب ایجاد تحول و حرکت شود؟!

 

محدودیت = قانون

در بین تعاریف موجود در علوم اجتماعی،قانون به عنوان یک هنجار بر اساس پتانسیلهای فرهنگی،اجتماعی،سیاسی و اقتصادی موجود در یک جامعه معین می شود.قانون با ایجاد مرزبندی سعی در مشخص کردن محدوده فعالیت افراد جامعه در زمینه های مختلف دارد.با این تعبیر از لفظ قانون می توان به نوعی قانون را یک محدودیت در امور مختلف دانست که به منظور ایجاد نظم بر قرار شده است.حال با نگاهی به قوانین شعر (هر چند همگی معتقدیم برای شعر قانون که هیچ تعریف درستی نیز وجود ندارد.)در تاریخ می توان به بررسی محدودیتهای اعمال شده در شعر و تحولات برخاسته از آن پرداخت.

در قرنهای ششم و هفتم گرایش به عرفان و تعلقات معنوی و گرایش به مذهب قالبهایی از تفکر را به عنوان قانون مطرح کردند.قوانینی که کسی آن را ننوشته است تنها در نا خود آگاه جمعی آن دوره حضور پر رنگ خود را به تثبیت رسانده است.گرایش به عرفان در آثار حافظ،مولانا،سعدی و دیگر بزرگان آن دوره از قوانین ان دوره است.سوبژکتیویته(ذهن گرایی)در این آثار به شکل یک قانون است ان چنان که حتی در بعضی آثار رئالیستی و اجتماعی حافظ رد پای این ذهن گرایی را می بینیم.جای تعجب نیست که تصویر معشوق در اکثر این آثار شباهت غریبی به هم دارند.در واقع تحول شعر کلاسیک در دوران مشروطه ناشی از پا گذاشتن بر روی یک سر قوانین بود. در دوران مشروطه به شعر کلاسیک ایران نگاهی متفاوت شد و شاعران سعی کردند خود را از زیر این نظام استبدادی (که در واقع این نظام نسبت به شعر دو سه قرن قبل از خود پیشرو بود.)بیرون بکشانند و تجربه های تازه یی کنند.با تولد نیما این قوانین چه در قالب و چه در محتوا دستخوش تغییر شدند و نظامی تازه متولد شد با قوانینی تازه.نیما در مقابل تمامی تعاریف گذشته ایستاد.ذهنیت گرایی را رد کرد از عرفان و اندیشه های آسمانی به امانیزم رسید و در کنار تحولات شعر ایران مخاطبین نیز دچار تحول شدند.مخاطب عصیان گر قرن بیستمی دیگر نمی توانست در قالبهای عروضی به آن شکل کهنه نفس بکشد.او خسته از اندیشه های آسمانی بود و می خواست زمین را دوباره کشف کند و این سر آغاز تحول بزرگ بود.نکته تکان دهنده یی در اینجا نهفته بود که عصیان در برابر قوانین در قرن معاصر دهه به دهه اتفاق می افتاد و شاملو خیلی زود نتوانست در این فضا نفس بکشد و فضایی تازه از لحاظ فرم و محتوا خلق کرد.جالب این است در این دوره فعالیتهای سیاسی و اجتماعی آن دروه نا خواسته در میان شاعران و مخاطبان قوانینی وضع کرد..مثلا شعر متعهد،شعر اجتماعی،حتی محافل از هم تفکیک شدند.محافل روشنفکری،محافل غیر روشنفکری،شاعران این نسل ندای مرگ شعر کلاسیک را سر دادند.و شعر خوب را از بد بر اساس معیارها و قوانین خود تفکیک کردند به همین دلیل شاملو غول بزرگ آن دوره شد ،سهراب بچه بودای اشرافی بود و تجربه های سیمین بعد از آن منزوی و بهمنی در ادبیات کلاسیک جدی گرفته نمی شد و برخیزاندن مرده از گور تلقی میشد.اما نسلهای بعد در برابر این قوانین نیز ایستادند و با احترام به قوانین پویای هر دوره قوانین خود را ثبت کردند.جنجالهای تئوریک و تجربه های تازه در فضای غزل متفاوت،غزل پست مدرن،تجربه های تازه در فضای شعر آزاد و هزاران مانیفست در عرصه شعر حاصل همین عصیانها هستند.عصیانهایی که آیندگان در مورد آن به قضاوت می نشینند.

 

محدودیت = سانسور

مطمئنا اولین برداشت از لفظ محدودیت،مفهوم سانسور است.سانسور به عنوان یک جریان اجتماعی و سیاسی خاص کشورهای جهان سومی در راستای جلوگیری از بروز دگر اندیشی است.این شکل از محدودیت در ادبیات معاصر بارها دامن گیر دگر اندیشان شده است.برای نمونه محدودیتهای حکومت پهلوی برای شاعران و نویسندگان واقع گرا.نمونه دیگر قوت گرفتن قالب غزل بعد از انقلاب است.یکی از عوامل توجه زیاد به غزل و شعر کلاسیک در این دوره  سانسور قالبهای دیگر شعری به خصوص شعر سپید است. نگاهی کنید به رمانها و داستانهای کوتاه این سالها چرا تمام اتفاقات در قبل از انقلاب می افتد.نگاه کنید به کتابهای درسی نگاه کنیم ردپای پررنگ سانسور را می توانیم در این کتب ببینیم.اما سانسور تنها از گروهی خارج از شاعران و ادیبان به شعر تزریق نمی شود.جشنواره های ادبی با تزریق تفکرات خود شکل خاصی از سانسور را به ادبیات به خصوص شعر تزریق می کنند.بزرگترین شاعران این کشور در هر دوره که در مجله ادبی فعالیت داشتند یک سری تفکرات و اندیشه ها را سانسور و بایکوت کرده اند. همیشه تفکرات و ادارات ممیزی از ترجمه و چاپ آثار زیادی از شاعران وطنی و خارجی جلوگیری کرده اند. عده ای با نازلترین آثار دهمین و گاه صدمین کتابهای خود را ه چاپ می رسانند و عده یی در پشت ممیزی برای چاپ اولین کتابشان می مانند. اما سانسور نیز تاثیر مثبت خود را می گذارد.هنرمند همیشه راه فرار از سانسور را میداند و گاهی تفکر برای کشف این راه فرارها باعث ایجاد خلاقیت میشود.نمونه کوچک آن در شعر مرگ نازلی که شاملو به جای نام وارطان و برای فرار از سانسور نازلی را در شعر می آورد و این تغییر نام شعر را ماندگارتر می کند.یا تقویت غزل برای سانسور قالبهای دیگر باعث شده است که یکی از بزرگترین منقدین اجتماعی امروز، غزل پیشرو ایران باشد.

 

محدودیت = تعصب

یکی از شاخه های محدودیت نگاههای متعصبیانه و دگم است. از نگاههای متعصبانه به شعر در دهه های اخیر به  نگاه به شعر روایی ایران است. منتقدین شعر روایی چه در غزل پیشرو و چه در شعر آزاد معتقدند در این آثار شعریت فدای روایت می شود.آنها معتقدند منطق داستان و شعر متفاوت است و روایت به این شکل عریان و داستانی شعر را از منطق شعری جدا می کند.آنان معتقدند گرایش به سوم شخص در روایت و جدا شدن از آن منظر دانای کل(آن خطابه های پیامبرانه) و آن فرهیخته یکتا شده شعر را به سمت داستان شدن نزدیک می کند.آنان معتقدند در این شکل روایت با اثر آنارشیستی و نامنظم روبروییم که روایت آن را تخریب می کند.این دسته از منتقدان هنوز نگاه کهنه و فرسوده یی به روایت دارند. در این نگاه متعصبانه چند نکته مشخص نیست.تعریف شعریت در یک اثر چیست؟! در نقدهای این منتقدان بیان می شود در این شکل از روایت ان قدر روایت عریان و وحشی است که اتفاقات شاعرانه در اثر وجود ندارد.آخر کدام اتفاق شاعرانه و کدام اتفاق نا شاعرانه است؟!انها نکته مهمی را فراموش می کنند شعریت باید در کل یک اثر اتفاق بیفتد نه در بند بند ان.در روایت بعضی از بندها و خطها تنها در پیشبرد روایت موثرند و اصلا قرار نیست در آنها اتفاق شاعرانه ای بیفتد.در این نکته با این دسته موافقم که منطق داستان از شعر جداست اما معتقدم می تواند این دو منطق در هم تلفیق شود با توجه به این نکته که مخاطب احساس کند شعریت در کل اثر اتفاق افتاده اما بتوان با تلفیق این دو منطق دریچه های تازه یی را در شعر روایی باز کرد.نکته جالب اینجاست که این دسته از منتقدان هنوز وقتی می خواهند از شکل پیشرو روایت در شعر سخن بگویند آثار اخوان و شاملو را نام می برند.در حالی که در شعر دهه های اخیر روایت را کاملا دستخوش تغییرات ساختاری کرده است.شاعر با تلنگر زدن به منطقهای روایی –داستانی(به عنوان نمونه استفاده از روایت استشهادی)  و با معلق گذشتن مخاطب در فضای داستان و شعر و با گرایش به روایت آزاد و عریان که هم در مضمون و هم در ساختار اتفاق می افتد مخاطب خود را وارد بازیهای تازه یی می کند و اجازه می دهد مخاطب در فضای اثرش نفس بکشد و به عنوان خالق بخشی از شعر را تکمیل کند. شاعر در این دسته از آثار می گذارد روایت مانند پازلی در هم ریخته در ذهن مخاطب کامل شود.او در این نوع روایتها مانند داستانن نویسی مدرن کارکترها ی خود را دچار پریشان گویی می کند منطق روایت را همچون داستان مدرن به هم می ریزد اتفاقات را به ترتیب روایت نمی کند و گاه کارکترهای خلق شده را رها می کند و گاه بخشی از روایت را.کارکترها و بخشهای متفاوت روایت در هم تنیده اند با هم مخلوطند و پیدا کردن حلقه های اتصال  میان آنا کمی دشوار میشود.با این حال شعر در بی نظمی  نظم خاصی دارد.شاعر در این آثار گاه مخاطب را با ارجاعات بینا متنی زیاد روبرو می کند.شاعر در این آثار از جریان سیال ذهن از تک گوییهای نمایشی منظم و گاه نامنظم استفاده می کند.شاعر با استفاده از تکنیکهای روایی مدرن داستان نویسی و با حفظ تعهد خود به فضای شعر این دو فضا را در هم تلفیق می کند.این اتفاق به عقیده من در داستان نویسی امروز ما نیز افتاده است.نمونه بارزی از تلفیق این دو فضا را باید با کمی جسارت در نسل داستان نویسان مهم بعد از انقلاب جستجو کرد.و آن شخص شهریار مندنی پور است.به واقع مندنی پور با تلفیق فضای داستان و شعر و تلفیق منطق داستانی و شعر و با حفظ کلیت  داستانی به جایگاه و تشخص ویژه یی در داستان نویسی معاصر ایران رسیده است و چرا این اتفاق نباید در شعر بیفتد؟!

 

محدودیت = خلاقیت

محدودیت با همه تعابیر زشت و زیبایی که دارد یکی از عوامل تمایز هنرمندان از یکدیگر است.آن کسی که بتواند از همه عوامل محدود کننده موجود پیرامون محیط کاری اش در هر اجتماعی نهایت استفاده را ببرد و اثری ناب و بکر خلق کند برنده بازی است.بی شک محدودیت یکی از سخت ترین عوامل در خلق اثر هنری است این واقعیتی کتمان نا پذیر است.ولی با برخوردی متفکرانه می توان محدودیت را در راستای خلاقیت به کار بست.اتفاقی که معتقدم در شعر روایی متفاوت این دهه ها افتاده است.در نوشته بعدی به بررسی موشکافانه شعر روایی دهه های اخیر و پدر خوانده ایش می پردازیم.

 

 

نوشته شده توسط امید بلاغتی در 19:51 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385

سلام.

 

بوطیقا برای سومین بار به روز می شود.خوشحالم در این مدت کوتاه توانسته است مخاطبان خاص خود را پیدا کند. صرفنظر از بی مهریها همیشه کسانی هستند که متعهدند و می دانند چرا قلم به دست گرفتند و حضورشان یعنی ادامه حیات حرکتهایی این چنینی که همیشه با سختی ، تلخی و رنجشها همراه بوده است. امید بوطیقا بتواند به تنفس خویش ادامه دهد.

 

حرفهای تکراری:

"بوطيقا" جداي فعل فاعلانش،خود مي بايد حرکتي باشد،جرقه اي- چونان لبخندي- به پهنه ي کم و بيش ساکن شعر معاصر.شايد معاصر کلمه ي خوبي براي گستره ي منظور نظر ما نباشد،شايد بايد گفت شعر امروز.شعري که در محافل کوچک و بزرگ ادبي در جريان است،شعري که کتاب شده و روانه ي آشفته بازار مخاطب می شود،شعري که گوشه ي خانه ها از گلوي شاعران حقيقي در نمي آيد،شعري...شعري که به حق در خور کلمه ي شعر باشد،با تمام کميت ها و کيفيت هاي موجود.بوطیقا می خواهد تا آنجا که توان نویسندگانش است صدای نسلی باشد که دیگر به نوشته ها، آموخته ها،دردها،اشکها و لبخندهای گذشته ایمانی ندارد و از آینده ...نسلی که تنها می خواهد شنیده شود به دور از هر گونه حاشیه و جنجالی،به دور از باندبازیها و غرض ورزیها و می خواهد تنها به گناه اینکه می اندیشد، باشد!

 

خط مشي اصلي اين وبلاگ( بدون هیچ ادعایی) پرداختن به مباحث تئوريک مربوط به مشکلات عديده ي شعر امروز است و در کنار آن هر چه که احساس شود کمکي به شعر و شاعر خواهد کرد.به دور از تمام جريان هاي حاشيه اي که خود يکي از بزرگترين مشکلاتي ست که در اين ملغمه گريبان شعر را گرفته است.

 

این حرفهای تکراری دوباره بیان شده است تا بیشتر از همه خودم یادم بماند خط مشی اصلی بوطیقا را.

در این پست نقد متفاوتی را با پستهای قبلی داریم. در پست های قبل به بررسی دو موضوع کلی پرداختیم اما این بار به بررسی یک شعر از زنده یاد احمد شاملو که یقینا بحث را تخصصی تر و جزئی تر می کند می پردازیم.این نقد نوشته دوست بزرگوارم  دکتر محمد حسین بهرامیان یکی از پیشکسوتان عرصه شعر امروز فارس است.تصورم این است که تقاضای من از دکتر بهرامیان برای گذاشتن نقد ایشان در بوطیقا  و پذیرفتن صمیمانه ایشان احترام به شعر،نفد،شاعرو منتقد  است.و شاید این حرکت گامی هر چند کوچک به سمت درک حضور دیگری باشد. از ایشان تشکر می کنم که صمیمانه همکاری با بوطیقا را پذیرفتند. و........................................

"وقتی دعای من و تو یکیست چه فرقی می کند خدای من حقیقی باشد یا خدای تو"

 

اانیم نگاهی به شعر ترانه ی تاريكاحمدشاملواا        نویسنده:دکتر محمد حسین بهرامیان

 

 

 بر زمينه سربي صبح

  سوار                      
       

       خاموش ايستاده است

 

و يال بلند اسبش در باد

 

                 پريشان مي شود
 

خدايا خدايا

      

سواران نبايد ايستاده باشند

 

هنگامي كه

                                           

               حادثه اخطار مي شود 

 

 ***

كنار پرچين سوخته

 

      دختر

 

             خاموش ايستاده است

 

و دامن نازكش در باد

 

                    تكان مي خورد

 

خدايا خدايا

 

دختران نبايد خاموش بمانند!

                 

     هنگامی که مردان

                                نومید و خسته پیر می شوند!


 

پيش درآمد:

 نيما با طرح موضوع فرم در شعر امروز ، شعر را نه به عنوان پاره اي از اجزاء غير مسؤول بلكه به مانند ساختماني واحد تصور نمود كه اجزاء اين ساختمان به نوعي ارتباط عرضي ، طولي و حتي تو در تو با هم دارند . بعد از نيما ، فرم و ساختمان شعر مورد توجه شاعران و منتقدين واقع شد و از زواياي مختلف مورد كنكاش و دقت نظر قرار گرفت . يدالله رؤيايي در اشعار و نوشته هاي خود به تكميل موضوع مورد بحث همت گماشت . از ديدگاه رؤيايي ، شعر نظامي است كه اجزاء آن هدف واحدي را دنبال مي كنند . امكان افزودن يا كاستن اجزاء وجود ندارد و حتي تغيير در نگارش يك كلمه ، يك حرف يا نوع تلفظ آن كل ساختمان شعر را دچار آشوب مي كند . البته اين تعريف كه برگرفته از فرماليسم و شكل گرايي روس و تحت تأثير نوشته‌هاي ياكوبسن ، شكلوفسكي و ديگران بود با ظهور عرصه هاي جديد پسا ساختار گرايي از شالوده فرو ريخت و در شكل ديگر يا يك بي شكلي مضاعف تغيير هويت داد .


شاملو ، آموخته هاي خود از نيما را با گريز از وزن در شكلي نوين ارائه نمود . نگاه خاص اين اشعار به كلمه ، زبان ، فرم ، موسيقي و اصولا چينش كلمات ، و توالي و ترتيب ارگانيك اجزاء شعر ، او را در رديف شاعران ساختگرا قرار داد . اگر چه توجهات خاص شاعر به محتوا و وجوه معنايي شعر ( حداقل در برخي از معروفترين اشعار او ) اين مسأله را مورد ترديد قرار مي دهد .
از ميان تمام تكنيكهاي بياني و فنون زبان كه ساخت را در شعر شاملو تضمين مي كند موارد بسياري قابل ذكر است كه خصوصا قرينه سازي هاي ساختاري كمابيش در بسياري از  اشعار او ديده مي شود . شاعر براي حفظ تعادل اجزاء در شعر ، ابتدا به روايت روي مي آورد . حداقل ارزش روايت اين است كه شاعر را از پراكنده گويي و استفاده از اجزاء نامتحد در شعر دور مي كند . رضا براهني در خطاب به پروانه ها  نوع روايت ساده و تاريخمند در اشعار شاملو را مورد انتقاد قرار داده و معتقد است كه شاملو در آنجا كه به روايتهاي صرف روي آورده و خط سير محتوا در شعر را دنبال مي كند از زواياي پنهان زبان و كشف آن دقايق اسرار آميز دور مانده و كلامي معنا سالار را ارائه مي كند كه بي توجهي يا كم توجهي او به زبان ، كلام او را در حد كلامي معمول و منثور افول مي دهد .
شاملو آنگاه كه به كلمه و زبان و ساختمان شعر حداقل درحد قرينه سازي هاي معمول توجه خاص مبذول مي دارد و از طرفي آنجا كه به شكستن روايتهاي يك رويه مبادرت مي ورزد به مفهوم و جوهره شعر نزديك و نزديكتر مي‌شود. موسيقي دروني و در شكل روان تر آن موسيقي جويباري ، آهنگي موزون را به بافت كلمات تزريق مي كند . باستانگرايي و برخي ديگر از تدابير و شگردهاي بياني فخامت كلام او را تضمين مي كند.

شكل برجسته اي از قرينه سازي و استفاده دقيق از موسيقي و هارموني كلمات در شعرترانه تاريك ديده مي شود كه اين شعر را در رديف اشعار قابل تأمل شاملو قرار مي دهد .

 در اين مختصر به تحليل ساختاري شعر مي‌پردازيم :

 

ـ شعر از دو بخش تشكيل شده است و در حقيقت هر بخش نيز از دو بند مجزا شكل يافته است . جزء اول شعر 9 سطر و جزء دوم نيز با قدري تسامح در سطر آخر ، 9 سطر مي باشد .
ـ نيمه اول و نيمه دوم شعر را بار ديگر مورد مطالعه قرار داده و تعامل و تقابل اجزاء را حداقل از وجوه ديداري از نظر مي گذرانيم .

ـ نيمه اول و نيمه دوم شعر را بار ديگر مورد مطالعه قرار داده و تعامل و تقابل اجزاء را حداقل از وجوه ديداري از نظر مي گذرانيم .

فضاي سربي و خاكستري رنگ سطر اول ] بر زمينه سربي صبح [ قرينه اي در بخش دوم دارد : فضايي سوخته و خاكستري با تعبير ] كنار پرچين سوخته [ . استفاده‌ي دقيق از كلمه‌ي زمينه ( زمين + ه ) / صبح / پشت پرچين / در دو سطر مجزا و در حد ايجاز به بيان زمان و مكان پرداخته و در ساده ترين شكل ممكن به فضاسازي مي پردازند . كلمه‌ي باد در سطور بعد ، اين فضاسازي را كامل تر مي كند .

ـ صبح ابتداي زندگي ، سرزندگي و تلاش است. سوار چونان يك طلوع سرخ بر زمينه سربي رنگ افق مي درخشد و بعد از اخطار حادثه ، واژه واژه مي رود تا در آخرين سطرهاي شعر به غروبي ناخواسته تن در دهد ؛ غروبي كه حكايت از نوميدي و خستگي و پيري دارد . شاعر بعد از خاتمه شعر و در نوعي قرينه سازي و چينش كلمات ، گوشزد مي كند كه ? اخطار حادثه چيزي جز  نوميد ، خسته و پير شدن مردان نيست ؛ اخطار حادثه اي عظيم كه بايد همه دختران را به شيون و سوگ و فرياد وادارد .شايد اين شعر مرثيه پيري شاعر باشد كه بايد از گلوي همه دختران جهان فرياد شود .
ـ كلمه سوار با توجه به روند شكل پذيري شعر ، معادل كلمه دختر در قسمت دوم شعر است . وزش باد يا خنكاي نسيم صبحگاهي ، يال بلند اسب را پريشان مي كند آن گونه كه گوشه دامن دختر را به رقص و تكان وا مي‌دارد. پريشان مي شود و تكان مي خورد علاوه براي زيبايي و هماهنگي هاي صوري ، شكل جديدي از قافيه را ارائه مي كند كه در توازن شعر سهم بسزايي دارد .

ـ سوار ، در سياهه‌ي كلمات و در سپيد خواني متن شايد مردي است صبور ، چابك و قهرمان كه وظيفه او دفاع از حريم قبيله و ايل است ، آنهم در آن زمان كه دشمن آرامش ايل را بهم ريخته است . مرد در اين جدال ناخواسته وظيفه اي جز دفاع از حريم ايل ندارد ، حادثه ، طبل جنگ را به نشانه اخطار مي كوبد پس سوار نبايد ايستاده باشد همان سواري كه در چند سطر پيش با صلابت تمام ، بر زمينه‌ي سربي صبح ايستاده است . اسطوره ها محل تجلي مبارزه انسان و زمان اند . دشمن فرضي در اين شعر شايد همان زمان و سرنوشتي باشد كه پيري و مرگ را اخطار مي كند .
در قسمت اول شعر دوبار از فعل  ايستاده است  استفاده مي شود كه دو معناي كاملا متفاوت و حتي متضاد را ارائه مي كند : اين فعل در بند اول به  ايستادگي ، مقاومت وصلابت اشاره دارد و در  بند دوم  به خمودگي ، تعلل و بر پانخاستن براي دفاع .

ـ برداشت ما با توجه هماهنگي اجزاء و رويكرد اجتماعي شعر اين است كه اين شعر در واقع باز نمود نقش زن و مرد در يك زندگي ايلي و قبيله اي است .
زن و مرد در يك توازن اجتماعي ، وظايف متفاوتي را به عهده دارند . اين توازن كه از نوع خاص قرينه سازي شعر استنباط مي شود ، از برابري حقوق زن و مرد در جامعه اي ايلي حكايت دارد . دو جزء شعر ، دو جزء از وجود يعني زن و مرد را به تصوير مي كشد كه هر دو يك شعر را بوجود آورده اند ؛ تأمل بر انگيزترين شعر هستي را . مرد حماسه مي آفريند و زن عاشقانه دوست مي دارد. حماسه و غنا زيرساخت اين اثر را شكل مي دهد . حماسه در بخش اول شعر و غنا در بخش دوم شعر نمودي كاملا آشكار دارد . نوع استفاده از كلمات در زبان شاملو به هر شكل به كلام او حال و هوايي حماسي مي دهد . بي ترديد  عاشقانه ها نيز در بطن همين فضاي  حماسي شكل         مي گيرند .
ـ دقت نظر شاعر در انتخاب كلمات خصوصا كلمه پَرچين ( كه شايد دامن پُر چين دختر را  در سطور بعد فرياد مي آورد ) ، كلمه‌ي زمينه ، سربي ، صبح ، سوخته ، خاموش و? قابل تأمل است . در شعر ، پارادوكسي هايي جريان دارد كه تلفيقي از عشق و حماسه ، مرگ و زندگي ، تولد و مرگ ، جواني و پيري ، ايستادن و نه ايستادن ، خاموش ماندن و فرياد زدن ، خاموش ماندن و سوختن است . با اين توضيح ، استفاده‌ي دقيق و دوگانه از كلمه‌ي خاموش و ايهام زيبايي كه در اين كلمه نهفته است آشكار مي شود . خاموش در سطر ] سوار خاموش ايستاده است
[ سكوتي همراه با تأمل و تفكر را به تصوير مي كشد . ايستادن چنانكه گفته شد در اينجا نمودي از ايستادگي و صلابت است و خاموش نيز در معناي مثبت خود،  سكوتي تفكر آميز را افاده مي كند . خاموش ايستادنِ دختر در قسمت دوم شعر ] دختر خاموش ايستاده است[ نيز نوعي تأمل ، متانت و وقار زنانه را انعكاس مي دهد . با توجه به كلمه‌ي سوخته در سطر اول ]كنار پرچين سوخته [ كلمه‌ي خاموش در معناي دوم خود يعني آتشي خاموش بكار رفته و در هيأت خاكستري سرد ، در وجود دختر به تصوير كشيده است ؛ خاكستري كه در شيون و سوگياد مردان بايد از زبان دخترك شعله بكشد و فرياد شود .

ـ بر زمينه سربي صبح تصويري است عيني كه انعكاس دهنده ذهن سوار است و نمادي از آرامش قبل از توفان و كنار پر چين سوخته نمادي از درون سوخته و خاكستري رنگ وجود دختر بعد از اخطار حادثه و آتش افروزي آشكار در شعر .

ـ شايد تصور ارتباط بين كلمات سرب و خاموش با توجه به سابقه‌ي ذهني آن در ادبيات كلاسيك و اينكه سرب در گوش ريختن كنايه از سكوت و نشنيدن بوده است ، نوعي نگاه سنتي به شعر باشد. اما از آنجا كه شعر در پارادوكسي ديگر در برزخ سنت و مدرنيسم معلق است و از طرفي با توجه به شناختي كه از وجوه باستانگرايانه و
 
آركاييك اشعار شاملو داريم ، مراعات اين نظير چندان دور از ذهن نمي نمايد. نوع قرينه سازي در اين شعر حتي ما را به ياد معادل يابي ها و قرينه سازي هاي نقاشي سنتي و تذهيب و كاشيكاري و معماري ايراني ـ اسلامي مي اندازد .

ـ شاعر براي شعر ياد شده نام  ترانه‌ي تاريك را بر مي گزيند كه با توجه به آنچه گفته شد ارتباط كاملا آشكاري با اجزاء ، كلمات و درونمايه شعر دارد . شعر تلفيقي از رنگ و صدا (  و سكوت ) است و ترانه‌ي تاريك در يك حساميزي آشكار و زيبا ، در واقع براعت استهلالي است بر كل شعر ؛ نامي زيبا كه در بر گيرنده تمام مفاد شعر است ؛ تركيبي دوگانه ، از دو دنياي ناهمگون كه يادآور بسياري از پارادوكس  هاي موجود در بطن شعر است .

 
 

  

 
 و نكته آخر اينكه ، اين نكته آخر در تحليل اين شعر نيست . شعر ياد شده از زواياي مختلف قابل بحث و بررسي است چرا كه بي گمان شاملو در زيرساختهاي شعر خود جوانب جامعه شناختي ،‌روانشناختي و فلسفي اثر را مد نظر داشته آنچنانكه بر وجوه زباني و زيباشناسانه كلام نيز توجه تمام دارد . كنكاش مباحث ياد شده ، مجالي بيش از اين مي طلبد . كشف عرصه هاي تازه در حوزه شعر امروز ، حتي اگر به تصور بسياري از منتقدان و شاعران آوانگارد ، گرد كهنگي را بر اشعار شاملو نشانده باشد اما نكات و ظرايفي در شعر او وجود دارد كه نياز به تحليل و بازيافت چندباره دارد ؛ چرا كه شعر او نتيجه سالها تأمل و زندگي در شعر و كلمات است .

 

نوشته شده توسط امید بلاغتی در 19:32 |  لینک ثابت   •